استاد نصرالله زرین پنجه (۲)

نویسنده و پژوهشگر: علی تیموری

اگر بخواهیم سازش را بشنویم بهتر است بی خبر گوش کنیم. او موسیقی را به خاطر خود می نوازد و قصد تظاهر ندارد. وی هنرمندیست گرامی دارای اخلاق فاضله و ملکات معنوی در دوستی ثابت قدم است و از میان هنرمندان به دوست هنرمندش احمد عبادی بسیار مهر می ورزد. راستی مصداق همان مثل مشهور است که خوبان یکدیگر را می یابند. عبادی و زرین پنجه از هنرمندان شایسته ی نیک نهاد، پاک سرشت، خوش طینت، مهربان و ارجمند عصر می باشند. من به هر دو آن ها مهر فراوان دارم. شاید بتوانم مانند آن ها خوب باشم.

در ارتباط با نصرالله خان زرین پنجه نوازنده ممتاز تار و سه تار در مجله رادیو ایران شماره ۳۳ چنین آمده است:

نصرالله زرین پنجه بسیار جوان بود که در خود ذوق به موسیقی را احساس کرد و با دلی سرشار از این علاقه به نزد میرزا ربیع برادر درویش خان رفت و شاگردی او را به جان و دل پذیرفت. میرزا ربیع همین که نصرالله را جوان مستعدی یافت با شوق مطبوع تعلیم او را بر عهده گرفت و نصرالله را به رموز موسیقی آشنا ساخت. نصر الله همین که محضر استاد را برای درک نکات برجسته موسیقی آماده یافت، شب و روز به کار آموختن پرداخت و دیری نگذشت که در این راه به جایی رسید، آن گاه نزد سلطان حسین هنگ آفرین و موسی خان معروفی رفت و از محضر این دو استاد نیز خوشه چید و نکات بسیاری فرا گرفت. نصرالله خان رفته رفته در سه تار و عود و ترمپت دستی یافت و خود در این راه استاد گردید ولی با این همه چون از روزگار نخست به تار علاقه ی بیشتری داشت آن را ساز تخصصی خود قرار داد و شب و روز وقت خود را صرف تکمیل آن نمود تا آن جا که پنجه اش در این راه زرین شد و زرین پنجه لقب گرفت و اکنون سی و هشت سال است که به این کار سرگرم است و در طول این زمان سی آهنگ تهیه کرده است که هر یک از آن ها دارای لطف و ملاحت خاصی است ولی زرین پنجه هنوز از کار خود راضی نیست و وقتی از او سئوال شود که شما کدام آهنگ خود را می پسندید او با یک تبسم عارفانه ای می گوید: هنوز بهترین آهنگ را نساخته ام. نصرالله خان زرین پنجه که چهره ای آرام با دیدگانی نافذ و موهایی سپید و سیاه دارد از سال ۱۳۲۲ در رادیو تهران به کار نوازندگی پرداخت و با ارکسترهای معروفی و وفادار و دلکش و روح انگیز و فروغ سهامی و بنان کار کرده و اکنون رهبری ارکستر شماره یک رادیو ایران را به عهده دارد و در هنرستان موسیقی ملی هم معلم تار و سه تار است. او مردی بی آزار و صبور و مهربان است و در زندگی جز به ساز خویش و جمشید و پری و رباب زرین پنجه که یکی دیپلمه پیانو و دیگری دیپلمه ویولن است به هیچ چیز دیگر علاقه مند نیست. از زندگی خود بسیار راضی است و گوشه ی کاشانه خود را هیچ مقام و عنوانی عوض نمی کند. زرین پنجه از روزگار جوانی و شادابی خویش داستان ها بسیار دارد که هر وقت به او حالی دست دهد با لحنی شیرین آن را بیان می دارد ولی خودش معتقد است که این داستان ها را باید شب ها در محافل انس ذکر کرد نه در مجله.

  کتاب نادرشاه افشار – 47

در تار زرین پنجه لطف و ملاحت خاصی است که چون باده ای کهن سال به آدمی نشئه ای دلپذیر می بخشد و شنونده را بر بال های موسیقی نشانیده در عالم مدهوشی و بیخودی سیر می دهد. او ساز را تنها به خاطر دل رمیده خود می نوازد و هیچ گاه حاضر نیست که این هنر ارزنده خویش را خوارمایه سازد. زرین پنجه بهترین افسانه حیات خود این خاطره را می داند.

