سرچشمه‌ی شکوفایی شعر نو (بخش آخر)

نویسنده: محمود مُستَجیر
3– داستان کودک و خزان
اُ. هنری، نویسنده ی امریکایی، داستانی دارد به نام آخرین برگ. کوتاه شده ی آن، اینست: نقاشی همواره آرزو داشت سوژه ای بیابد تا شاهکاری بیافریند. روزی آگاه می شود یکی از دوستانش به نوعی بیماری روانی مبتلا و در خانه بستری شده است. اتاقی که دختر جوان در آن بستری بود، دَر و پنجره ای داشت رو به باغی پر درخت. موسم برگریزان بود. پاییز، یال اسب باد را در دست گرفته، بشتاب می تاخت و برگ ها را فوج فوج از شاخه ها می ربود. توده ی برگ ها، چون گروه کبوتران شاهین دیده، در هوا، ره ندان، سرگردان و هراسان ازین سو به آن سو می گریختند و بر زمین فرو می ریختند. دیدن این پدیده ی طبیعت، که در ذهن، مرگ را بیاد می آورد، دختر جوان را روز به روز از زندگانی ناامیدتر می کرد. او در ورطه ی تاریک درونش می پنداشت آخرین برگی که از شاخه فرو افتد، زندگی او نیز پایان خواهد یافت.
نقاش ازین پندار تلخ دختر جوان آگاه می شود. با خود می گوید، هنگام آنست که کاری کنم. شبی از شب ها، آنگاه که او در خواب بود، پرده ی پنجره ی اتاقش را سراسر می کشد. در بیرون اتاق وسایل نقاشی اش را آماده می کند. سپس نردبامی بر دیوار می گذارد. بالا می رود و از بیرون روی شیشه پنجره سرگرم نقاشی می شود.
او شب همه شب تا دمدمه های پگاه، زیر نور ماه، با شور و شوق بکار می پردازد. بازویش درد می گیرد. دستانش از سرما بی حس می شوند. پاهایش نیروی ایستادن را از دست می دهند اما او برآنست تا کار را تمام کند. سرانجام هم، شاهکار دلخواهش را نقش می کند و آن برگی بود زرد، از شاخه آویزان و در رهگذر باد خزان. این برگ، از درون اتاق، به اندازه ای طبیعی می نمود که هیچ بیننده ای نمی توانست دریابد آن نقاشی است.
سپیده دم آرام و نامحسوس فرا می رسد. نقاش به آفریده خود می نگرد، هستی اش سرشار از نشاط آفرینندگی می شود. آنگاه با رضایت خاطر و بهجت و نشئه ای که هنرمند در پایان آفرینش کار هنری خود احساس می کند، روانه ی خانه اش می شود.
دختر جوان هر روز در تنهایی، بهت زده، به برگ ها که گروه گروه افسوس کنان، از شاخساران جدا می شدند، می نگریست و باخود نجوا می کرد که این درختان در بهار باز سبز و پر از برگ و بار می شوند. پرندگان در انبوه شاخ و برگ هایشان آشیانه می سازند، جشن می گیرند، غوغا بپا می کنند، اما من چی؟ آیا برای من هم، پس از مرگ، امید بازگشتی هست!؟
باغ هر روز برهنه و برهنه تر می شد تا این که سرانجام فقط یک برگ بر شاخه بند بود و آن، همان برگ نقاشی شده بر شیشه ی پنجره بود که هیچ باد و توفانی، توان گسیختن آن را از شاخه نداشت. دوشیزه ی جوان، هر دم در بستر خود، چشم به راه فرو افتادن آن آخرین برگ از شاخه بود. او باور داشت که با فرو افتادن آن، شعله ی زندگی او نیز خاموش خواهد شد. روزها کش می آمدند و دلتنگی و افسردگی او افزون تر می شد. هر روز نگاه سرشار از اندوهش، در بخار تیره ی غروب ها گم می شد و خود در دهلیز وجودش سرگردان.
روزها، چون جویباری، می گذشتند و آن تک برگ هم چنان بر شاخه استوار بود. سرانجام دختر جوان با خود اندیشید: شاید جدا نشدن این برگ از شاخه، نشانه ی آنست که زندگی من هم به پایان نخواهد رسید. از آن پس رفته رفته نور امید زندگانی تاریکش را روشن کرد و به تدریج تن درستی و روان درستی اش را بازیافت.
شهریار بر پایه این داستان شعری پر احساس سروده، به نام  کودک و خزان.
زنی همسرش را از دست داده، با دختر و پسر خود روزگار را بسر می برد. پسر که خردسال است هنوز ژرفای فاجعه را درک نکرده اما دختر از اندوه مرگ پدر، سخت بیمار و مسلول شده.
شبی پزشک با کنایه به مادر می گوید: حال دخترش هیچ خوب نیست. ماه دیگر که پاییز فرا می رسد، برگ درختان زرد و فرو می ریزند آگاه باش که برگ امید تو، یعنی دخترت، از شاخه ی زندگی کنده خواهد شد. برادرش که با کنجکاوی به حرف های دکتر گوش می داد، معنای این سخنان را دریافت. او با منطق کودکانه ی خود، أن را چنین تفسیر می کند: اگر برگ ها از شاخه ها فرو نریزند، خواهر او زنده خواهد ماند. بنابرین بامداد بر می خیزد، به حیاط می رود و با دستان کوچکش، برگ ها را با نخ به شاخه ها می بندد.
مادری بود و دختری،  پسری
پسرک  از  می   محبت  مست
دختر از غصه ی پدر مسلول
پدرش تازه  رفته بود از  دست
یک شب آهسته با کنایه طبیب
گفت با مادر این نخواهد  رَست
ماه دیگر  که از  سُموم  خزان
برگ ها را بود  به  باغ  نشست
صبری ای باغبان که برگ امید
