کتاب نادرشاه افشار – ۵۲

نوشته: دکتر محمد حسین میمندی نژاد

جنگ در سرزمین فسا

شکست و فرار اشرف

عقبداران لشکر اشرف که متوجه آمدن سواران نادر شدند به اشرف خبر دادند خطر نزدیک است.

در این موقع نیروی اشرف در حدود ۵۰۰۰ نفر بودند.

امیر اشرف با سردار سیدال خان و سران سپاهش مشورت کرده تصمیم گرفت در جلو پل فسا صف آرائی کنند و برای جنگیدن با نادر مهیا و آماده گردند. این تصمیم به سرعت عملی گردید، سپاهیان اشرف موضع گرفتند.

سواران نادر متوجه توقف سپاهیان اشرف شدند، از این که توانسته بودند از فرار اشرف جلوگیری نمایند خوشحال گردیدند چون از راه پیمائی خسته بودند به استراحت پرداخته منتظر رسیدن نادر گردیدند.

سپهسالار با عمده قوای پیاده و توپخانه به سوار نظام پیوستند. همین که نادر از کم و کیف اوضاع با خبر گردید و از بلندی مواضع قوای اشرف را دید به سواران  فرمان داد برای یورش آوردن به طرف قوای اشرف آماده و مهیا گردند.

دیده بانان قوای اشرف که تعداد قوای نادر را زیاد می دیدند و بنا به سوابقی که داشتند گرفتار ترس و وحشت بودند به امیر اشرف خبر دادند ایستادگی در برابر نادر ممکن نیست، همگی فنا و نابود خواهند شد.

امیر اشرف و تمام سران سپاهش نیز از مقابله با قوای نادر وحشت داشتند. امیر اشرف فکر کرد برای مرتبه دیگر پیکی برای صلح و صفا بفرستد. این مرتبه چند تن از پیر مردان ریش سفید را برگزید و به آنان دستور داد به حضور نادر بروند، درخواست کنند از تعقیب اشرف صرف نظر نموده اجازه دهد او و کسانش به طرف افغانستان بروند و از ادامه جنگ خودداری نماید.

به نادر که مشغول صف آرائی برای حمله بود خبر دادند چند نفر سوار از طرف اردوی اشرف با علم سفیدی که افراشته اند پیش می آیند.

سپهسالار نادر دستور داد آنان را به حضورش بیاورند.

ریش سفیدان افغانی شرفیاب شدند، پس از عرض سلام و تهنیت یکی از آنان که دنیا دیده و سرد  و گرم ایام چشیده بود اظهار داشت: در این سرمای زمستان با زن و بچه خود شهر شیراز را ترک گفته ایم، می رویم به خانه و مسکن اولیه خود برگردیم آیا سزاوار است سردار نادر به ما چنین اجازه ای نفرمایند؟

سپهسالار نادر در جواب گفت: چون هوا سرد است و در این سرما سزاوار نیست شما پیر مردان روشن ضمیر و زن و بچه شما سفر نمائید، به این جهت می خواهم مانع حرکت شما شوم. در سرما سفر کردن ناراحتی ایجاد می کند، من میل دارم شما در امن و امان و راحت باشید.

ریش سفیدان از بیانات نادر اظهار خشنودی کردند و بزرگتر آنان گفت: ما از محبت سردار بزرگ و لطف و عنایتی که دارند تشکر می نمائیم، استدعا داریم به ما تأمین داده شود.

سپهسالار نادر اظهار داشت: مگر سردار سیدال خان برای شما خبر نیاورد که من حاضر شده ام به همگی شما تأمین بدهم. مگر پیغام نیاورد که من از برادر کشی بیزارم، شما ایرانی هستید، ما همه با هم برادر هستیم، برادر کشی رسم مردی و مردانگی نیست، من که تأمین داده بودم چه دلیلی داشت آن را قبول نکنید و مخفیانه فرار کنید؟!

  آشپزی بدون گلوتن

یکی از ریش سفیدان اظهار داشت ما فرار نمی کردیم بلکه می رویم به خانه و مسکن و مأوای خود برسیم. آیا سردار نادر این حرکت ها را فرار می دانند؟

نادر گفت: شما آزاد هستید ولی برای این که در امن و امان به سر منزل خود بروید شرطی کرده بودم چون آن شرط انجام نشده است به حرکت سریع شما جز فرار کردن چیزی نمی توان اطلاق کرد. تا این شرط انجام نشود معلوم است غیر از خدعه و نیرنگ نظری ندارید.

