فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی – قسمت ۳۷

نویسنده: سید سعید زمانیه شهری

“فصل هفتم سلسله مقالات فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی”

به نام خداوند رنگین کمان

خداوند بخشنده مهربان

خداوند مهسا، حدیث و کیان

خداوند یک ملت همزبان 

که این خانه مادری، میهن است

که ایران زمین، کاوه اش یک زن است

*داستـــان آمدن کیخسرو به ایران زمین از شاهنامه:

چون خبر کشته شدن سیاوش و تباهی روزگارش که همچون مرغان سر از تنش جدا کرده بودند، به کیکاووس رسید، از تخت بر زمین افتاد و جامه بر تن درید. ایرانیان همه با چشمی پرخون و رخساری زرد از سیاوش می گفتند و ناله سر می دادند. سپس آن خبر به رستم دستان بدادند و او را از کار کاووس که به واسطه مرگ فرزند، خاک بر تاج کیانی ریخته و جامه خسروی خویش چاک چاک کرده بود، آگاه کردند، تهمتن چون آن خبر بشنید بیهوش بر زمین افتاد و اندکی بعد سراسر زابل خروشان و آشفته شد. زواره و فرامرز و… همی نالیدند و سر و سینه چاک کردند. چون یک هفته در سوگ و عزا به سر بردند، رستم همراه با سپاهی نزد کاووس آمد و با چشمی پرآب، سوگند یاد کرد تا انتقام خون سیاوش نستاند، به ایران باز نگردد و افراسیاب و همه توران زمین را تباه گرداند. و نیز به شاه ایران که فرزندش را فدای نیرنگ های سودابه کرده بود، لعن و نفرین فرستاد و بدو گفت که برای شاه مرگ بهتر از آن است که از زن فرمان بگیرد:

سیاوش زگفتار زن شـد بـه بـاد

خجسته زنی کو زمـادر نـزاد

به گیتی کسی چون سیاوش نبود

چو او راد و آزاد و خامش نبود

*داستان کشتن سودابه توسط رستم و لشکر کشیدن از شاهنامه:

کاووس چون گفتار رستم بشنید، در حالی که چشمانی پر از اشک داشت، از شرم و پشیمانی تنها به رستم نظاره کرد و هیچ پاسخ نداد. رستم نیز از پیش کاووس رفت و سوی کاخ سودابه روی نهاد و سخت گیسوانش بکشید و از پرده برون آورد و با شمشیر او را به دو نیم کرد. اما چون از کار وی فارغ گشت روانش دردمندتر شد و با سوگ و درد به درگاه آمد. ایرانیان سراسر ماتم گرفته بودند و بزرگان و نامداران از فرهاد و گرگین و گیو تا رهام و شاپور و فریبرز و… با دلی پردرد نزد رستم آمدند تا بدون هیچ ترس و بیمی کین سیاوش که بی گناه خونش بر زمین ریخته بود، باز ستانند و به فرمان رستم تا قیامت همه به درد سیاوش بسوزند و جام می و بزم برخویش حرام سازند.

  شعر سعید عرفان؛ پندهای عمو نوروزی

*داستان رزم فرامرز با «ورآزاد» از شاهنامه:

سپاهیان ایران یکسر کمر بستند و در حالی که فرامرز پیشرو سپاه بود به مرز توران رسیدند، از آن سوی «ورازاد» که شاه آن ناحیه بود، با شنیدن صدای کرنای، لشکریانش برون کشید و نزد فرامرز آمد و علت روی نهادن سپاهش به سوی توران را جویا شد. فرامرز نیز از آن خروشی که در ایران پدید آمد، سخنها راند و اینکه همگی به کین خواهی سیاوش به توران آمده اند و رستم پهلوان نیز با سپاهش در عقب قرار دارد و به زودی آتشی از خشم و کین توران زمین را فرا خواهد گرفت. اما ورازاد، گفتار فرامرز را خام و پوچ پنداشت و به سپاهش فرمان حمله داد. پس از اندکی جنگ و ستیز، فرامرز نیزه ای بر پای «ورآزاد» زد و بر زمین افکند و سر آن نامور از تن جدا نمود. خبر لشکرکشیدن سرخه به جنگ رستم پیچید، از آن سوی به شهریار توران خبر رسید که رستم پیلتن به کین خواهی سیاوش به توران رسیده و فرامرز نیز «ورازاد» را سر از تن جدا کرده و دمار از مرز توران در آورده است. افراسیاب چون آن سخنها بشنید، گفتار موبدان و اختر شناسان به یادش آمد و آنگاه سپاهی عظیم انجمن کرد و «سرخه» را که پهلوانی جنگجو و پرزور بود به سپنجاب (محل اقامت ورازاد) فرستاد تا با فرامرز به رزم در آید و همانگونه که سر ورازاد بریده بود، سرش از تن جدا گرداند فقط مراقب باشد تا با رستم هم آورد نشود چرا که کسی را تاب جنگیدن با او نیست. اما سرخه شاه را مطمئن ساخت که فرامرز را دست بسته و قلاده بر گردن به درگاه او خواهد آورد و روزگار رستم را تباه خواهد نمود. سرخه چون به سپنجاب رسید، بسی سران را افکنده و خوار بر زمین دید، فرامرز که سرخه را از دور دیده بود، زبان به نکوهش وی گشود و از سیاوش و خونی که بی گناه برزمین ریخته بودند، سخن به میان آورد و بدو گفت که چگونه است که خون چنین بی گناه می ریزند و از کردگار جهان هراسی به دل ندارند، سپس او را در چنگ خویش آورد و دست بسته سوی تهمتن برد. پهلوان نیز فرمان داد تا طوس، سرخه آن فرزند بدطینت افراسیاب را به سان سیاوش بر خاک مالد و خنجر و طشت آورند و سر از تنش جدا کنند، اما سرخه جان خویش از طوس امان خواست و بدو گفت که سیاوش دوست و همسال وی بوده و اکنون روانش پر از درد و اندوه اوست و رواست تا بر آن کسی که سر سیاوش برید به نوجوانیش ببخشد و او را رها کند:

