بهرام صادقی

نقد کتاب ملکوت از بهرام صادقی

نویسنده: سادراکارتا

ملکوت درد جامعه بی اندیشه و بی هویت است

کتاب ملکوت تنها داستان بلند به جا مانده از بهرام صادقى است. صادقی در نگارش داستان های کوتاه چیره دست بود به طوری که به پاس قدردانى از قلمِ او و بزرگداشت مقامش در نگارش داستان کوتاه، جایزه ادبى به نام این نویسنده درنظر گرفته شده است. رمان ملکوت یکی از کم نظیرترین نمونه ها در ادبیات ایران است و بسیاری این رمان را تنها اثر ادبی ایران می دانند که با بوف کور صادق هدایت قابل مقایسه است. به نظر نگارنده البته این اثر از بسیاری جهات از بوف کور مقام بالاتری را داراست.

کتاب ملکوت صرفا یک داستان ساده نیست بلکه داستانی سورئال و سمبلیک است که میتوان آن را از دیدگاه های اجتماعی، سیاسی ویا روانشناسی مورد تحلیل قرار داد. داستان به قدری چند لایه است که نقد های بسیاری را مجله های ادبی، اینترنت و حتی محفل ها خواهید دید و شنید. هر یک به نوعی و از منظری این کتاب را نقد کرده اند و من در این نوشتار به نقد شخصی خودم از این کتاب خواهم پرداخت.

لطفا توجه داشته باشید که در این نقد بنا به اجبار به جزییات کتاب ملکوت خواهم پرداخت و به شما قویا توصیه می کنم اگر هنوز کتاب را نخوانده‌اید و روی افشای مطالب حساس هستید بهتر است در اولین فرصت ابتدا کتاب را مطالعه و سپس این نقد را بخوانید.

کتاب با حلول جن در پیکر آقای مودت آغاز می‌شود و نوع روایت داستان در همان اول به خواننده این پیام را می دهد که با یک سورئال یا رمان رئالیسم جادویی طرف است. کتاب ملکوت در همان برگ نخست تکلیف خواننده را مشخص می کند که با چه ادبیاتی مواجه است. آنهایی که چنین ادبیاتی را می پسندند کتاب را ادامه خواهند داد و آنهایی که نمی پسندند یا همان لحظه کتاب را زمین می گذارند یا با مسوولیت خود ادامه می دهند. به هر حال نویسنده شناخت نسبتا خوبی از آنچه در پیش است را در برگ اول به خواننده داده است که قرار است چه داستانی را ادامه دهد. این نخستین جمله ی کتاب است: “در ساعت یازده شب چهارشنبه‌ى آن هفته، جن در آقاى مودت حلول کرد”. این نوع معرفی کتاب با شروع کتاب بوف کور صادق هدایت قابل مقایسه است. نخستین جمله ی آن کتاب هم این است “در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره در انزوا روح را در انزوا می خورد و می تراشد.”

کتاب ملکوت در همان برگ نخست تکلیف خواننده را مشخص می کند که با چه ادبیاتی مواجه است

دوستان آقای مودت که برای تفریح در باغی خارج از شهر با او دور هم جمع شده بودند می‌خواهند او را به شهر پیش دکتر ببرند و از قضا به مطب دکتر حاتم می رسند. دوستان آقای مودت در کتاب با این نامها معرفی شده اند: منشی جوان، مرد چاق، و آقای ناشناس. دیگر شخصیت های این داستان که البته تعداد آنها زیاد نیست عبارتند از: دکتر حاتم، پزشکی که با تزریق آمپول مرگ، بیمارانش را می کشد. م.ل، شخصی است که در طبقه ی بالای دکتر حاتم زندگی می کند و به خواست خود هر سال تکه ای از بدن خودش را قطع می کند و حالا فقط دست راست برای او باقی مانده است. این شخص در جوانی پسر خود را کشته است. شکو خدمتکار اوست که م.ل زبان او را در آورده و او اکنون لال است. شکو با آخرین همسر دکتر حاتم یعنی ساقی وارد رابطه شده است. ملکوت نام یکی از همسران سابق دکتر حاتم است که به طور اتفاقی هم نام با همسر منشی جوان می باشد. هر شخصیت در این داستان، می‌تواند نمادِ یک واقعیت یا اشاره‌ای به بخشی از فلسفه‌ای باشد که نویسنده سعی دارد آن را منتقل کند. و این دستمایه ی نقد های فراوان این کتاب است.

به نظر نگارنده به قدری کتاب پیچیده و شخصیت ها پر رمز و راز اند که با یک بار خواندن به سختی میتوان تحلیل قوی و درستی ارائه داد. در سراسر داستان کشمکشی بین جاودانگی و مرگ در جریان است. شخصیت های داستان تماما سمبلیک هستند و می توانند نمادی از مردم جامعه ایرانی دهه ۴۰ و ۵۰ و حتی امروزه باشد.

در این داستان آقای مودت میتواند نماد افراد اهل کتابی باشد که کتاب در روشنگری آنها تاثیری نداشته است. او با اینکه کتاب میخواند از اندیشه روشنی برخوردار نیست. آقای مودت می تواند اشاره ای باشد به وجود و حاکمیت خرافات و تفکرات قدیمی و خالی از اندیشه در جامعه و حتی ناامیدی از خردمندی افراد اهل کتاب.

