زبان شناسی – قسمت اول

نویسنده : شهرام خبیر

سفر یه شعره، سفر یه قصه سَت
سفر رهایی از فصل غصه سَت
با من سفر کن دریا به دریا
ساحل به ساحل تا اوج رویا
پرنده ای باش با بال پرواز
پر کن فضا رو، با شعر و آواز
کاشکی تو باشی همسفر من
تا بینهایت بال و پر من
سفر همیشه همسفری می خواد
دل کندن از غم، بال و پری می خواد

تابستان 1345_ نوجوانی 12 ساله ، نیمی لر نیمی کُرد، پس از پایان امتحان پنجم دبستان برای نخستین بار، از آبادان رهسپار دیار مادری خود، کرمانشاه می شد. معدل او در تمام درسها نزدیک به بیست ولی در تاریخ نمره 14 گرفته بود؛ زیرا با آن سن کم، به هر انگیزه قادر نبود دو بخش از درس تاریخش را حتی بخاطر امتحانات آن سال مطالعه کند: هجمه (حمله برای قوم عرب) اعراب انیرانی به تمدن ساسانی ایرانی و ایلغار (حمله برای قوم ترکمن و مغول) ایل قاجار به ایران و پیامدهای آن از فلاکت مردم ایران و کوری چشم کرمانیان تا شکست های خفت بار این ایل در جنگ های اول و دوم با روسیه تزاری شرورترین عضو محور شرارت جهانی از زمان نادر شاه تا به امروز!

گویی تاریخ با تکرار سرنوشت اکنون ما همسان با آن دوران، خواست عبرت آموزی به ما را دارد به این قوم فراموشکار و تنبل تاریخ!

پیشران هر دو دوران مذکور یکی است: سندروم (علایم همزمان یک بیماری) عقده مرد کوچک (Little Man Syndrom) که نیاکی (جد) برزو و بلند قامت دارد که در حافظه تاریخی او همیشه بعنوان جزیی از گذشته، یادآور و سرکوفتگر، ایستاده در نظر و در برابر!
آن بزرگمرد کوچک (مانند داستین هافمن در فیلم بزرگمرد کوچک) برای گریز از این احساس حقارت روی به تعکیس (واژگونی) روانی یعنی تظاهر به قدرت می کند: پنجه افکندن در پنجه شیر بدون داشتن یا فراهم آوردن اسباب بزرگی و قدرت.

به دریایی درافتادم که پایانش نمی بینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی دانم

با آن تلقین چاپلوسانه و آن فشار متشرعان و مفتی ها و این تصورکودکانه: وای اگر خاقان شمشیر از نیام برکشد! آن خاقان اعظم (فتحعلی شاه) که قبلاً بزرگی و مردانگی خود را در حرامسرایی با 170 زن و کنیز عقدی و تولید 260 فرزند به خوبی اثبات کرده بود، ملتی عقب افتاده و فلاکت زده را درگیر نبرد با تمدنی برتر و اروپایی دارای ارتشی مدرن و جّرار (خونخوار) کرد که یک دهه پیش از آن ناپلئون را با آن عظمت و غرور از اریکه قدرت فرو کشیده و به تبعید فرستاد بود. نتیجه محتوم جدایی حاصلخیزترین اراضی ایران یعنی آران در شمال غرب (طی عهد نامه های گلستان و ترکمنچای) و سپس در زمان نواده او جدایی خاستگاه زبان فارسی یعنی خوارزم در آسیای مرکزی (پیمان آخال) بود.

هر پیسه (هر چیز سیاه و سفید یا خالدار) گمان مبر نهالی (زیرانداز، قالیچه)
باشد که پلنگ خفته باشد!

  اختلالات اضطرابی - قسمت سوم

این دانش آموز دهه ها بعد که گرد پیری بر چهره اش نشست جرأت تاریخ پژوهی بیشتر را یافت و بمصداق جمله معروف آن کشیش؛ که منت خدای را که رودخانه ها را از میان شهرها عبور داد!، خدای عزوجل ایران را شاکر شد که با خلق و ایجاد رودهای ارس و اترک و کوه ها و عوارض طبیعی صعب العبور بعنوان مرز از ایرانستان شدن ایران جلوگیر شد! وگرنه امکان توان و ارادۀ مقاومتی در آنزمان در ما نبود.

از خوانندگان گرامی پوزش می خواهم که این خاطرات تلخ تاریخی را که بعنوان جزیی از جوهرۀ وجودم بسختی فراموش می شوند بازگو می کنم زیرا هرازگاهی این یادها چون دملی ریمناک (چرکین و کثیف) سر می شکافند و در نتیجه بغض در گلویم را از غم می ترکاند.

