کتاب نادرشاه افشار – ۵۵

نوشته: دکتر محمد حسین میمندی نژاد

اشرف دستور داد بساط عیش گستردند

او می خواست کام گیرد و لذت برد

از روزی که سواران نادر قلعه را در محاصره داشتند چند روز گذشته بر اشرف مسلم گردیده بود نادر بی جهت خود را به مهلکه نخواهد انداخت زیرا فکر می کرد رسیدن به قلعه مشکل است و نادر هرگز قادر نخواهد بود به قلعه حمله نماید.

اشرف شخصاً تقسیم آذوقه موجود را تحت نظر گرفته، متوجه بود هنوز می تواند مدتی استقامت کند فکر می کرد: روزی که آذوقه نزدیک به اتمام باشد تهیاتی خواهد دید، شبانه با سوارانش دسته جمعی از کوه سرازیر خواهند شد سربازان نادر را در دل شب غافلگیر خواهند کرد، به سرعت از آن نقطه دور خواهند شد. با خود حساب می کرد: از سر حد ایران و هند بگذرد، در خاک هندوستان پناهگاه دیگری بیابد شاید هم از پادشاه هند بتواند کمک بطلبد و برای مرتبه دیگر عظمت از دست رفته را به چنگ آورد.

این خیالات آرامشی در فکر اشرف ایجاد نمود، ضمناً فکر می کرد اگر توفیقی حاصل نشود و قرار باشد از بین برود چرا از فرصت استفاده نکند؟ چرا در این موقع که می تواند آسایش و راحتی داشته باشد از زندگی کیف نبرد و از لذت خودش را محروم سازد؟

بعد از آن همه ناراحتی هائی که کشیده بود، بعد از آن همه دغدغه خاطر که نصیبش شده بود، بعد از خستگی هائی که در اثر راهپیمائی های تند و سریع توأم با زد و خورد برایش ایجاد شده بود به فکر افتاده دمی بیاساید، شبی به خوشی به روز آورد ، از پریرویانی که به همراه آورده است تمتع برد.

از مجموعه این افکار اشرف به وجد آمد، خواجه حرمسرا را خواست، دستوراتی به او داد.

در حرمسرای اشرف جنب و جوشی بر پا شده بود. شاهزاده خانم های صفوی شنیده بودند قلعه در محاصره است. از روزی که با آن سرعت آنان را از اصفهان کوچانده بودند خبردار شده بودند،‌ شاه تهماسب برای نجات دادن کسان خود قیام کرده سپهسالار ایران را برای سرکوبی اشرف فرستاده است. در شیراز  شاهد شکست و فرار اشرف بودند و برای آنان مسلم شده بود قوائی که بر ای نجات آنان آمده است قوی تر از سپاه اشرف می باشد. اسم سپهسالار نادر را شنیده بودند و می دانستند مرتباً اشرف را شکست داده است.

  آداب فرهنگی و آیین ملی در ایران باستان – قسمت 37

برای پیروزی نادر روز و شب دعا می کردند، می گریستند، ندبه می نمودند، به خدا، به خوبان درگاهش متوسل می گردیدند، آرزو می کردند سپاهیان نادر غالب گردند و اشرف سر به نیست شود.

در آن روزهائی که شاه سلطان حسین در اوج قدرت بود، شاهزاده خانم ها در رفاه به سر می بردند و دنیا به کامشان بود خدائی نمی شناختند، چون خدای روی زمین بودند، خدا را فراموش کرده بودند. اما از روزی که اصفهان به محاصره افتاد، دعا و نذر و نیاز شروع شد، توجهشان به خدا زیاد گردید.

هشت سال روز و شب به پیروی از شاه سلطان حسین مخلوع پیر نماز خواندند، به درگاه خدا رو آورده طلب کمک و یاری کردند. از روزی که از اصفهان از قصور و کاخ های آباء و اجدادی کوچ داده شده بودند، بیشتر به خدا متوسل می گردیدند. وقتی که شنیدند قلعه در محاصره افتاده است موقعی که دانستند نادر با عده زیادی سپاه برای سرکوب دادن اشرف مهیا و آماده است به خدا نزدیک تر شده بیش از پیش استغاثه می کردند.

نادر را ندیده بودند، نمی دانستند چگونه آدمی است اما چون برای نجات آنان آمده بود، ندیده مهرش به دل گرفته خوشحال بودند، امید داشتند به زودی از گرفتاری خلاص خواهند شد.

خواجه حرمسرا خبر داد آن شب امیر اشرف آنان را سرافراز خواهد کرد، دستور داد بهترین لباس های خود را بپوشند، امر کرد خود را زینت دهند تا خاطر امیر خشنود گردد. این دستور و امر برای آنان تازگی داشت.

از شنیدن این دستورات به خود لرزیدند، می دانستند سرپیچی از امر و دستورات صادره ثمر ندارد، مانند گوسفندانی که بوی گرگ حس کرده باشند می لرزیدند، مات و متحیر منتظر پیش آمد گردیدند. بارها به فکرشان رسیده بود از اسارت خود را خلاص کنند، از زندگی بادآورده ای که نصیبشان گردیده بود چشم بپوشند ولی از طرفی وسیله ای برای خاتمه دادن به زندگی به چنگ نمی آوردند، از طرف دیگر تربیت اولیه آنان به نحوی بود که برای انجام چنین اعمالی قدرت تفکر نداشتند. به علاوه زندگی شیرین است، به امید روزهای بهتر، به امید این که خداوند رحمان و رحیم است، به آرزوی این که خوشی های گذشته تجدید خواهد شد، صبر می کردند و استقامت می ورزیدند.

