فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی – قسمت 9

نویسنده: سید سعید زمانیه شهری

 

“فصل دوم سلسله مقالات فردوسی، حکیم طوس، طبیعت زبان پارسی”

کودک بخت برگشته در آن جایگاه وحشی، شب و روز بی پناه افتاد و در ازای شیر، انگشتان خویش مکید، اما خداوند که همواره پناه بی پناهان بوده و هست، سیمرغ را مأمور پرورش کودک نمود و چنین شد که روزی سیمرغ برای یافتن خوردنی از بهر فرزندش به پرواز در آمد و ناگهان کودکی بی سر پناه و افتاده در آن کوه دید، همان دم مهر خداوندی در دلش جای گرفت و وی را از آن ذات یکتا ندایی رسید تا نگهدار آن کودک شیرخوار باشد. از این رو سیمرغ کودک را در بر گرفت، او را تغذیه نمود و با بچگان خویش وی را پروراند تا آنکه فرزند بزرگ و پرمایه گشت و خبر دلير شدن فرزند به گوش پدر بی مهرش (سام) رسید.

*داستان در خواب دیدن زال توسط سام نریمان از شاهنامه:

شبی از شبها، سام را سواری در خواب آمد که از کشور هندوان سوار بر اسبی نازی دوان دوان به سوی وی آمد و او را از فرزند برومند خویش مژده ای داد. پهلوان چون بیدار گشت، موبدان را نزد خویش خواند و از احوال کودک خویش و از آنکه آیا او هنوز زنده است و یا از سرما و گرما از بین رفته، جویا شد و موبدان نیز از زنده بودن کودکش بدو خبر دادند و افزودند، هر آن کس که یزدان پاک، نگهدارنده اش باشد، پس گرما و سرما او را تباه نخواهد نموده، سام با شنیدن آن سخن، دوان رهسپار کوه البرز شد تا افکنده خویش بستاند.

از آن سوی سیمرغ چون سام نریمان بدید، دانست که وی از پی فرزند بدان جای آمده است. پس پور سام را بخواند و نام «دستان» بر وی نهاد. آنگاه بدو تأکید کرد که خود تا کنون دایه ای بیش برای او نبوده و اکنون پدر به دنبال او آمده است تا تاج و تخت کیانی که درخور اوست، نصیبش گرداند. سپس آرام او را نزد سام آورد. پس چون روی فرزند بدید، زار بنالید و سر پیش سیمرغ فرود آورد و وی را بر آن هنر که باور بیچارگان بوده است، ستایش نمود. سپس رو به سوی فرزند کرد و از او خواست تا دل بدو نرم کند و گذشته پدر بی مهرش را به فراموشی سپارد و پس از آن گفتار، بر فرزند جامه خسروی پوشاند و نام «زال» بر وی نهاد.

*داستان آگاه شدن منوچهر از کار سام و زال از شاهنامه:

منوچهر را دو پسر بود به نام های «نوذر» و «زرسب»؛ هر دو دلیر و خردمند. چون ماجرای یافتن فرزند سام به منوچهر رسید، از این کار او شاد گشت و بر او آفرین خواند و نوذر را به سویش روانه کرد تا از او بخواهد که نزد وی آید و سخن ها آشکار کند. سام چون پیغام شاه دریافت نمود به سوی درگاه شتافت و با او درباره «زال» به گفتگو نشستند. شهریار نیز در گفتار خویش بر ضرورت پرورش او از راه و رسم کیانی، آیین بزم و رزم و … تأکید کرد و سام نیز با اطاعت از فرمان شاه هنرهای شاهانه را به فرزند آموخت و سواران و گردان دانش پژوه را گرد آورد تا زال از هر دانشی بشنود و بیاموزد و سرانجام فرزند را همان شد و به رأی و دانش بدانجا رسید که کسی همانند وی تاکنون ندیده بود. چون چندی بگذشت آن پرورانده سیمرغ (زال) رأی آن زد تا در پادشاهی از جای بجنبد و سوی کشور هندوان رود، از این رو از زابل به سوی کابل رهسپار شد.