دکتر حاتم تنها پزشکی در شهر است که در ساعت 1 شب کار می کند. او نمادی از مرگ است که ساعت نمیشناسد و آمپول مرگ را تنها به کسانی تزریق میکند که خودشان به او متوسل میشوند و به مطب او رجوع میکنند.

شخصیت های داستان تماما سمبلیک هستند و می توانند نمادی از مردم جامعه ایرانی دهه ۴۰ و ۵۰ و حتی امروزه باشد.

از نظر دکتر حاتم تنها دو گروه از انسآنها مستحق مرگ هستند. دسته اول گناهکاران (ساقی که به خانواده اش خیانت کرد و با شکو وارد رابطه شد) و دسته دوم آنها که میل به جاودانگی یا مادیات دارند و جهت تزریق آمپول افزایش طول عمر یا افزایش میل جنسی به او مراجعه میکنندمانند منشی جوان و همسرش و مرد چاق در واقع این دو گروه نمادی از مردمان جامعه هستند. جامعه ای مصرفی و دنباله رو و منفعل که مردمانش تنها به دنبال رفع نیاز مادی و البته خالی از اندیشه و تفکر هستند. دکتر حاتم بر سردر مطبش نوشته شده “کسانی وارد شوند که هیچ اندیشه ای نداشته باشند” و به راستی این دو گروه خالی از اندیشه اند.

مرد چاق میتواند نماد انسانهای صرفا مادی و خالی از اندیشه باشد. او فردی است که تنها به فکر خورد و خوراک و افزایش میل جنسی ست. مرگ مرد چاق شاید بازگو کننده سرکوب تمام امیال و تمایلات و خواسته های مغایر فرهنگ و مذهب حاکم بر جامعه باشد.

م.ل تنها کسی ست که باعث تعجب دکتر حاتم است. زیرا همه یا برای افزایش طول عمر و افزایش میل جنسی به او مراجعه میکنند ولی م.ل تنها کسی است که مانند یک فرد مبتلا به مازوخیسم گویا برای فرار از عذاب وجدان ناشی از پسر کشی، مدام در حال خودکشی تدریجی است و به دلیل عدم ترس از مرگ، دکتر حاتم (یعنی همان مرگ) نه تنها از او دوری میکند بلکه خود را به هم معرفی نمیکند اما درست زمانی که م.ل میل به بقا و زندگی و ازدواج پیدا میکند دکتر حاتم با تزریق آمپول مرگ، روح او را روانه ملکوت میکند. البته م.ل خود نیز میتواند نمادی از مرگ باشد با این تفاوت که مرگ را برای کسانی میخواهد که هیچ لذتی از زندگی نمی برند و فقط زنده اند. مانند پسرش که به پوچی رسیده است و ان مرد فقیری که گویا با فقر و بدبختی زندگی می گذراند.

و اما در خصوص شکو و فرد ناشناس دو شخصیت مرموز و پیچیده داستان….

در داستان، شکو تنها کسی ست که نه با میل خود بلکه به دستور اربابش وارد مطب دکتر میشود در نتیجه باید فرقی با دیگر شخصیت های داستان، که نماد عامه مردم هستند، داشته باشد. شکو لال است و هیچ احساسی ندارد. به نظر میرسد شکو نماد انسانهایی ست که زیر بار زور و ظلم و ستم هستند و دم نمیزنند و سکوت میکنند. آنها که هر جور و ستمی را تحمل میکنند فقط برای ادامه زندگی و بهره مندی از حداقل ها. او شاید نمادی از انسانهایی باشد که صرفا برای به دست اوردن موقعیت و منصب نوکر حلقه بگوش اربابان خود هستند این افراد از نظر نویسنده حتی مستوجب مرگ هم نیستند. آنها باید طعم مرگ را در لحظه لحظه ی زندگی بچشند و ذره ذره بمیرند. وقتی م.ل از دکتر حاتم میخواهد آمپول به شکو تزریق کند، میگوید لازم نیست. تو باید زنده بمانی و در صحرایی خشک و بی آب مرگ اربابت راببینی….

فرد ناشناس میتواند نماد سیاسیون باشد. آنها که بدبختی ها و نیست شدن و نابود شدن مردم را می بینند و به روی خودشان نمی آوردند. آنها که از همه بلایایی که به دستشان بر سر مردم نازل می آید و یا قرار است نازل شود، با خبرند و خود را به بی خبری می زنند. آنها که در انتهای داستان با بزدلی و اسامی مجهول می‌گریزند و ملت را در بدبختی که خود به بار آورده اند به حال خود رها میکنند. در انتهای داستان در باغ از دکتر حاتم سوال میشود: چرا به همه آمپول مرگ تزریق کرده، پاسخی نمی دهد جز اینکه با دست به فرد ناشناس، که با بزدلی در پشت بوته ها قایم شده، اشاره میکند و میگوید او همه چیز را میداند. شاید اشاره میکند که مسبب همه بدبختی های شما اوست.

پایان

دیدگاهتان را بنویسید

همراهان پیام جوان

با عضویت در خبرنامه پیام جوان، در ابتدای هر ماه، نسخه الکترونیکی مجله را به صورت رایگان در ایمیل خود دریافت کنید.