نویسنده: سید سعید زمانیه شهری
“فصل نهم سلسله مقالات فردوسی، حکیم طوس، طبیت زبان پارسی”
به نام خداوند رنگین کمان
خداوند بخشنده مهربان
خداوند مهسا، حدیث و کیان
خداوند یک ملت همزبان
که این خانه مادری، میهن است
که ایران زمین، کاوه اش یک زن
داستان پادشاهی گشتاسپ از شاهنامه
پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود ( از به بلخ رفتن لهراسپ تا بر تخت نشستن گشتاسپ). چون لهراسپ پادشاهی خویش به گشتاسپ سپرد، راهی سرزمین آتش پرستان، بلخ شد و جامهٔ پرستش پوشید و سی سال نیایش خورشید نمود.
از آن سوی، گشتاسپ نیز بر تخت پدر بنشست و بزرگان و فرزانگان و دیگران را نزد خویش خواند و همگی را وعده داد تا همواره آیین شاهان به جای آورد و بدانان را به سوی دین خدا رهنمون سازد:
یکی داد گسترد کز داد اوی
که از گرگ و میش آب خوردی به جوی
چون چندی بگذشت، از دختر قیصر روم که ناهید نام داشت و گشتاسپ او را کتایون می خواند، دو فرزند چون ماه تابان به نام های اسفندیار و پشوتن به دنیا آمد که هر یک به لشکرشکنانی شمشیرزن و نبردسوار بدل گشتند. چنان شد که جهان بر مراد گشتاسپ راست گشت و همهٔ شاهان دیگر او را فرمان بردند، مگر ارجاسپ، پادشاه سرزمین توران، که همنشین دیوان بود و هیچ پند و اندرز نمی شنید و همه ساله از گشتاسپ باژ طلب می نمود.
پیدا شدن زردشت و پذیرفتن دین او توسط گشتاسپ از شاهنامه
بر این نیز چندی بگذشت و چنان شد که پیرامون کاخ تا ایوان گشتاسپ، درختی پدید آمد ستبر و پرشاخ که برگ و بارش همه خرد بود و پند؛ و او همان زردشت بود که اهریمن بدکنش را کشته بود. پس مجمری از آتش بیاورد و به شاه جهان (گشتاسپ) گفت که اکنون از بهشت بدین جا آمده تا شاه را به سوی یزدان رهنمون باشد و بر اوست تا دینش را بپذیرد و از راه و آیین آن سر نپیچد:
بیاموز آیین و دین بهی
که بی دین همی خوب ناید شهی
گشتاسپ چون گفتار آن خجسته پی بشنید، به دین او گروید و چندی نگذشت که برادرش زریر و همهٔ سران و بزرگان و دانشوران آن دیار به آتش پرستی روی آوردند و بت پرستی را رها کردند. چنان شد که همه جا از آلودگی پاک شد و فرّ ایزدی سراسر جهان را پرنور نمود.
بر این نیز سالیانی چند سپری گشت و آن سرو بلند به غایت قد کشید و شاخ های بسیار به بار آورد. گشتاسپ نیز کاخی بلند و نیکو بر گردش بنا کرد و همهٔ مهتران را بدان جایگاه نشاند و به هر کشور پیام ایزدی آن نهال بهشتی را بر پادشاهان و مردمانش بداد و نامداران دیگر نیز همگی به فرمان او درآمدند.
روزی زردشت پیر نزد گشتاسپ آمد و از آن باژها که همه ساله به سالار چین (ارجاسپ) می داد، بر وی خرده گرفت و آن را درخور دینش ندانست. اما همان دم نره دیوی گفتارشان بشنید و بی درنگ سوی ارجاسپ آمد و از دین آوری زردشت و آن ادعاها که نموده بود، یعنی آمدنش از بهشت و فرمانبری جهانیان از او، سخن ها راند و دل شاه را پرآشوب نمود.
ارجاسپ نیز چون آن گفتار از دیو بشنید، موبدان را گرد کرد و از کار آن پیغمبر که او را جادوگری بیش نمی خواند، آگاه کرد:
نشست اندر ایران به پیغمبری
به کار چنین یاوه و سرسری
یکی سرو فرمود کشتن به دست
بدین آوری راه پیشین ببست
داستان نامه نوشتن ارجاسپ به گشتاسپ از شاهنامه:
موبدان نیز دو تن از گردان چین که «بیدرفش» و «نامخواست» نامشان بود و هر یک را جز تباهی و فساد اندیشه ای در سر نبود، برگزیدند. سپس ارجاسپ نامه ای به گشتاسپ نوشت و زردشت را پیرِ مهتر فریبی خواند که با سخن گفتن از دوزخ و بهشت، شهریار را به سوی خود کشانده و او را از آیین و رسم و کیش پهلوی افکنده و بیراه نموده بود.