*داستان عاشق شدن رودابه و زال از شاهنامه:

در کابل پادشاهی بود «مهراب» نام، زبردست و گسترده کام؛ چون خبر رسیدن زال بدو رسید، با گنج و اسبان آراسته و گوهرهای شاهوار، به پیشواز وی آمد و از برای او خوانی پهلوانی گسترد با جام می و شراب، چون زال از خوان برخاست، شاه کابل بر آن برز و بالای وی آفرین خواند و او را در جهان بی همتا دانست، در همان هنگام یکی از مهتران زال را بر دختر زیباروی پادشاه کابل مژده داد و وصف آن دختر بسیار گفت زال چون این بشنیده، آرام و هوش از دست داد و نادیده، دلداده آن دختر (رودابه) گشت. فردای آن روز، مهراب با گوهر و زر بسیار نزد زال آمد، پهلوان زاده نیز خوشحال از آن همه نثار پادشاه، از او خواست تا هر چه می خواهد آرزو کند. مهراب نیز تنها آرزویش را پیوستن زال به خوان خود ذکر کرد و از او خواست تا نزد وی بماند و چنین شد که زال در کابل ماند در حالی که همچنان دیوانه و شیدای رودابه بود و عشق را جایگاه فرزانه ای برای عقل خود کرده بود. در شبستان مهراب، دو زیباروی، یکی به نام « سیندخت » و دیگری دخت او «رودابه» بود. روزی سیندخت از همسر خود، از چند و چون زال پرسید و مهراب نیز در پاسخ زبان به ستایش وی گشود و در وصف نیکی ها و دلیری هایش سخن ها راند؛

چو نیکو سخن گفت آن رای زن

زمردان مکن یاد در پیش زن

دل زن همان دیو را هست جای

گفتار باشند جوینده رای

رودابه نیز چون وصف خوبی های زال بشنید، به یکباره عاشق و واله آن سپید موی سام گشت و نهانی با پنج تن از پرستندگان و ملازمان شبستان آن راز با ایشان بگفت؛

پر از مهر زال است روشن دلم

به خواب اندر اندیشه زو نگسلم

و این مهر آنچنان در دلش جای گرفت که شب و روز در اندیشه دیدار روی او بود و در پی چاره ای تا در غم این عشق چه کند. پرستندگان که همگی از کار وی به شگفت آمده بودند، به رخسار زیبای او اشاره کرده و هشدار دادند که شایسته نیست تا دختری چنین زیبا روی، دل در گرو مرد پیر سری نهد که پرورده سیمرغی بیش نیست و اگر چنانچه عاشق او نشان شده و انگشت نمای همگان خواهد شد. اما رودابه که از گفتار پرستندگان سخت بر آشفته بود، بانگ بلندی بر ایشان زد و روی از ایشان بتابید و تأکید نمود که هر چه می خواهند او را نام نهند پیر یا جوان، ولی به هر حال او را تنها مهر زال در دل جای گرفته است و بس. و آنان چون آواز دل خسته رودابه عاشق را شنیدند، همگی به دلجویی آن دختر پرداختند و همزبان وی گشته و ابراز بندگی نمودند تا اگر نیازی به افسون و بند جادوی است، به کار بندند و زال را نزد ماهروی خود آورند. و چنین کردند و همگی نزد لشکرگه زال رفتند و از گلستان آنجا، گل های فراوان چیدند. زال که از دیدن چنین عمل آنان بر آشفته بود، علت را جویا شد و آنان نیز چنین پاسخ دادند که در بارگاه مهراب، ماهروی روشن روانی، پرستندگان را برای چیدن گل ها به گلستان می فرستد. فرزند سام که با شنیدن آن سخن، از بسیاری مهر دختر، در دلش آرام و قرار نداشت تیری در کمان نهاد و پرنده ای را در آسمان هدف گرفت و از پرواز به فرودش آورد. در همان حال، یکی از پرستندگان که «باربد» نام داشت، زبان به شیرینی بگشاد و از زیبندگی پهلوان در سوار و کمان و …. به غایت سخن ها راند و چنین گفت که فلک چون او هرگز به خود نخواهد دید و پس از آن خنده ای سر داد و افزود که در کابل نیز ماهرویی ست که از سر تا پا از پهلوان ایرانی برتر است و در جهان همانند او هیچ کس نیست و آنان امروز از کابلستان بدین جای آمده اند تا آن دو را با هم نزدیک و آشنا کنند:

