داستان دنباله‌دار – گوهر (۲)

نویسنده: پریدخت کوهپیمان

و به همین جهت با داشتن زن و سه کودک کوچک در یک خانه استیجاری ساکن شدن و محسن در حال رفتن به دانشگاه توسط یکی از آشناهای پدرش در بازار تهران مشغول کاری که حساب و کتاب بازرگانی بود، هم درسش را میخواند و هم هزینه زندگی زن و فرزندش را تامین میکرد.

بدین وسیله توانست دانشگاه را به پایان برساند و باز به شهر اهواز برای زندگی کردن برگردد اما این بار در دانشگاه جندی شاپور با عنوان استادی مشغول به کار شد و خوشبختانه تونست در منازلی که برای سکونت استادان دانشگاه در نظر گرفته شده بود ساکن گردد و تقریبا تا این زمان مشکل مسکن و کار حل شده بود و بچه ها بزرگ شده بودن.

دختر بزرگ آنها گوهر که مثل پدر به درس و پیشرفت علاقه داشت وارد دانشگاه شد. گوهر چون فرزند اول خانواده بود بیشتر کارهای خانه هم اعم از آشپزی تا بچه داری را مجبور بود عهده دار شود و این بدترین سنت چنین خانواده هایی بود که دختر بزرگ خانواده همیشه تا قبل از ازدواج و رفتن به خانه شوهر باید به گردن میگرفت. در واقع مادر با داشتن دختر بزرگ که اتفاقا بچه اول بود دیگه چندان به خانه داری نمی پرداخت.

حالا میشه گفت یک چنین  دختری کلاً دوره کارآموزی- خانه داری را طی میکرد و برای رفتن به خانه شوهر آماده میشد. گوهر در عین حال که به دانشگاه میرفت و بسیار هم به رشته خود علاقه داشت این دوره را هم میگذراند و این سالها با اتمام سال آخر دانشگاه گذشت. کم کم مادر زیر گوش او زمزمه میکرد باید برای ازدواج آماده شی و اتفاقا همسر او را هم که کسی جز پسر خاله اش نبود انتخاب کرده بودن و به او میگفت باید قبول کنی! دختری که حتی برای آینده خود ایده ای جز انتخاب پدر و مادر نداشت مگه می تونست مخالفت کند؟ و اما گوهر در دوران جنگ، مادرش او  را باردار بود و بدلیل فقر غذایی و ماندن خانواده در خرمشهر از جهت ژنتیکی دارای نقصی مادرزاد که اونم یک نوع بیماری پوستی نادر وکمیاب بنام پسوریازیس بود. از شانس او به خاطر غیر قابل درمانش مجبور شده بود طحالش را با یک عمل جراحی از بدن خارج کند. کمی از نظر جسه و اندام ظعیف و لاغر بود و این دلیل خوبی برای مادر بود که به او این باور را بدهد که کسی به جز پسر خاله ات ترا نخواهد گرفت.

  طرز تهیه شیرینی بادام سیزده بدر

در کل این فکر به او که هیچ اختیاری در مورد زندگی و آینده خود نداشت القا شده بود. اجبارا پس از اتمام دانشگاه بساط عروسی او را براه انداختن.

زندگی زناشویی او پس از خانه پدر در شهر خرمشهر که هنوز در اثر آثار جنگ نیمه جان بود با سختی زیادی شروع شد و چون بیشتر خانه های مسکونی ویران بودن مجبور بود در خانه نیمه خرابه مادر شوهر که در واقع خاله اش بود و فقط یک اطاق داشت زندگی کند.

در همین حال، همان روزهای اول ازدواج  بدون اینکه مثل اکثر تازه عروسها روزخوشی را بگذراند از صبح به محل کارش که آن زمان دفتر قضایی شهر بود میرفت و سعی داشت به نوعی خلع وجود خود را با این حرکت پر کند و تا حدودی هم موفق شده بود. اما درون بی تاب او چنان غوغایی بود که رفته رفته در حال جان گرفتن و فوران بود. او میخواست به نوعی با این کودک سرکشی که تمام خواسته هاش را با دستورهای بزرگترها در گذشته از دست داده طوفان وار بیرون بریزد و دست بر قضا روزگار هم چنین بهانه ای بهش داد تا مدتها بدون سر و صدا و آرام بکارش مشغول بود تا اینکه متوجه شد این کسی که به عنوان همسر در کنارش زندگی میکند اصلا به فکر کار کردن نیست. چند باری به او گوشزد کرد و کار داشت بالا میگرفت که مادر شوهر دخالت کرده به او گفت: تو که داری کار میکنی چرا به او فشار میاری؟ همین درآمدت برای زندگی هر دوی شما کافیه!

در این هنگام گوهر دیگر سکوت را جایز ندانست و ترجیح داد هر طور شده شکل این زندگی را به میل خود برای اولین بار تغییر دهد.

از فردای آن روز توسط همکارانش به جستجوی خانه ای مستقل گشت و موفق شد بدون هیچ مشورتی نقل مکان کرده و به خانه جدید برود. او با همه ناراحتی که از وضع و نوع زندگی داشت اما حالا دیگه به تنهایی قدرت تصمیم گیری خود را بکار انداخته و دیگر نه پدرش و نه مادر نمی توانستن به او که خود اداره کننده زندگیش بود نظری بدهند.