دو خاطره از زرین پنجه:

برای این که جوانانی که از مدارس کنونی استفاده می نمایند بدانند که وضع تحصیل در سابق چه گونه بوده خاطره ای که در این باره دارم برای ایشان می نگارم. تقریباً در سال ۱۲۹۰ یا ۹۱ از مکتب به مدرسه رفتم. مدرسه ی من در سنگلج پارک شهر کنونی و نامش مدرسه داریوش یا قائمیه بود. این که عرض شد داریوش یا قائمیه برای این است که فراموش کرده ام که اول داریوش بود بعد قائمیه یا بالعکس. به هر حال در این مدرسه زیاد اسباب جیب یا اشیاء کیف شاگردان مفقود می شد. روزی مدیر مدرسه که نامش یادم نیست شاهکاری به نظرش رسید اول وقت زنگ اول که زده شد شاگردان صف بستند به فراش مدرسه دستور داد یک دسته ترکه انار بچیند آن را نخ بست و گفت در حوض آب بیاندازد سپس گفت مدتی است که در این مدرسه چیزهایی گم می شود حال هر کس برداشته قدمی از صف جلو بیاید. کاری بهش ندارم در غیر این صورت دعایی می خوانیم و دزد را بیرون می کشم و این دسته ترکه انار را به پایش خرد می کنم. پس از چند دقیقه تأمل گفت ممکن است آن شخص خجالت بکشد بروید سر کلاس و من می روم به دفتر محرمانه بیاید بگوید و سفارش کرد در این زنگ شاگردان می توانند بدون اجازه از کلاس خارج شوند. من چون حساس و ضمناً ترسو بودم سر کلاس پیوسته فکر می کردم که ترکه انار با آن که یک ساعت در آب بماند به این زودی ها نمی شکند و دزد بیچاره زیر فلک خواهد مرد. زنگ تفریح زده شد صف بستند و مدیر آمد سر صف وردی خواند و از سر صف شروع کرد به سان دیدن تا به من رسید چون رنگ من پریده بود من را از صف خارج کرد و گفت راست بگو این اشیاء را چه کردی گفتم آقا ما برنداشتیم گفت فلک و حصیر و ترکه ها را بیاورید فلک حاضر شد تا آمدند من را بخوابانند گفتم آقا راستش را می گویم گفت کتاب انشاء حسن تا گفتم من برداشتم گفت کیف حسین تا گفتم ما خبر نداریم گفت بخوابانید گفتم آقا ما برداشتیم. به همین صورت در حدود ۲۰ کتاب، کیف، قلمدونی را گفتم من برداشتم گفت چه کردی گفتم بردم منزل. فوراً یک شاگرد و فراش را فرستادند منزل و ماجرا را به مادرم گفتند. مادرم که بانویی زیرک بود می گوید من مشغول غذا پختن هستم خودتان بفرمایید بگردید این ها هر چه می گردند چیزی پیدا نمی کنند برگشتند و مجدداً مورد بازپرسی قرار گرفتم. گفتم من دادم به پدرم. نزدیک ظهر پدرم به مدرسه آمد و تصادفاً مرحوم حاجی حسن رشدیه که در آن مدرسه تدریس می کردند آمدند پدرم این طور عنوان کرد که پسر جان چیزهایی را که دزدیدی و به من دادی اسامی اش را فراموش کردم یکی یکی بگو تا من بروم بیاورم، آقای رشدیه گفتند من این جا هستم از هیچ کس نترس نه از پدرت و نه از مدیر. من با گریه قضایا را از اول تا آخر شرح دادم و بر اثر گزارش آقای رشدیه و شکایت پدرم مدرسه بسته شد و پس از چند روز با اسم دیگری به مدیریت آقای میرزا علی اکبر خان که گمان می کنم برادر بزرگ ملکه مادر بود تأسیس و دایر گردید. خاطره دوم در سال ۱۳۳۰ یک روز صبح که از خواب بیدار شدم خواستم لولای در اتاق را باز کنم که از پشت سر به زمین خوردم و نفهمیدم که چه شد دوستانم به صدای شیون بچه هایم به منزل ما آمدند دکتر آوردند و به مداوای من پرداختند ولی من در حال اغماء بودم. نزدیک ظهر آقای عبادی استاد سه تار که از دوستان صمیمی و حقیقی بنده است به اتفاق آقای جمشید وفادار و خانم فروغ سهامی و چند نفر دیگری برای آن که بچه هایم ساکت شوند در اتاق را می بندند و بالای سرم آقای عبادی شروع می کند به شور زدن و به حال بچه هایم گریه کردن در این وقت من به صدای دلکش سه تار و پنجه سحر آسای عبادی که با کمال خلوص نیت می نواختند حالم بهتر شد در این حال حس کردم که سازی نامطبوع من را مسموم نموده و حال، سازی آسمانی دارد مرا معالجه می کند و بدن من که تاکنون سرد و قلبم بسیار گرم بود دارد برعکس، تنم گرم و قلبم خنک می شود. در حال خواب و بیداری یا مرگ و زندگی گفتم همین طور بنواز و ادامه بده و کم کم قدری گریه کردم و زنده شدم و این اثر معجزه آسا را از سه تار دوست عزیزم به چشم دیدم.

  نوگلان میهنم در خون نشست - شعر سعید عرفان

دیدگاهتان را بنویسید

هم‌اکنون عضو خبرنامه پیام جوان شوید

Newsletter

همراهان پیام جوان