خواهد از شاخه ی حیات گسست
پسر این حال  را  مگر  دریافت
بنگر اینجا چه  مایه  رِقت  رفت
صبح فردا دو دست کوچک طفل
برگ ها را به شاخه ها می بست
4– افسانه نواهای آسمانی
دراسطوره های یونان باستان، افسانه ای هست که پادشاهی ستمگر و پرآوازه بر آن کشور، فرمانروایی می کرد. شهرت او بیشتر برای ضیافت های با شکوهی بود که گاه و بیگاه بر پا می ساخت. درین میهمانی ها، کار گزارانش، از سراسر گیتی، بهترین مواد خوراکی و گواراترین نوشیدنی ها را فراهم می آوردند و در اختیار استادترین آشپزان می گذاشتند.
افزون برین بهترین و هنرمندترین رقاصان، خوانندگان و نوازندگان نیز درین بزم های شاهانه هنرنمایی می نمودند. اما دلنشین ترین بخش این جشن ها، پخش آهنگی بود به نام نواهای آسمانی. این ملودی، آنگاه که میهمانان سیر، سرمست و
شنگول می شدند، به آرامی از روزنه های نادیدنی دیوارهای تالار پذیرایی پخش می شد. این نواها چنان روح نواز، نشئه بخش و سرور انگیز بود که میهمانان را از خود بی خود می کرد. آنان را بر اسب راهوار آرزوها سوار می کرد و می برد به کاخ مبهم رویا و باغ های سرسبز خیال.
داستان نواهای آسمانی چنین بود: دور از کاخ پادشاه، کوره هایی بسیار بزرگ ساخته، روی آن ها پاتیل های سترگی قرار داده بودند. هر یک از این پاتیل ها دارای یک دَرِ جانبی بود و از سقف پاتیل ها، لوله هایی تا دیوارهای تالار مهمانی کشیده شده بود و در أنجا به شبکه هایی وصل می شد که به دور تا دور دیوارهای تالار پذیرایی جاسازی شده بود.
کارگزاران در شب های جشن، کوره ها را چنان مشتعل می کردند که پاتیل ها، مثل گل بوته ی خورشید غروب، به رنگ خون تازه در می آمد. آنگاه گوش به زنگ رییس تشریفات بودند. همین که دستور آغاز کار را دریافت می کردند. درهای جانبی پاتیل ها را می گشودند و بردگان دست و پا بسته ی سراپا برهنه ای را که از پیش آماده کرده بودند، یکی یکی به درون این دوزخ ها می انداختند.
صدای جلز و ولز پوست و گوشت قربانیان و ضجه و فریادشان، در تماس با آهن های سرخ و تفته شده، فغان، ناله و بانگ های به درد آلوده ی آنان در فضای سربسته ی پاتیل ها می پیچید، از آنجا روانه ی لوله هایی که روی  پاتیل ها بود، می شد و از مانع ها و صافی های ویژه می گذشت. أنگاه که این زار زاری های جانسوز و دلخراش به تالار جشن و به گوش مهمانان می رسید تبدیل به نواهایی روح نواز و رویا بر انگیز می شد. گویی در شبی مهتابی، فرشتگان با دستان کوچکشان، چنگ می نواختند و کروبیان، با صدای نرم و آسمانی خود، آواز می خواندند.
این افسانه تمثیلی است از زندگانی به درد و رنج آلوده ی هنرمندان و آفریده های آنان. آن ها در میان شعله های آتش اندوه، رنج، درد و حسرت می سوزند آنگاه فریادهای خاموششان، شعری بلند می شود یا پرده ی نقاشی ای زیبا یا آهنگی شور انگیز یا داستانی پر هیجان و . . . وقتی مردم کارهای آنان را می بینند، می خوانند و می شنوند سرمست می شوند. لذت و کیف چون مستی شرابی کهنه به رگ هایشان می دود، بی آن که از شکنجه و عذاب های جانکاه آفرینندگان آن کارها آگاه شوند.
نادر نادرپور، شاعر اَبَر تصویرساز دوران ما، ازین افسانه الهام گرفته، این معنا را در شعر انگور تصویر و توصیف کرده است. او می سراید این دانه های انگور که در دهان شما چنین شیرین و گواراست حاصل چه بسیار شب ها تا شبگیر نخوابیدن و کار کردن باغبان پیریست که تاک ها را آبیاری کرده. شعرهای من هم که شما با خواندن آن ها به وجد می آیید، حاصل سرشک ها و خون دل خوردن های پنهانی من است. بنابرین چنین آسان مگیریدش.
شعر انگور
چه می گویید؟
کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگورست؟
کجا شهد است این؟ این اشک است،
اشک باغبان پیر و رنجورست،
که شب ها راه پیموده،
تاک ها را آب داده،
پشت را چون چفته های مو دو تا کرده،
دل هر دانه را از اشک چشمان نور بخشیده،
تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده،
کجا شهد است؟ این خون است،
خون باغبان پیر و رنجور است.
شما هم ای خریداران شعر من
اگر در دانه های نازک لفظم
و یا در خوشه های روشن شعرم،
شراب و شهد می بینید، غیر از اشک و خونم نیست.
شرابش از کجا خواندید؟ این مستی نه آن مستی است.
شما از خون من مستید،
از خونی که می نوشید،
از خون دلم مستید،
مرا هر لفظ، فریادی است کز دل می کشم بیرون
چنین آسان مگیریدش،
چنین آسان منوشیدش.
  سرچشمه‌ی شکوفایی شعر نو (بخش نخست)

دیدگاهتان را بنویسید

هم‌اکنون عضو خبرنامه پیام جوان شوید



همراهان پیام جوان