  سالهای جدایی - قسمت 32

و اینجا بود که گوهر بعد از چند هفته تنها زندگی کردن با همسرش متوجه شد علت بیحالی و سستی او چیست؟ تا اینکه یک روز سرزده به خانه آمد و او را پای بساط منقل دید اما چون از قبل تصمیم خود را گرفته بود که تکلیفش را با او روشن کند بدون جار و جنجال فردای آنروز دادخواست طلاقش را به دادگاه برد با علم به اینکه خودش حرفه اش وکالت بود. طی چند روز توانست ثابت کند که نمی تواند با این شخص بیمار زندگی کند و خوشبختانه حکم طلاقش صادر شد.

گوهر تصمیم گرفت دیگه ساکت نمونه! به همین دلیل با پدرش تماس گرفت. روزیکه برای جدا شدن به محضر رفته بود پدرش  آنجا حضور پیدا کرد و بعد از اتمام کار به او پیشنهاد داد حالا با من بیا که به خونه برگردیم، اما گوهر سخت مخالفت کرد و به پدرش گفت آنجا که باید حامی من بودی سکوت کردی و الان که بدبخت شدم دیگه نمی خوام بازم به دستور شما به اون خونه بر گردم.

اگر نیاز به کلفت بی جیره مواجب دارید بهتره فکر دیگه ای بکنید حالا دیگه قانون هم به من رای میده که بعد از بیست و پنج سالگی خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم! من نه به پول شما و نه به کمک شما نیازی دارم و از حالا به بعد میدونم چطور زندگی و از خودم در مقابل دشمنانم محافظت کنم. و اینجا که محسن پدرش اصلا تصور نمیکرد روزی برسد که آن گوهر ناتوان و حلقه به گوش مقابلش بایستد و ادعای قدرت کند آهسته سر به زیر انداخت. فقط گفت بعد از این روی من به عنوان پدر حساب نکن چون من هم دیگه ترا دختر خودم نمی دونم. گوهر هم از او خدا حافظی کرد و براه خودش ادامه داد.

و اما حالا دیگه او می دونست که باید چکار کند. اولین کاری که کرد یک خانه دور از محل قبلی زندگیش پیدا کرد.

تصمیم  بعدی استعفا از کارش بود، چون میخواست بطور کل روند زندگیش را طوری بازسازی کند که اثری از گذشته در آن نباشد و به همین دلیل در محل زندگی جدید کاری عجیب انجام داد. اول از هر کارخانه ای در یک محیط که در اثر جنگ اکثر مالکین آنجا را ترک کرده بودن و ساکنین کمی داشت و خانه ها با قیمتهای بسیار کم اجاره داده میشد و از همه مهمتر با شهر خرمشهر فاصله داشت اجاره کرد.

  سرمقاله می ۲۰۲۴ - وکـالت به شاهـزاده رضا پهلوی (15) - در پوست شیر یا شیر بسته به زنجیر؟

برای طرحی که ریخته بود به پول احتیاج داشت و مجبور شد ماشینش را بفروشد تا خانه را برای یک سال اجاره کند. با بقیه پولش دو قلاده سگ شیتز خرید و محل نگهداری آنها راهم درست کرد به اضافه یک قلاده سگ نگهبان و شروع کرد به بوسیله آنها تولید نسل اجرا کردن. گوهر بدلیل نداشتن فرزند به حیوانات به خصوص سگ علاقه وافری داشت.

پس به این کار مشغول شد. واقعا چون حرفه مورد علاقه اش بود و در عین حال سرگرمی خوبی بود برای تنهای های او خوب تونست طی یک سال درآمدی داشته باشد اما از آنجا که فرشته نگهبان بخت او هر چند مدتی یک بار به خواب میرفت صاحبخانه پس از یک سال به سراغ گوهر آمده و گفت باید خانه را خالی کنی! دیگه ناچارشد دوباره تغییر مکان داده و بساط پرورش و تکثیر سگ را کنار بگذارد.

اینبار مجبور شد به شهر آبادان نقل مکان کند و چون هنوز شهر آبادان هم پس ازجنگ درست بازسازی نشده بود و خانه های این شهر هم توسط مالکین ارزان اجاره داده میشد یک اطاق در مکان نه چندان مناسبی پیدا کرد و این بار مجبور بود باز هم به علت بد بودن وضع مالی همان یک اطاق را با یکی از دوستانش کرایه کنه.

در هر حال وسایل زندگیش را جا داد و بعد به دنبال کار می گشت که توسط یک آشنا با دفتر وکیل کارکشته ای آشنا و مشغول به کار شد اما … این جسم عاسی و سردرگم! روحش بدنبال ماجرا میگشت و نمی توانست آرام بگیرد چون از بدو تولدش در بحرانها، بزرگ شده بود و آن نیمه ناآرام مدام طالب ماجرا جویی بود.

اینبار یکی از دوستان دوران دانشگاهش او را به یک گروه جدید معرفی کرد و به او گفت بهتره تو به همان کاری که از بچگی عاشق آن بودی  بپردازی و آن کاری جز هنر پیشگی نبود!

ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

هم‌اکنون عضو خبرنامه پیام جوان شوید

Newsletter

همراهان پیام جوان