  سلسله مقالات “مولوی، معلم بلخی، شمس شعر شرقی” (10)

ندیمه های شاهزادگان که از جاسوسه های امیر اشرف بودند مراقب حرکات و رفتار آنان بودند، همین که دانستند آن شب اشرف قصد تفریح دارد برای خوش آیند امیر دست به کار شدند، به موجب دستوری که خواجه حرمسرا صادر کرده بود به آرایش خانم ها مشغول گردیدند.

آشپزهای مخصوص امیر اشرف برای آن شب امیر و حرمسرایش غذای مفصلی تهیه دیدند. اشرف در ایامی که بر اریکه سلطنت نشسته بود عادت کرده بود شراب بنوشد، در موقع خروج از شیراز به همراهی جواهرات و حرمسرا چند صندوق محتوی کپهای شراب ناب شیراز از معرکه به در برده بود، اشرف به این صندوق ها علاقه زیادی داشت یکی از ملازمانش را مأمور حفاظت آن صندوق ها کرده بود.

به دستور امیر اشرف یکی از صندوق ها گشوده شد و محتویات آن از انبار به حرمسرا منتقل گردید.

شاهزاده خانم های صفوی از امیر اشرف تنفر داشتند، از دیدنش منزجر بودند، شاهزاده خانمی که شرعاً زن امیر بود با این که چندین سال با اشرف به سر برده و زنش بود بیش از شاهزاده خانم های دیگر از شوهرش متنفر و منزجر بود زیرا به چشم خود دیده بود اشرف چگونه با شقاوت به زندگی پدرش خاتمه داده است. با وجود نفرت و انزجاری که داشت با این که نمی خواست با شوهرش روبرو شود. برای نجات دادن خواهران کوچکترش از گزند امیر اشرف که به نظرش گرگ هاری جلوه گر شده بود به فکر افتاد در آن شب روی خوش نشان دهد، خودش را سپر بلای کسانش کند.

شاهزاده خانم ها با قیافه های معصوم خود، با نگاه های پر از اضطراب از او استمداد می طلبیدند. با این که از فکر برخورد کردن با شوهرش مو بر تنش راست می شد و بی اختیار می لرزید معذلک بهترین لباس خود را پوشید، به آرایش خود پرداخت. به فکر افتاد در برخورد با شوهرش آن قدر عشوه گری کند و دلبری نماید تا او را از توجه به کسانش منصرف سازد.

بهترین خانه قلعه را اشرف تصرف کرده بود. صندوق های جواهرات را در زیرزمین های خانه جای داده بود. اطراف خانه از کسانی که مورد اطمینان امیر اشرف بودند احاطه شده روز و شب مرتباً کشیک می دادند.

تمام نزدیکان امیر اشرف دانستند آن شب امیر قصد دارد تفریحی بنماید. در بین کسانی که همراه امیر آمده بودند و همیشه با بار و بنه خاصه امیر حرکت می کردند مطرب های خاصه بودند که علاوه بر سرگرم کردن امیر در موقع خوشی، در هنگام جنگ با نواختن شیپور و طبل جنگجویان را تهییج می کردند.

  آموزش شیرینی پزی: شیرینی نخودچی بدون فر

اطرافیان امیر از این که آن شب را به خوشی خواهند گذراند خوشحال گردیدند زیرا مدتی بود چنین واقعه ای پیش نیامده همگی تشنه دمی لذت و کیف بودند.

در آن روزها که امیر در اوج قدرت بود در چنین شب هائی انعام می داد، بذل و بخشش می کرد، همگی از مهربانی هایش برخوردار می شدند. به امید این که در این شب گذشته ها تجدید شود، در تهیه وسائل عیش و طرب برای سرگرم ساختن امیر کوشیدند.

امیر اشرف تمام روز به دیده بانی و سرکشی از جایگاه های محافظین قلعه پرداخت. هنگام عصر خسته و کوفته از گردش روزانه به امید این که شبی به خوشی بگذراند به جایگاه خود برگشت. هوا تاریک شده بود، در صحن حیاط مشعلی شعله ور بود و اطراف را روشن می ساخت. پیه سوزها، چراغ های روغنی و شمع های کافوری در سوز و گداز بودند، در اطاق مجاور دسته مطرب های خاصه آماده و مهیا بودند. همین که امیر وارد شد به نواختن آهنگ هائی که امیر را بر سر کیف می آورد مشغول گردیدند.

سینی های غذا را یکی بعد از دیگری از آشپزخانه خارج کردند و به جایگاه امیر بردند. پاسی از شب گذشته طبق دستور شاهزاده خانم ها و حرمسرای امیر شرفیاب گردیدند.

امیر اشرف مانند روزهائی که در کاخ های اصفهان به سر می برد بر جایگاه خود نشسته، به پشتی ها و متکاهائی که در اطرافش گذاشته بودند تکیه زد، شاهانه به خوردن و نوشیدن مشغول گردید.

شاهزاده خانم ها مانند گوسفندانی که به قصاب خانه برده می شوند در قفای یکدیگر پنهان شده، سعی داشتند صورت خود را از امیر مخفی دارند.

امیر اشرف می خواست لذت برد، می خواست کیف کند، می خواست زیبائی برگزیند، چون به حفظ ظاهر علاقه داشت فکر کرده بود اگر زیباروئی مورد پسندش واقع گردید دستور دهد عقدش را جاری سازند، همان شب عروسی کند و در برابر چشم زن رسمی اش که در بین راه گستاخی کرده است کام دل گیرد.

ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

آرشیو مقالات پیام جوان

هم‌اکنون عضو خبرنامه پیام جوان شوید

Newsletter Payam Javan

همراهان پیام جوان