فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی – قسمت 8

نویسنده: سید سعید زمانیه شهری

از آن سوی منوچهر که از آن ترفند آگاه شده بود، سپاه را به قارن سپرد و خود با سی هزار مرد جنگی وارد کمین گاه شد ، تا در هنگامه جنگ یكباره سر بر آورد طوری که «تور» را جای هیچ گونه گذری و مفری نباشد.

بر آورد شاه از کمینگاه سر

نبد «تور» را از دو رویه گذر

داستان كشتن تور به دست منوچهر از شاهنامه:

منوچهر چون به تور رسید، درفش و کلاه خود او را بدید، دوان به سویش شتافت، در همان حال نیزه ای بر پشت او افکند و او را کشت.

رزین بر گرفتش به کردار باد

یزد بر زمین داد مردی بداد

آنگاه نامه ای نزد فریدون فرستاد و او را از کار خویش آگاه کرد. فریدون نیز از فرجام فرزند نااهل و سرکش خویش که هنوز نزد پدر عزیز و گرامی بود و از مرگ آن فرزند ناخلف سوخت و گریه و زاری سر داد؛

که فرزند هر چند پیچد ز دین

بسوزد به مرگش پدر همچنین

چون خبر کشته شدن تور به سلم رسید، آه سردی سر داد و نیک دریافت که به زودی نوبت مرگ او نیز فرا خواهد رسید. پس درون قلعه ای به نام « الانان » که دژی بدان گونه مستحکم و ایستا روزگار هنوز به خود ندیده بود پنهان شد، اما دیری نپایید که منوچهر از عزم رفتن سلم بدان قلعه آگاه گشت و از قارن – فرزند کاوه آهنگر – خواست تا شش هزار سپاه گرد آورد و به سوی دژ رهسپار شود. قارن رزمجو چون به نزدیکی دژ رسید، با ترفند و نیرنگ، دژبان را اغفال نمود و پس از وارد شدن به دژ، همه را یکسر از دم تیغ گذراند.

داستان تاخت کردن «کاکوی» نبیره ضحاک از شاهنامه:

قارن پس از فتح قلعه الأنان، تازان سوی منوچهر آمد و ماجرا بدو بازگفت اما منوچهر در حالی که هراسان به نظر می رسید، خبر از کینه خواه دیگری به نام «کاکوی» از تبار ضحاک داد که با صد هزار جنگی، رهسپار رزم با منوچهر بود. اما این بار منوچهر، خود آماده پیکار شد و به سوی سپاه کاکوی دوید. دو لشکر در حالی که مقابل هم صف گرفته بودند با یکدیگر در آویختند و سرانجام منوچهر به این جنگ نفس گیر که تا نیمه های روز به طول انجامیده بود، خاتمه داد و فرستاده کینه خواه سلم را با شمشیر خود خلاص کرد:

کمربند کاکوی بگرفت خوار

زرین بر گرفت آن تن پیلوار

چو او کشته شد پشت خاور خدای

شکسته شد و دیگر آمدش رای

سلم که با کشته شدن کا کوی، امان از کف بریده بود، غضبناک سوی منوچهر دوید و او را از بهر کشتن برادرش، سرزنش ها نمود، اما منوچهر که گویی قصد کوتاه آمدن نداشت، با حمله ای ناگهانی او را نیز خلاص کرد. سپاهیان سلم نیز با کشته شدن وی، گروه گروه پراکنده شدند و به دشت و کوه و غار پناه آوردند و آنان که باقی ماندند، بندگی و فرمانبرداری منوچهر که اکنون پادشاهی نو آئین بود، پذیرفتند. پس از آن منوچهر به رسم پیشین، نامه ای نزد فریدون فرستاد تا او را مطلع کند و خود نیز مدتی بعد با هزاران گوهر و گنج و دینار، راهی دیار نیا گشت. فریدون که از دیدار نوه اش بسیار شاد گشته بود، بر وی بوسه ای زد و در بر خویش نشاند و با وی از پایان عمرش و به دستگیری زمام پادشاهی به دست منوچهر جوان سخن ها راند و فرزند را به « سامو» که مهتر انجمن بود سپرد و از او خواست تا در پادشاهی منوچهر بکوشد و پس از آن وصیت خزان عمرش فرا رسید و اندکی بعد به دیار باقی شتافت.

فریدون بشد نام ازو ماند باز

بر آمد چنین روزگار دراز

همه نیکنامی بدو راستی

که کرد ای پسر سود از کاستی

داستان پادشاهی منوچهر كه صد و بیست سال بود از شاهنامه:

پس از مرگ فریدون، چند روزی همه در سوگ و ماتمی وصف ناشدنی به سر بردند و این سوگواری تا یک هفته به طول انجامید. روز هشتم منوچهر کلاه کیانی بر سر نهاد و همگان را به انجام کار نیک و مردانگی و پاکی مژده داد. بزرگان و پهلوانان نیز بدو گرویدند و با وی عهد و پیمان بستند. منوچهر سالیانی دراز بر مردم حکومت کرد و «سام» پهلوان نیز بنا بر عهدی که با فریدون قبل از مرگش بسته بود ، همواره و در همه جا یار و یاور منوچهر بود؛

از این پس همه نوبت ماست رزم

تو را جای تخت است و شادی و بزم

نیاکان مسن پهلوانان بُدند

پناه بزرگان و شاهان بدند

داستان به دنیا آمدن زال از شاهنامه:

اکنون رواست با ماجرای به دنیا آمدن زال (فرزند سام) و چگونگی احوال کودکی اش در گفتار آییم: سام را چندی بود که فرزندی در میان نبود تا آنکه پس از مدتها از مادر، نگاری چو خورشید گیتی فروز جداگشت و پای بر زمین نهاد، اما کودک را از بخت بد، موی سپید نصیب گشت و این ماجرا چند روزی از «سام» مخفی ماند و کسی جرأت نیافت تا او را از آمدن آن فرزند پير آگاه سازد تا آنکه عاقبت دایه اش جسارت نمود و ماجرا بازگفت و از او خواست تا جان ناسپاسی ننموده و از این بخشش الهی دل خوش دارد، اما سام با دیدن آن پسر سپید موی از همه چیز و همه کس نا امید گشت و فریاد کنان به سوی دادار روی آورد که همانا همگان بر من ملامت نموده و فرزندم را بچه دیوی بیش نخواهند خواند. از این رو بر آن شد تا فرزند را بر بالای کوه البرز و جایی که سیمرغ لانه داشت، نهد و خود بازگردد؛

پدر مهر و پیوند بفکند خوار

چو بفکند برداشت پروردگار

و…. سرانجام نور بر تاریکی پیروز خواهد شد و ایران، ققنوس وار و نیلوفرانه از خاکستر خویش برخواهد خواست.

بگویید آهسته در گوش باد

چو ایران نباشد تن من، مباد

ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

همراهان پیام جوان

با عضویت در خبرنامه پیام جوان، در ابتدای هر ماه، نسخه الکترونیکی مجله را به صورت رایگان در ایمیل خود دریافت کنید.
Loading