کتاب نادرشاه افشار ۷۹

 

نوشته: دکتر محمد حسین میمندی نژاد

استقبال مردم مشهد از نادر…

نادر بین کسانش غرق محبت گردید…

نادر پس از فیصله دادن امور و برقراری امنیت در قندهار و هرات راه مشهد پیش گرفت. با ابهت خاص در حالی که عده زیادی از بزرگان مشهد به پیشوازش رفته بودند و مردم از سر و کول هم بالا رفته با فریادهای زنده بادر نادر از او استقبال می کردند وارد شهر گردید.

نادر ایمان و اعتقاد زایدالوصفی داشت. هر وقت از سفر برمی گشت اولین هدفش زیارت بود، مقدم بر هر کاری به آستانه قدس رضوی می رفت و با خلوص نیت زیارت می کرد.

ساکنین مشهد که از ایمان و اعقتاد نادر خبر داشتند تا می توانستند از اطراف صحن، در رواق ها و ایوان ها، در بالای پشت بام ها، در گلدسته ها، تا حدی که جا بود و وسعت محل اجازه می داد در صحن حاضر شده برای دیدن نادر بزرگ، برای دعا کردن به او، برای تجلیل کردن از او جمع می شدند.

این مرتبه ازدحام بیشتر از دفعات پیش بود. تمام ساکنین مشهد به خاطر داشتند چند ماه قبل نادر با عده ای سپاهی برای سرکوبی اشرف به راه افتاده است. همگی خبر داشتند اشرف در جنگ های متعددی که با نادر نموده مرتباً شکست خورده است، تمام مردم شهر واقف بودند سپهسالار شهر اصفهان پایتخت ایران را بعد از ۸ سال از چنگ یاغیان و طاغیان خارج نموده است. پس از آن شنیده بودند نادر به دنبال اشرف به شیراز رفته بعد از جنگ های متعدد تا سرزمین افغانستان به دنبالش رفته است. بزرگ و کوچک می دانستند اشرف به چه سرنوشتی گرفتار شده است، چگونه قندهار و هرات و سرحدات شمال شرق خاک وطن از چنگ سرکشان خارج گردیده است امنیت برقرار شده است.

مردم مشهد نه تنها برای این فتوحات بلکه از جهت امنیتی که از چندی پیش نصیبشان گردیده بود، مراتب حق شناسی خود را نسبت به نادر ابراز می داشتند. در برابر محبت های مردم نادر سر از پا نمی شناخت، خوشحال بود زیرا مزد زحمات خود را می گرفت.

ابراهیم برادر نادر، رضاقلی و نصرالله فرزندان نادر، علیقلی فرزند ابراهیم سوار اسب، مقدم بر دیگران خارج از شهر به حضور نادر شرفیاب شدند. ابراهیم از داشتن چنان برادری، نصرالله و رضاقلی از داشتن چنان پدری و علیقلی از داشتن چنین عموی با قدرتی بر خود می بالیدند. ابراهیم قبل از همه دست برادر را بوسید. نادر ابراهیم را در بغل گرفت، پس از آن نوبت فرزندانش رسید. هنگامی که رضاقلی دست پدرش را می بوسید نادر به یاد اولین زنش مادر رضاقلی افتاد، بی اختیار آهی کشید، یک لحظه یک آن فکرش متوجه ناکامی درگذشته شد سپس متوجه خواهر حضرت ظل الله عروس آینده اش گردید، برای آینده پسرش سعادت و خوشی آرزو کرد.

نادر غرق در محبت کسان و نزدیکان و مردم شده با جلال و جبروت، با احترام زایدالوصفی که نسبت به او کردند، قدم به صحن مطهر گذاشت با خضوع و خشوع سر بر درگه امام رضا گذاشت، با خلوص نیت زیارت کرد.

گوهرشاد و قمرطلعت در انتظار شوهر مهربان خود بی تابند، در تمام مدتی که نادر دور از مشهد به سر برده بود برایش دعا کرده بودند. در هر جنگی که پیروز می شد خوشحال می گردیدند، همین که می شنیدند جنگ دیگری در پیش است ناراحت شده به انتظار خبر فتح روزشماری می کردند. در تمام مدت غیبت نادر آرام و قرار نداشتند، خبر جنگ، خبر فتح و پیروزی هر چه بود افکار آن دو را مشغول می داشت. اینک که شب فراق سپری می شد و صبح وصال نزدیک بود، شوق دیدار دلدار داشتند.

آن سفر کرده ای که دو قلب کوچک روز و شب در فراقش در تپش بودند به سر منزل خود رسید. دلدادگان عطش داشتند. همین که به یکدیگر رسیدند لذت یکدیگر بی اختیارشان ساخت.

اطاقی که در آن جمع شده اند روزی حجله خانه بود. ماندن در آن جا ولو در عالم خیال معقول نیست، بگذاریم از نعمت دیدار یکدیگر برخوردار شوند، عطش خود فرو نشانند و از وصل یکدیگر سیراب گردند.

روزهای اول در کمال خوشی و سعادت سپری گردید. نادر تمام روز را گرفتار بود، به سپاهیانش رسیدگی می کرد، به رتق و فتق امور می پرداخت. قسمتی از ذخائری که آورده بود به کلات فرستاد، مقداری از جواهراتی که از اشرف گرفته بود تقدیم آستان قدس رضوی کرد. هر کجا خرابی یافت دستور داد آن جا را ترمیم نمایند. شب ها نادر به خانه می رفت. گوهرشاد و قمرطلعت منتهای سعی و کوشش به خرج می دادند به شوهر مهربان و عزیزشان خوش بگذرد ، می کوشیدند او را سرگرم کنند تا بیشتر به زندگی و خانه خود علاقمند گردد شاید چند صباحی در کنارشان بیآرمد. اما

نادر قرار و آرام نداشت، دو نرگس زیبا، یک جفت چشم سیاه که دل از او ربوده بودند، آسایش و راحتی از او سلب کرده بودند. کافی بود چشم های خود را ببندد تا آن دو چشم زیبا در نظرش مجسم گردند.

نادر گوهرشاد را دوست داشت، به قمر طلعت به منتها حد عشق و محبت می ورزید ولی خانه دلش را دیگری تسخیر کرده آرزو داشت هر چه زودتر آن را تقدیمش نماید.گرمی دست رضیه خانم، لرزش آن، بوسه ای که بر آن زده بود لحظه ای از خاطرش محو نمی گردید، صدای لطیف رضیه خانم و جمله: ان شاءالله هر چه زودتر سپهسالار کارهای خود را فیصله داده به اصفهان خواهند آمد و مرا از انتظار خارج خواهند ساخت، دائماً در گوشش طنین داشت.

نادر فکر می کرد گوهرشاد زن خوب و دوست داشتنی و دومین عشق زندگی اوست، قمرطلعت دختر سام بیک قوچانی سومین عشق و برای رسیدن به آن زجرها کشیده است ولی با تمام این احوال هیچ کدام از آن دو با خواهر قبله عالم رضیه خانم برابر نیستند.

نادر عاشق جنگ بود، دور از میدان جنگ زندگی را یکنواخت و بی ارزش می دانست، سعی داشت جنگ دیگری شروع شود تا زور بازوی خود را نشان دهد. بعد از داشتن سه زن که نسبت به هر یک از آن ها عشق داشت، دلش در هوس عشق جدیدی افتاد. با تجاربی که از عشق های سه گانه گذشته داشت می خواست در میدان عشق جدید زورآزمائی کند، شاهد فتح و پیروزی در آغوش گیرد.

ادامه دارد