خرامان زکابلستان آمدیم

بر شاه زابلستان آمدیم

بدین چاره تا آن لب لعل فام

کنیم آشنا با لب پورسام

 و این گونه گشت که هر یک آشکارا زبان به خوبی های رودابه گشودند و پیوند پورسام را با آن دختر، شایسته و نکو دانستند. پس از آن زال که از آن سخن به هیجان آمده بود، با صندوقچه ای از گوهرهای شاهوار، پرستندگان را روانه کابل کرد و از آنان خواست تا رودابه را به پیوند با وی راضی نمایند. پرستندگان هر یک با شاخه گلی در دست، به سوی کاخ رفتند، اما نگهبان با دیدن آنها، آن هم در آن موقع از شب، زبان به گستاخی دراز کرد و بدیشان هشدار داد که مبادا سخن درباره آنان بر سر زبان ها افتد. اما به هر ترتیب که بود، فرستندگان خود را به درون کاخ رساندند و هر آنچه که گذشته بود به ماهروی کابل بازگفتند. رودابه که سخت به هیجان آمده بود، دستور داد تا پرستندگان نزد زال روند و از او بخواهند که شب هنگام نهانی به مهمانی رودابه آید.

*داستان رفتن زال نزد رودابه از شاهنامه:

وقتی خورشید تابناک از دیده ها ناپدید گشت، پورسام(زال) ، سواره به سوی کاخ شتافت. رودابه که برای دیدن زال بر بام کاخ رفته بود، چون معشوق را بدید، زبان به تحسین گشود و بالفور ریسمانی از بام به زیر افکند و پهلوان که از شادی به حیرت آمده بود، بوسه ای بر کمند زد و به سرعت از آن بالا رفت و دو دلداده در حالی که دست در دست یکدگر داشتند، به بهشت از پیش تعیین شده رودابه رفتند. در آن جشن باشکوهی که از برای زال برپا بود، شیفتگان از هر دری سخن راندند و زال از مخالفت های شهریار ایران (منوچهر) و سام پدرش درباره ازدواج شان یاد کرد، اما خود را در این پیمان مصمم دانست و رودابه نیز پذیرفت که به جز او هیچ کس را سرور و پادشاه خود نگرداند. بدین ترتیب تا سپیده دم نزد هم ماندند و سحرگاهان هر دو با چشمانی پر آب و پرامید یکدیگر را بدرود گفتند.

*داستان رأی زدن زال با موبدان درباره رودابه از شاهنامه:

چون صبح پدید آمد، پورسام، بزرگان را گرد کرد و ماجرای عاشقی اش بر دختر سیندخت را بدیشان بازگفت. با شنیدن آن گفتار، سخن بر لب فرزانگان بسته شد، چرا که مهراب از نوادگان ضحاک و از نژادی بسیار پست بود و موبدان را چنین رأی آمد، تا آن ننگی را بر دودمان خویش نپذیرند و چاره در آن دیدند تا نامه ای به سام نوشته و از چند و چون کار، وی را آگاه سازند. پس چنان گشت که زال نامه ای بر پدر نگاشت و در آغاز سخن از دلاوری های او یاد کرد و پس از آن از ستم هایی که از هنگام تولدش بر وی رواگشته بود، از پروراندن سیمرغ  و اسارت او در آن آشیانه در حالی که پدر ( سام ) در تخت و ناز و نعمت بود و پسر با دلی مستمند تنها امیدش بدان سیمرغ بود و بس، و چنین ادامه داد که اگر چه ستم های فراوان بر خود دیده است، اما اکنون آنچه که فرمان پدر باشد، عمل می کند و پس از آن ماجرای رودابه بازگفت. فرستاده، نامه را سوی سام پهلوان آورد و وی با خواندن آن سخت برآشفت و از چنین آرزوی پسر، پسندش نیامد، اما پس از کمی اندیشیدن دانست، که اگر رأی زال زند و او را از آن کار باز دارد، به طور حتم نه مقبول کردگار است و نه مورد پسند انجمن، ولی اگر به فرزند پاسخ مثبت دهد و دلش بدان چه هوایش است بپرورد، فقط خدا خواهد دانست که سرانجام این مرغ پرورده و آن دیوزاد چه خواهد شد.

و…. سرانجام نور بر تاریکی پیروز خواهد شد و ایران، ققنوس وار و نیلوفرانه از خاکستر خویش برخواهد خواست.

ادامه دارد…

بگویید آهسته در گوش باد

چو ایران نباشد تن من، مباد

دیدگاهتان را بنویسید

همراهان پیام جوان

با عضویت در خبرنامه پیام جوان، در ابتدای هر ماه، نسخه الکترونیکی مجله را به صورت رایگان در ایمیل خود دریافت کنید.
Loading