سال‌های جدایی – قسمت 13

نویسنده: پریدخت کوهپیمان

بعد از ظهر آن روز به ملاقات مادر شوهرم رفتیم. ننه منصور فورا خبر بارداری منو بهش داد ولی گفت که من خیلی ناراحتم که این بار مادر شوهر شروع به نصیحت کرد: عزیزم خدا داده ازت که نگرفته این قدر چرا نا شکری می کنی بهتره خدا را شکر کنی و دعا کنی که من حالم خوب شه خودم اونو بزرگ میکنم برات. سیاوش از این حرف مادر چنان خوشحال شد که فورا گفت بفرما دیگه چی میخواهی … با تعجب نگاش کردمو وگفتم بفرما کار خونه! جوجه کشی راه انداختیم. آهسته نزدیک گوشم گفت همچین … نگاهی چپ چپ دزدانه که کسی نبینه به او کردم وگفتم یعنی زندگی ما نباید اندکی با زندگی پدر و مادرهامون فرق کنه .. خندید و خودشه به اون راه زد. خوب این شد نتیجه که سومین بچه ما هم با تضمین مادر شوهر بدنیا آمد. یک دختر ناز و چشمو ابرو مشکی که موهاش مثل شفق برق میزد. همه از بودن و آمدنش خوشحال بودن بخصوص مادر بزرگش که حالا دیگه سلامتش را هم به دست آورده بود و واقعا به قولش عمل میکرد. این دختر شد چراغ روشن خونمون چون ما دو پسر داشتیم حالا جنسمون جور شده بود.