باری شنیدن زبان کردی (چونان یکشاخه از زبان پارسی) و دیدن طاق بستان و سپس مجموعۀ بیستون و یادمانهای آنها از کوهکندها، و سنگنبشته ها و پردیس های باستانی در کنار جویباران و استخرها و معبد آناهیتا ایزد بانوی آب و سرسبزی در کنگاور، اخگری آتش افروز شد در ایران دوستی: آتشی گر گرفته از نیمجان آن جوان بمثابه ایزم Fuel=(easm) (سوخت) و فروزاننده نیمجانی دیگر که افسوس اکنون خاکستری بیش از آن نمانده. وای از عمر از دست رفته!

آن قصر که جمشید در آن جام گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور می گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام (شهرام) گرفت

نخستین تجربه های زندگی از هر گونه، ژرفترین و یا برجاترین تأثیرات و تلخ ترین یا شورانگیزترین خاطرات را در جان آدمی رقم می زند.

یادم آمد شوق روزگار کودکی
مستی بهار کودکی
رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت
آسمان جلای دیگر پیش من داشت
شور و حال کودکی برنگردد دریغا
قیل و قال کودکی برنگردد دریغا
به چشم من همه رنگی، فریبا بود
دلم دور از حسد من، شکیبا بود
نه مرا سوز سینه ای بود
نه دلم جای کینه ای بود
روز و شب دعای من، بوده با خدای من
کز کرم کند حاجتم روا، آنچه مانده از عمر من بجا
گیرد و پس دهد به من دمی، مستی کودکانه مرا
معینی کرمانشاهی

آن شکوه و نخوت و عظمت شاهان ساسانی را هنوز می توان از فریاد فرو خفته پیکره های کوهکند دیهیم (تاج) گذاری و فرّه (نور و هاله ایزدی بنشانه حمایت از جانب او) ستانی نمادین آن شاه شگرف، از دست فروهر در حضور آناهیتای ایزدبانو در این آئین شنید و درک کرد. آن تندیس اسوار (شوالیه و رزمسوار) زیناوند(مسلح) نشسته بر شبدیس، نیزه بر دوش، کنتیری (تیردان) بر حمایل (کمربند و آویزه)، نواری باد وزان و مروارید دوخته، خود و اسبش در بر گستوان (زره اسب) اندر و نقش سیمرغ و ارغن = ارغنون (سازی شبیه اُرگ امروزی) بر دامان!

  آموزش آشپزی: یتیمچه

اگر ناهید در عشرتگه چرخ
سراید شعر من بر ساز ارغن
خاقانی

سنگ نگاره های بزم و شادی و میگساری تا صحنه های شکار گرازان و مرغان و صید ماهی، همزمان با هم سرایی و دست افشانی و چنگ نوازی بانوان رامش گر، نشسته در زورق و مردان پارو زنان به آرامی در مرداب، جلوه ایست از شادخواری و سرزندگی خسرو پرویز. شاهی جهانگشا، رزم جو، کمانگیر و بشکُرنده (شکارچی) گراز و گوزن، پیل سوار و همزمان بزم گزار و عاشق پیشه.

او پس از داریوش نیزه مرد پارسی را تا اقصای مصر و اورشلیم و مرکز جهان مسحیت قسطنطنیه فرا برد و با ربودن چلیپایی که مسیح بر آن میخکوب شده بود دنیای غرب(رومیان) و ایمان گناه آلود آنان را به کیش نو به خواری کشاند و در نهایت مرگ و ملکوت را به گواژه (سُخره = به بازی و مسخرگی گرفتن) گرفت. دریغ از بازی روزگار و شوربختی و نگونساری او، آنکه جنون عظمت خواهی اش، تنها آسمان را چونان مرز ایرانشهر می پذیرفت. بدتر و جگرسوزتر.

آنکه این شیدای شیرین (شاهزاده خانم ارمن) و شیرین شیفته به او، همالی (رقیبی) مجعول در ادبیات فارسی یافت: مردی فرو بسته و فرو دست و فرومایه و خودآزار در عشق شیرین!

نه انگار که عشق هم پایگاه طبقاتی دارد و در عمل پیوند خوبان! (در اینجا اشراف) قاطی هم دارد!!

چه باک که عقده گشایی و آرزو اندیشی و توّهم ذهنی و خود شیفتگی محرومان جامعه در قالب این مضمون (عشق شیرین و فرهاد)، در شمار زیباترین سروده های زبان فارسی است.

همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ما
کوه ما سینه ما، ناخن ما تیشه ما
شور شیرین زبس آراست ره جلوه گری
همچوفرهاد تراود زرگ و ریشه ما
بهر(برای) یک جرعه ی منّت ساقی نکشیم
اشک ما باده ما، دیده ما شیشه ما
عشق شیری است قوی پنجه و می گوید فاش
هرکه از جان گذرد، بگذرد از بیشه ما
ادیب نیشابوری

اندوه شیرین

صدای تیشه آمد
گفت شیرین: (کنار ماهتابی به مهتاب)
صدای تیشه آمد
ماه تابید
گفت شیرین: (کنار لاله ها با لاله ی لال)
صدای ناله آمد
لاله نالید
صدا ازتیشه فرهاد افتاد
صدای گریه شیرین
میان باغ تنهایی، هزاران لاله از باران فرو می ریخت … (م.آزاد)

مناظره خسرو پرویز با فرهاد
(پرسشهای خسرو از فرهاد و پاسخهای او)

نخستین بار گفتش کز کجایی
بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟
بگفت اندُه خرند و جان فروشند
بگفت از دل شدی عاشق بدینسان
بگفت از دل تو می گویی من از جان
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب
بگفت آری چو خواب آید کجا خواب
بگفتا عشق شیرین بر تو چونست
بگفت از جان شیرینم فزونست
بگفتا دل زمهرش کی کنی پاک
بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش
بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا گر کند چشم ترا ریش (زخم)
بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر نیابی سوی او راه
بگفت از دور شاید دید در ماه
بگفتا گرخواهد هر چه داری
بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین
بگفتا چون زیم بی جان شیرین
بگفت او آن من شد زو مکن یاد
بگفت این کی کند بیچاره فرهاد
سپس خسرو برای رها شدن از این مرد بیمار!
گشاد آنگه زبان چون تیغ فولاد
فکند الماس را بر سنگ بنیاد
که ما را هست کوهی بر گذرگاه
که مشکل می توان کردن بدو راه
میان کوه راهی کند باید
چنانک آمدشد ما را بشاید
جوابش داد مرد آهنین چنگ
که بردارم ز راه خسرو این سنگ
گر دل خسرو رضای من بجوید
به ترک شکر شیرین بگوید (گستاخی را بینید!)
چنان خشم شد خسرو ز فرهاد
که حلقش خواست آزردن به پولاد!
دگر ره گفت از این شرطم چه باکست (فکر خسرو در باره شرط فرهاد)
که سنگ است آنچه فرمودم نه خاکست (موافقت خسرو)
میان دربند و زور دست بگشای (و دستور به آغاز کار)
برون شو دستبرد خویش بنمای
چو بشنید این سخن فرهاد بی دل
نشان کوه جست از شاه عادل
به کوهی کرد خسرو رهنمونش
که خواند هر کس اکنون بی ستونش
برآن کوه کمرکش رفت چون باد
کمر در بست و زخم تیشه بگشاد
به تیشه صورت شیرین بر آن سنگ
چنان برزد که مانی نقش ارژنگ
پس آنگه از سنان تیشهِ تیز
گزارش کرد شکل شاه و شبدیز (نام اسب خسرو پرویز بمعنی مانند شب بخاطر سیاهی براق پوست آن اسب)

  خدا، انسان، انسانیت - قسمت ششم

نظامی گنجوی

و چند تک بیت

بیستون ماند و بناهای دگر گشت خراب
این دَرِ خانۀ عشق است که باز است هنوز

امشب صدای تیشه، از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد
رنج گل بلبل کشید و حاصلش را باد برد

بیستون کعبه عشاق جهان است هنوز
آتش عشق جهان خفته درآن است هنوز
ای که بی هوش از این دشت جنون می گذری
گوش وا کن که همه آه و فقان است هنوز
سالها از غم جان کندن فرهاد گذشت
عشق و جان بازی وی ورد زبان است هنوز

بیستون نالۀ زارم چو شنید از جا شد
کرد فریاد که فرهاد دگر پیدا شد

بجز اینها کتیبه ای هست بزبان و خط پهلوی در تاق کوچک با این متن.

این پیکر از بغ (در اینجا سرور، ایزد یا خدا) مزداپرست خدایگان شاهپور شاهنشاه ایران و انیران (غیر ایران، خارج از ایران) که چهر(نژاد) از یزدان دارد. فرزند بغ مزداپرست خدایگان (فرمانده و عالیجناب) هرمز شاهنشاه ایران و انیران که چهر از یزدان دارد. نوه خدایگان نرسه شاه شاهان

ادامه دارد …

دیدگاهتان را بنویسید

همراهان پیام جوان

با عضویت در خبرنامه پیام جوان، در ابتدای هر ماه، نسخه الکترونیکی مجله را به صورت رایگان در ایمیل خود دریافت کنید.
Loading