یکی از ریش سفیدان اظهار داشت: چه شرطی سپهسالار فرموده اند؟

نادر در حالی که آثار تصمیم و اراده از چهره اش هویدا بود اظهار داشت: تسلیم شدن اشرف! بروید به اشرف بگوئید: تنها راهی که برای صلح و صفا وجود دارد این است که شخصاً بیاید و تسلیم شود. هر چند ظلم و شقاوتی که اشرف در مدت ۷ سال به مردم نموده از حد فزون است و من به حکم وجدان وظیفه دارم تقاص آن همه بی عدالتی ها بنمایم اما برای آخرین مرتبه مردانه قول می دهم در صوتی که تسلیم شود نزد ظل الله شفاعت کنم، آسیبی به او وارد نیاید. بیش از این هم با شما بحثی ندارم، ممکن نیست هیچ گونه قید و شرط دیگری بپذیرم.

ریش سفیدان افغان برای ابلاغ گفته های نادر به امیر اشرف رخصت طلبیدند و به طرف اردوی اشرف به راه افتادند. در طول راه فکر می کردند و با هم کنکاش می نمودند چه رویه ای پیش گیرند؟!

یکی از آنان گفت: اگر امیر اشرف تسلیم شود نادر به قول خود رفتار خواهد کرد، به ما تأمین خواهد داد و خطری برای ما نخواهد بود. باید سعی کنیم امیر اشرف برود تسلیم شود.

دیگری اظهار داشت: ممکن است اما باید دید با امیر اشرف چه رفتاری خواهد کرد؟ آیا صحیح است ما که این همه از قِبَل امیر اشرف استفاده کرده ایم او را یکه و تنها بگذاریم، تسلیم و اسیر گردد.

دیگری گفت: بهتر است مطالب رد و بدل شده را برای امیر بگوئیم اگر تصمیم گرفت تسلیم شود مختار است در صورتی که خواست جنگ کند تا نفس آخر با نادر بجنگیم، مردانه جان دادن در میدان جنگ بهتر از آن است که نسبت به ولی نعمت خود نارو بزنیم و ناجوانمردی کنیم.

امیر اشرف منتظر بود، اطمینان داشت نادر تسلیم بلا شرط او را خواستار است و چون مایل نبود تسلیم شود از فرصتی که یافته بود استفاده کرد، سپاهیانش را به سرعت از پل فسا عبور داد تا آن جا که مسیر بود زن ها و بچه ها و پیرمردان که با سپاهیانش آمده بودند به آن طرف پل انتقال داد، به آنان دستور داد به سرعت دور شوند. امیر اشرف از این که جواهرات و حرمسرایش فرسنگها از پل دور شده بودند خوشحال بود، فکر می کرد با تمام قدرت جنگ خواهد کرد، به فرض آن که سپاهیانش نتوانستند استقامت کنند با آن عده که ممکن شود فرار خواهد نمود و از معرکه جان به در خواهد برد.

  حرکات اصلاحی - این قسمت: گردن درد

وقتی که ریش سفیدان آمدند و به او خبر دادند: نادر چه شرطی دارد برای آزمایش آنان اظهار داشت: عقیده شما چیست؟ آیا فکر می کنید پذیرفتن این شرط صلاح باشد؟

سردار سیدال خان و دیگران متفقاً اظهار داشتند ما تسلیم نظر امیر هستیم، همگی حاضریم تا قطره آخر خون خود را نثار امیر کنیم.

امیر اشرف در برابر یاران وفادار و مصمم خود اظهار داشت: ببینیم خداوند چه می خواهد؟

نادر مدتی صبر کرد چون از طرف سپاهیان اشرف خبری نشد، حس کرد اشرف تسلیم نخواهد گردید، به سرداران سپاهش دستور داد برای حمله مهیا و آماده گردند، همین که شیپور حمله نواخته شد به حرکت درآیند.

هوا تیره و تار بود، باران به شدت می بارید. شاید اشرف فکر می کرد در زیر باران قوای نادر دست به حمله نخواهند زد و او فرصت خواهد داشت بقیه بار و بنه و زنان و پیرمردان و بچه ها را از پل فسا رد کند.

صدای شیپور حمله در فضا طنین انداز شد، سواران حمله نادری در حالی که هله می کشیدند و شمشیرهای خود را در فضا حرکت می دادند همانند دریائی خروشان به راه افتادند، سیل آسا به طرف قوای اشرف پیش آمدند.