بچه دو ساله شده بود که بازم سیاوش منتقل شد به تهران و اینبار من چون کمی شناخت داشتم به زندگی کردن تو این شهر شلوغ خیلی احساس ناراحتی نمیکردم سریعا ما به تهران نقل مکان کردیم. یه خونه یک خوابه با سالن بزرگ و آشپزخانه مشتر ک با صاحبخانه ولی حیاط دار که در اختیار ما بود … و زندگی در تهران با داشتن سه بچه قد و نیم قد شروع شد. ناگفته نماند سه سال زندگی کردن در تهران این بار کوله باری از تجربه برای من داشت. با دنیای جدیدی آشنا شدم که برایم تازگی داشت مثلا من اصلا برف ندیده بودم ولی طی این سه سال تونستم به پیست اسکسی آبعلی برم و پیست اسکی دیزین را هم در یک روز افتابی همراه چند خانواده برای برف بازی رفتیم. هر هفته سیاوش ما را به یکی از روستاهای اطراف تهران که خیلی خوش آب و هوا بود میبرد. رودهن، بوم هن، جاجرود و اوشان و فشم. اون روزها این محلها تفریگاه مردم تهران بود. در هر حال من با بیشتر مکانهای تفریحی وتجاری شهر آشنا شدم از همه مهمتر آشنایی با چند خانواده ساکن تهران که دوستان بسیار خوبی بودن برای ما. مردها خوزستانی وخانمهای آنها تهرانی وکاشانی و اصفهانی بودن مجموعه دوستانی که من کم سن و سال از هر کدام راه و رسم زندگی کردن را آموختم. چرا؟چون با داشتن سه فرزند تازه بیست سال عمر کرده بودم. واقعا وقتی به گذشته ها فکر میکنم میبینم زندگی ما با سن کم بیشتر توسط بزرگترها اداره میشد بی اینکه در جزعیات زندگیمون دخالت کنن دلیلش هم این بود که ما خودمون هم بیکار نمی نشستیم و مدام در حال آموختن بودیم اگر چه مانند زندگیهای فعلی زن و شوهر کارنمیکردیم. فقط مرد بود که خارج از منزل میتونست کار کنه و تنها در آمد پدر خانواده آسایش زندگی افراد خونه را تامین میکرد. به هر حال ما آنچه که این سر گذشت را جون میده همانا به گذشته رفتن و حوادث مهم آن را شرح دادنه ولی من یک قصد دیگه از نوشتن این سر گذشت دارم و اونم اینه که در صورت خواندن این سر گذشت توسط جوانان با زندگی گذشتگان نه چندان دور هم کمی آشنا بشن. خالی از لطف نیست وقتی من بگم در آغاز زندگی دو نفره ما ماهیانه سیصد تومان حقوق و درآمد داشتیم ولی طی مدت پنج سال با داشتن سه فرزند هم تونستیم خونه بخریم و هم ماشین شخصی داشتیم همه ساله سفر و شمال رفتنمون برقرار بود. خرید خورد و خوراک و پوشاکمان خیلی راحت انجام میشد. هر چه که دلمان میخواست توان گرفتن مستخدم برای کمک کار خونه را داشتیم و از همه مهمتر وقتی بچه ها پنج تا شدن ما با پس اندازمون یک آپارتمان در تهران خریدیم و چند سال بعد از اینکه برای سومین بار به تهران منتقل شدیم دیگه مستاجر نبودیم. و این چنین گذشت که من الان میتونم کل جزعیات زندگیمو به یاد بیارم. لحظات خوب وخوش عشق ورزیدن و دوست داشتن را، دقایق سخت دل تنگیها را و حتی لحظه ای که مادرم گله میکرد: دختر تو دلت نمیخواد یه سری به خونه پدرت بزنی؟ در جواب میگفتم مادر به خدا قسم من حتی فرصت نمیکنم مریض بشم … و این برای همه افراد خانواده ام خنده دار بود ولی دلیلی منطقی برای این حرفم داشتم چون درسته من بیرون از خونه کار نمیکردم اما توی خونه خیاط همه افراد خانواده ام بودم. البته تمام لباسهای زمستانی و تابستانی همسر و بچه هام را خودم میدوختم. آرایشگرخودم و بچه ها بودم و برای زمستان هر سال بافتنی های زیادی میبافتم. با بچه ها رو درسشون کار میکردم بقیه امور هم که معلوم و مشخصه: آ شپزی رفت و روب، ظرفشویی، لباسشویی و حتی خوابوندن بچه ها با من بود. گاهی بچه ها پیله میکردن که برامون قصه بگو تا بخوابیم و من ناچار بودم بپرسم کدوم قصه را بگم؟ متفقا داستانی را که همه دوست داشتن. حالا میخوام اون داستان را هم برای شما بگم. روزی بود روزگاری بود توی ده شلمرود یه مرد پر دل و قوی زندگی می کرد. کارش کشاورزی بودکه هر روز صبح زود از خونه میزد بیرون ومیرفت سر زمین کشاورزی خودش و شروع بکار میکرد تا اینکه یک روز وقتی آمد سر زمین دید با اینکه روز قبل آب را تو زمینش انداخته که امروز بکارش ادامه بده زمین خشکِ خشکه. خیلی تعجب کرد و شتابان به محل سر چشمه آب رفت دید که ای وای چه مصیبتی یک هیولای عظیم الجسه چنان در مسیر آب چمبره زده که قطره ای آب به زمین نمیرسه. سعی کرد تا جایی که میتونه با هیولا مبارزه کنه ولی او هر بار با حمله ایی که میکرد قصد داشت مرد را نیش زده و بکشد. توانش کم شد نا امید به ده بر گشت. وقتی مردم ده او را که انسانی شاد و سر حال بود دیدن خیلی برایشان عجیب بود بنابراین اطرافش جمع شدن و پرسیدن ترا چه میشود؟ در جواب گفت همراه من بیایید تا بلایی را که نه تنها بر سر من نازل شده شما را هم نابود خواهد کرد نشانتان بدهم ولی هر کدام هر سلاحی را که دارید برای دفاع از حقتان بدست بگیرید و مردم چنین کردن. جمعیت زیادی به سوی سر چشمه روان شد وقتی به آنجا رسیدن همه از تعجب به فکر فرو رفتن و تعدادی از آنها که جرعت و جسارت بیشتری داشتن با ابزاری که در دستشان بود به سوی هیولا حمله ور شدن ولی افسوس هیولا یا آنها را گرفته و می بلعید یا که چنان زخمی میکرد که از پا می افتادن. همه آنها دل سرد و نا امید به ده باز گشتند و تصمیم گرفتن با یکدیگر مشورت کنن وآنشب مراد مرد قوی و سرزنده در بین اهالی چنین سخن رانی کرد: “برادران وخواهران عزیزما همیشه در کنار هم تونستیم با جنگیدن در مقابل متجاوزین به سرزمین آبا اجدادیمان بجنگیم و پیروز شویم، با طوفان وسیل و بلاهای آسمانی جنگیدیم و به کمک هم آن را رفع کردیم حتی با بیماریهای مختلف به وسیله داروهای گیاهی جان سالم بدر بردیم هر گز دست دزدی به مال هم دراز نکردیم و نشد روزی که خدای نخواسته به ناموس هم چشم داشته باشیم. همواره از این سرزمین به خاطر برکات زیادش دفاع کرده و بهره سالم و حلال بردیم. آیا جایز است که اینک از یک موجود بی عقل و تدبیرکه فقط با قلدری قصد دارد سرزمینمان و زندگیمان را نابود کند کم آورده وتسلیم شویم؟

همه یک صدا گفتن هرگز .. هرگز!

ادامه دارد …

دیدگاهتان را بنویسید

همراهان پیام جوان

با عضویت در خبرنامه پیام جوان، در ابتدای هر ماه، نسخه الکترونیکی مجله را به صورت رایگان در ایمیل خود دریافت کنید.
Loading