خاطرات علیاحضرت شهبانو فرح پهلوی از کتاب کهن دیارا (۱)

اگر بسیاری از ارزش های ملی ایرانیان اکنون تحت الشعاع روح عوام فریبی نفاق و انتقام قرار گرفته اند، تردیدی ندارم که این ارزش ها زندگی از سر خواهند گرفت و دوباره روشنایی بدین سرزمین باز خواهد گشت. از خدای ایران می خواهم که فریب خوردگان را بیدار و آگاه سازد و نفرت و کینه را از دلهایشان بزداید و رونق و رفاه و آزادی و سربلندی را به سرزمین مقدس ما بازگرداند.

خلاصه شده از آخرین نوشته محمدرضا شاه پهلوی در کتاب ” پاسخ به تاریخ “

هر بار که صبح ۲۶ دی ماه ۱۳۵۷ را به یاد می آروم، اندوهی عمیق و بی پایان قلبم را می فشارد. آن روز تهران در سکوتی دلهره آور فرو رفته بود. گویی پایتخت ما که از چند ماه پیش در خون و آتش به سر می برد ناگهان نفس در سینه حبس کرده بود. ما در آن روز به سفر می رفتیم. مملکت را ترک می گفتیم با این گمان که دور شدن موقت پادشاه به آرام کردن شورش کمک خواهد کرد.

ما به سفر می رفتیم، تصمیم به این سفر از ده روز پیش گرفته شده بود. ما به طور رسمی برای چند هفته استراحت به خارج از کشور پرواز می کردیم. پادشاه مایل بود خبر سفر به این گونه اعلام گردد. آیا به این مطلب اعتقاد داشت؟ ناامیدی و اضطرابی که گاه به گاه در نگاهش مشاهده می کردم نشانی از این مطلب نداشت. اما من بدون آن که واقعاً اعتقادی داشته باشم این امید را در دلم می پروراندم. در نظر من غیرقابل تصور بود که این مرد که ۳۷ سال از زندگی خود را به ملتش ارزانی داشته، اعتماد مردم را بار دیگر به دست نیاورد.

  آموزش آشپزی: طرز تهیه سوپ سبزیجات

در دوران پادشاهی او ایران با شتاب فراوان توسعه یافته بود. روزی که آرامش دوباره برگردد، همه مجبور به قبول این واقعیت خواهند شد. آری امیدوار بودم همه به استقبال او خواهند رفت و حق را به حق دار خواهند داد.

برف باریده بود و باد سر کوهستان دانه های بلورین برف را در فضای آفتابی پخش می کرد. شب به آرامی گذشته بود. آرامشی شگفت آور، به طوری که پادشاه توانسته بود چند ساعتی بخوابد. همین نیز غنیمت بود. وی که بر اثر بیماری و زیر فشار وقایع فرسوده به نظر می رسید، در طول یک سال گذشته وزن بسیاری از دست داده بود. در هفته های اخیر و علیرغم حکومت نظامی، هر شب تظاهر کنندگان بر بام های شهر به مقابله با ارتش پرداخته بودند و فریادهای کینه توزانه آنان تا کاخ می رسید: الله اکبر، مرگ بر شاه. حاضر بودم هر تلاشی را برای دور نگاهداشتن پادشاه از شنیدن این دشنام ها انجام دهم.

بچه ها دیگر در کنار ما نبودند. دیدارهای سرزده لیلای کوچولو، نگاه های پر مهر فرحناز به پدر، شوخی ها و خنده های علیرضا و حتی زیاده روی های او که همسرم با مهربانی تحملشان می کرد، دیگر از کاخ به گوش نمی رسید. من تا آخرین لحظه، رفتن آن ها را به تعویق انداخته بودم زیرا پیش بینی می کردم که رفتن آن ها نشان از پایان یک زندگی خانوادگی دارد که نزدیک به بیست سال با مهر و شادمانی توأم بوده است.