آنگاه از او خواست تا آیین شاهان خویش همچنان نگه دارد و آن پندهای نیک از او بپذیرد تا از ترکان بدو و کشورش گزندی نرسد؛ چه اگر چنان کند، گنج های بیکران و اسبان و غلامان بسیار بدو خواهد بخشید. اما اگر پندش نپذیرد و به دین زردشت بگرود، در بندهای آهنین او که شاه توران است 12700000 گرفتار آمده و سپاهی از ترکان و چین خواهد آورد و هر آنچه از کاخ و ایوان و سرزمین اوست یکسر ویران کرده و از زن و کودک همه را در بند خواهد نمود:
زمینتان همه پاک ویران کنم
ز بیخ آن درختان همه برکنم
بدین ترتیب آن نامهٔ خسروی را به بیدرفش و نامخواست سپردند تا به نیکویی و بر آیین شاهان به گشتاسپ رسانند.
اما شاه ایران چون نامهٔ ارجاسپ بازخواند، برادرش زریر را نزد خویش خواند و از او یاری جست تا به گونه ای میان خود که از تخم ایرج پاکزاد بود و ارجاسپ که از نژاد دیوان بود، آشتی و صلح جوید. اما زریر و اسفندیار چون آن سخن ها بشنیدند، شمشیر کشیدند و سزاوار هر آن کس که از درگاه شاه جهان بگریزد و دین و آیین او نپذیرد، جز مرگ ندانستند.
از این رو نامه ای به ارجاسپ نوشتند و چنین پاسخ آوردند که اگر شاه توران بر آن است تا چند ماه دیگر به سوی ایران لشکر کشد، آنان خود از همین لحظه آمادهٔ ستیزند:
بیاریم گردان هزاران هزار
همه شیرمردانِ نیزه گزار
همه ایرجی زادهٔ پهلوی
نه افراسیابی و نه پیغوی
و ارجاسپ را از سپاه ایران که همگی پهلوانانی شمشیرزن و نیزه دار و دین پذیر بودند هشدار دادند که اگر جوشن بپوشند و به رزم با او آیند، حتی یک تن از سپاه توران و چین را زنده نخواهند گذاشت و روزگار را بر سالار چین تیره و تار خواهند نمود.
از این رو بهتر است تا به آیین و دین زردشت که فرستاده از سوی بهشت است بگروند و از آن خواب غفلت بیدار شوند و از همنشینی با دیوان و جادوگران بدکنش دوری گزینند؛ چه در غیر این صورت، اگر آن شاه پلید خواستهٔ گشتاسپ به جای نیاورد و به دیوان بپیوندد، دمار از روزگار او و سرزمین توران درخواهند آورد.
چون نامه را بر ارجاسپ خواندند، پر از خشم و اندوه از تخت به زیر آمد و فرمان داد تا از هر کشوری سپاهی برگزینند و به جنگ گشتاسپ روند. سپس دو برادر اهریمن نژاد، گهرم و اندریمان، را سیصد هزار سوار با گنج های بسیار بخشید و سایرین را چون گرگسار، سپهبد لشکر، و خیشاش را دیدبان و پیشرو لشکر نمود و «هوش دیو» را نیز پشت لشکر قرار داد تا چنانچه کسی از میان لشکر بگریزد، همان دم سر از تنش جدا کند.
داستان گرد آوردن لشکر توسط گشتاسپ از شاهنامه:
گشتاسپ شاه چون از کار سالار ترکان که بر آن بود تا همهٔ کشورش را ویران کند آگاه شد، به سوی مرزداران نامه ای نوشت و آنان نیز که هزاران هزار سوار جنگی و همگی شایستهٔ رزم بودند، به درگاه خسروی رسیدند.
شاه فرخنده که از دیدن آن همه رزمجوی دلیر شاد گشته بود، درهای گنج گشود و سپاه را درم و گنج و گوهر بسیار بخشید و جوشن و خود بداد و لشکری مهیا کرد به غایت عظیم که تاکنون کسی همانند آن ندیده بود.
و…. سرانجام نور بر تاریکی پیروز خواهد شد و ایران، ققنوس وار و نیلوفرانه از خاکستر خویش برخواهد خواست.
بگویید آهسته در گوش باد
چو ایران نباشد تن من، مباد