سوار و پیاده اشرف برای دفاع مهیا و آماده گردیده بودند. جنگ در کمال شدت در گرفت. زن و بچه و پیرمردان که به سرعت از پل می گذشتنند در برابر هجوم و حمله مضطرب گردیده بر سرعت خود افزودند. پل تنگ بود و عبور آن جمعیت مشکل. عده ای از ترس جان خواستند از رودخانه عبور کنند، به این جهت به آب زدند. آب رودخانه که در اثر باران های فصل فزونی یافته بود در حالی که می غرید و پیش می رفت عده ای را به کام کشید. باران می بارید و لحظه به لحظه بر شدت ریزش باران افزوده می شد.

در مدت هشت سال که محمد و بعد از او اشرف در اوج قدرت بودند بسیاری چشم ها گریان شده بودند، خانمان های بسیاری از بین رفته بودند. آیا این قطرات باران حاصل آن اشک ها نبود؟! آیا امواج خروشان رودخانه در این لحظات، نمونه ای از التهاب و خروش دل های بی خانمان شدگان نبود؟!

سواران نادر که در چهار جنگ پیروز شده بودند با اطمینان خاطر در کمال جرأت و جسارت شمشیر می زدند، قوای اشرف که در چهار جنگ شکست خورده بودند و روحیه متزلزلی داشتند برای حفظ جان خود دفاع می کردند. حمله قوای نادر به حدی شدید و برق آسا بود که قوای اشرف نتوانستند ایستادگی کنند، سیلاب خون به راه افتاد. صدای چکاوک شمشیر، هله سواران نادری، فریاد و ناله زخمی ها و کسانی که جان شیرین از کف می دادند، غرش رودخانه، صدای ریزش باران، بوق و کرنا و صدای شیپورهای طرفین محشری بر پا کرد.

  فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی – قسمت 33

امیر اشرف فرماندهی جناح راست قوای خود را در دست گرفته فرماندهی جناح چپ را به سردار سیدال خان واگذار کرد چون پای جان در میان بود مردانه می جنگیدند.

حملات سپاهیان نادر به حدی شدید بود و تلفات وارده در لحظات اول یورشی که آوردند به اندازه ای زیاد بود که پایه های قلب اشرف فرو ریخت. برای این که جان سالم به در برد به فکر افتاد از معرکه بگریزد.

سواران نادر غوغا کردند، به هر طرف رو آوردند از کشته پشته ساختند. یاران اشرف در کمال قدرت و رشادت جنگدیدند. با این که تعدادشان در برابر قوای نادر کمتر بود معذلک کوشیدند حملات را دفع کنند.

امیر اشرف برای نجات خود به رودخانه زد و از آب گذشت، سوارانی که در اطرافش شمشیر می زدند به تبعیت او به آب زدند و از رودخانه گذشتند، دیگران هم به تأسی از کسانی که به آن طرف رودخانه رفته بودند به فعالیت پرداختند، عده ای به طرف پل فسا عقب نشینی کردند. تعداد نفراتی که می خواسند از پل بگذرند زیاد بود، ضمن فشار به یکدیگر عده ای به رودخانه افتاده طعمه امواج خروشان رودخانه گردیدند.

عده ای از آن کسانی که پیاده بودند و می خواستند از پل بگذرند، به زیر سم اسبان افتاده استخوان هایشان شکست.

از طرفی سواران نادر هله شادی و فتح و پیروزی می کشیدند، از طرف دیگر ناله و فریاد کسانی که در رودخانه غرق می شدند، از پل به داخل رودخانه می افتادند، در زیر سم ستوران له می گردیدند، محشری بر پا کرد.

باران کماکان با شدت می بارید، صدای غرش رودخانه به مجموعه ی این صداها پیوسته وحشت و ترس به منتها حد در دل یاران اشرف انداخت.

امیر اشرف با سرعت از پل فسا دور شد و برای حفظ جواهرات و نقدینه ای که قبلاً از پل گذرانده بود، برای دور کردن شاهزاده خانم های صفوی و حرمسرایش از معرکه، مهمیز بر اسب باد پایش زد و به سرعت جلو رفت.

سرداران و سواران اشرف هم که جان از معرکه به در برده بودند به پیروی از امیر فرار را بر قرار ترجیح داده به تاخت گذشتند.

در این طرف پل فسا در برابر سواران نادر جز کشته و زخمی، تعدادی افراد پیاده نظام اشرف، عده ای زن و پیر مرد و اطفال خردسال که به موقع نتوانسته بودند از پل بگذرند، سپاهی باقی نماند.

ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

هم‌اکنون عضو خبرنامه پیام جوان شوید

Newsletter

همراهان پیام جوان