پسر بزرگمان رضا، در آمریکا به سر می برد و دوره آموزشی خلبانی هواپیماهای شکاری را می گذراند. او که در آن  زمان ۱۷ سال داشت هر روز از طریق تلفن با ما در تماس بود. اوضاع آن چنان که تلویزیون آمریکا گزارش می داد، او را بسیار نگران کرده بود. من سعی می کردم اطمینان او را جلب کرده متقاعدش کنم که باید استقامت کرد و به ویژه امید را از دست نداد. در حالی که خود احساس می کردم که مملکت به سوی هرج و مرج می رود. تقریباً در همه جا مردم دست از کار کشیده بودند. پالایشگاه ها تعطیل شده بودند و ما هر روز شاهد تظاهرات و دشمنی ها و تحریکات و پخش اطلاعات نادرست بودیم.

  شجریان: سروش مردم، فردوسی موسیقی ایران – قسمت سی و هفتم

پادشاه با پسر بزرگمان به اختصار سخن می گفت و او نیز کوشش می کرد پریشانی خود را از پدر پنهان کند. در این دوران اطرافیان ما را ترک می کردند و در طول ماه ها ر‌ؤسای مؤسسات، مهندسین، محققین و کارمندان عالی رتبه از مملکت خارج می شدند. این طور به نظر می آمد که در آینده ای نزدیک ما آخرین مسافران کشتی طوفان زده ای باشیم که نیروهایی نامرئی آن را به سوی نیستی می کشاند.

واپسین روزهای قبل از رفتن بچه ها بسیار دردناک بود. لیلا در سن هشت سالگی نمی توانست به درجه تنش غیرقابل تحمل ما پی برد. اما فرحناز و علیرضا که ۱۵ و ۱۲ ساله بودند، نگرانی خودشان را پنهان نمی کردند. دختر بزرگم را می دیدم که زمانی دراز در برابر نرده های باغ ایستاده، در سکوت به کوچه های خالی خیره می شود و در تعجب است که چرا دیگر از گروه کودکان شاد و خندانی که گاه به گاه با آن ها گفتگو می کرد، خبری نیست. در همان زمان سران ارتش، سیاستمداران، دانشگاهیان و برخی از روحانیون یکی پس از دیگری برای ارائه پیشنهادهای خود به همسرم، به کاخ می آمدند. برخی راه حلی سیاسی و مسالمت آمیز پیشنهاد می کردند و بعضی دیگر از شاه استدعا داشتند اجازه دهد ارتش به سوی تظاهر کنندگان تیراندازی کند اما پادشاه همواره در پاسخ می گفت: پادشاه نمی تواند تخت و تاجش را به بهای خون هموطنانش حفظ کند. و اضافه می کرد: شاید یک دیکتاتور بتواند چنین عملی انجام دهد اما این کار در شأن یک پادشاه نیست. هنگامی که به نظر رسید عاقلانه ترین راه حل، ترک ایران است، تصمیم گرفتیم از بچه ها جدا شویم. از یک ماه پیش، اواسط آذر ماه ۱۳۵۷ فرحناز نزد برادرش به آمریکا رفته بود. لیلا و علیرضا نیز به سرپرستی مادرم به نوبه خود عازم آمریکا شده بودند. از خود می پرسیدم که آیا دوباره آن ها را خواهم دید؟ با وجود این که از ما برای رفتن به آمریکا دعوت شده بود، دولت آمریکا در این زمینه تردید نشان می داد. این طور به نظر می رسید که دیگر تمایلی به استقبال از ما ندارد. بنابراین با قبول دعوت انور سادات، نخستین مقصد ما مصر شد، کشور دور از بچه ها.

  سلسله مقالات “مولوی، معلم بلخی، شمس شعر شرقی” (3)

دیدگاهتان را بنویسید

آرشیو مقالات پیام جوان

هم‌اکنون عضو خبرنامه پیام جوان شوید

Newsletter Payam Javan

همراهان پیام جوان