  زبان شناسی - بخش سیزدهم؛ نمونه ای از نثر قرن نهم هجری

مــــرا دیـده پـرآب بـد روز و شب

هـمیشه بـه نـفرین گشاده دو لب

بران کس که آن تشت و خنجر گرفت

بران کس که آن شاه را سر گرفت

طوس چون گفتار آن جوان بشنید، دلش به رحم آمد و وی را نزد رستم آورد اما تهمتن نگاهی به سرخه انداخت و او را همانند پدرش بد هنر و حیله گری دانست که می خواهد بدان چاره جان خویش نجات بخشد، پس از زواره خواست تا طشت و خنجر آورند و سرش از تن جداکنند:

بریده سر و تنش بر دار کرد

دو پایش زبر سر نگونسار کرد

بران کشته از کین برافشاند خاک

تنش را به خنجر بکردند چاک

*داستان لشکرکشی افراسیاب به کین پسر از شاهنامه:

پس از آنکه لشکر توران خونین و زار از دشت نبرد بازگشتند، افراسیاب از کشته شدن «سرخه»، در آن دشت آگاه شد و همه جامه اش بر تن چاک کرد و خاک بر سر ریخت، سپس به کین خواهی فرزند، لشکری مهیا کرد و به سوی سپاهیان ایران فرستاد. از آن سوی به رستم خبر آوردند که سپهدار توران سپاهی انجمن کرده و در صدد جنگی خونین بر آمده است. از این رو تهمتن به همراه فرامرز، لشکری بر آراست و خود در قلب سپاه جای گرفت:

تو گفتی زمین کوه آهن شدست

سپهر از بر خاک دشمن شدست

چو در دژ شوم برفرازم درفش

درفشان کنم تیغ های بنفش

*داستان کشته شدن پیلسم به دست رستم از شاهنامه:

پیلسم که برادر افراسیاب و جنگجویی دلاور و پرستیز بود، با دلی پر از خشم و کین به قلب سپاه آمد و از شاه توران خواست تا اگر فرمان دهد، با رستم هم آورد شود و با ننگ بسیار، سرش را به همراه رخش او به نزد شاه آورد. شهریار که از گفته پیلسم به شور آمده بود، بدو مژده داد که اگر رستم را به چنگ آورد، سراسر جهان پر از عدل و داد خواهد شد و همانا دو بهر از ایران و توران و نیز تاج وتخت و کلاه از آن او می گردد و دخترش را بدو خواهد سپرد. پیران که از گفتار پیلسم غمگین گشته بود، نزد شاه آمد و زبان به اندرزگشود و اینکه پیلسم جوانی بیش نیست و همانا با جان خویش سر ستیز دارد و از نام خویش مغرور گشته و اگر او با تهمتن بجنگد بیگمان سر خویش از دست خواهد داد، اما پیلسم را اصرار بر آن بود که با رستم به جنگ در آید، عاقبت شهریار او را به لباس جنگی آراست و اسبی شایسته کارزار از برای او برگزید، پیلسم چون به سپاه ایران رسید، آواز رزم با رستم داد، گیو که از شنیدن آن سخن به خشم آمده بود، شمشیر از میان بر کشید و با او در آویخت، اما نتوانست آن جنگجوی را از پای در آورد. همان دم، فرامرز به یاری گیو آمد و آن نیزه که پیلسم بر گیو زده بود، تکه تکه کرد. از آن سوی، رستم، جنگیدن دو پهلوان دلیر، با پیلسم بدید و از آن موبدی یادکرد که از دلاوریها و جنگاوری های پیلسم سخنها رانده بود، آنگاه از قلب سپاه سوی آنان آمد و با پیلسم به رزم در آمد، پس از مدتی چون جنگ آن دو دلاور به درازا کشید، تهمتن به خشم آ مد و ناگهان نیزه ای بر کمرگاه او زد و از اسب بر زمین افکند، سپس به قلب سپاه توران آمد و پیکر چاک چاک پیلسم را خوار بر زمین افکند:

  Mitral valve prolapse (MVP)

همی تاخت تا قلب توران سپاه

بینداختش خـوار در قلبگاه

چنین گفت کاین را به دیبای زرد

بپوشید کز گرد شد لاجورد

بدین ترتیب سپاهیان توران با دلی شکسته و ناامید از مرگ پیلسم، به جنگ برخاستند و از هر دو گروه کشته های فراوان بر زمین افتاد.

و…. سرانجام نور بر تاریکی پیروز خواهد شد و ایران، ققنوس وار و نیلوفرانه از خاکستر خویش برخواهد خواست.

بگویید آهسته در گوش باد

چو ایران نباشد تن من، مباد

ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

هم‌اکنون عضو خبرنامه پیام جوان شوید

Newsletter

همراهان پیام جوان