نویسنده: سید سعید زمانیه شهری
“فصل دهم سلسله مقالات فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی”
به نام خداوند رنگین کمان
خداوند بخشنده مهربان
خداوند مهسا، حدیث و کیان
خداوند یک ملت همزبان
که این خانه مادری، میهن است
که ایران زمین، کاوه اش یک زن
داستان خوان ششم؛ گذشتن اسفندیار از برف از شاهنامه:
گرگسار که از پیروزی های پی درپی اسفندیار بر شیر و گرگ و سیمرغ و اژدها و زن جادوگر سخت در خشم و اندوه بود، چون شاهزاده از او منزل دیگری خواست، پاسخ داد که بهتر است او و سپاهش بازگردند؛ زیرا فردا کاری سخت در پیش دارند، چنان که دیگر نه گرز و کمان به یادشان خواهد آمد و نه شمشیر و پیکار. از کوه بادی سخت خواهد وزید و برفی سنگین همه جا را فرا خواهد گرفت و سپاه در میان برف خواهد ماند. پس از آن نیز به بیابانی خواهند رسید که سی فرسنگ سراسر ریگ تفتیده است و بر آن نه مرغ و مور و ملخ می گذرد، نه قطره ای آب یافت می شود و نه گیاهی برای چارپایان می روید. سپس باید چهل فرسنگ دیگر چنین راهی را بپیمایند تا به رویین دژ برسند؛ دژی استوار و پرتوان که از بیرون برای سپاه و چهارپایان جای خورش و آسایش ندارد.
ایرانیان چون این سخنان را از گرگسار شنیدند، دلشان از بیم و اندوه پر شد و از اسفندیار خواستند که گرد چنین بلاهایی نگردد و جان خود و سپاهیان را به خطر نیندازد. آنان به دشواری راه و خطرهای پیش رو اشاره کردند و گفتند که کمتر شاه و پهلوانی چنین رنجی را بر خود و سپاهش هموار کرده است. اسفندیار از این سخنان برآشفت و آنان را سرزنش کرد که چگونه پس از آن همه پیمان و سوگند و خلعت و کمر و کلاه زرین که از گشتاسپ گرفته اند، اکنون با سخنان گرگسار دل از نبرد کنده اند. او گفت که گفتار آن «دیو ناسازگار» آنان را سست کرده است و خود همچنان آهنگ رفتن و جنگیدن دارد.
سپس سپاه به راه افتاد. بامداد، در حالی که روزی بهاری بود، اسفندیار فرمان داد سراپرده و خیمه ها برپا کنند و خوان بیارایند و می بیاورند؛ اما ناگهان تندبادی از کوه برخاست و جهان را تاریک کرد. از ابرهای تیره برف سخت بارید و سه روز و سه شب همان گونه برف و باد ادامه داشت. خیمه ها از برف و سرما خیس و سپاه درمانده شد و کسی را توان کار و جنبش نماند.
اسفندیار که از این کار سخت درمانده بود، پشوتن را فراخواند و گفت که در برابر این بلا چاره ای جز پناه بردن به یزدان نیست. از این رو از پشوتن خواست که همراه سپاه به نیایش برخیزند و خداوند را به یاری بخوانند:
«همه پیش یزدان نیایش کنید
بخوانید و او را ستایش کنید»
پشوتن و سپاهیان به نیایش ایستادند و پس از آن بادی خوش وزید و ابرها را با خود برد و هوا روشن شد. سپاه سه روز دیگر در همان جا ماند و چون روز چهارم فرا رسید، اسفندیار فرمان داد که برای خود و چارپایان آب و خورش فراهم کنند و بار و بنهٔ لازم برای ادامهٔ راه بردارند.
شب که فرا رسید و پاسی از آن گذشت، ناگهان آواز پرنده ای از آسمان برخاست. اسفندیار که از این آواز به یاد سخنان گرگسار افتاده بود، او را فراخواند و از او پرسید که چگونه گفته بود در این سرزمین آبی یافت نمی شود. گرگسار پاسخ داد که در آنجا برای سپاه جز چشمه ای از آب شور و چشمه ای چون زهر نیست و آن آب تنها به کار پرندگان و ددان می آید.
اسفندیار که از بدخواهی و دروغ گویی گرگسار آگاه شده بود، سپاه را به تندی پیش راند. اندکی بعد، دریایی ژرف و بی کران در برابر سپاه پدیدار شد. اسفندیار گرگسار را سرزنش کرد که چرا از وجود آب چیزی نگفته و سپاه را در خطر انداخته است. سپس به او وعده داد که اگر از این پس راست بگوید، او و فرزندان و خویشانش در امان خواهند بود و پادشاهی و فرمانروایی نیز نصیبش خواهد شد. گرگسار که از این وعده امیدوار شده بود، زمین را بوسید و از گذشته پوزش خواست و گذرگاه آب را به آنان نشان داد.
سپاه با راهنمایی گرگسار از آب گذشت و به خشکی رسید. رویین دژ نیز تنها ده فرسنگ با آنان فاصله داشت. سپاهیان در نزدیکی دژ فرود آمدند و به خوردن و نوشیدن پرداختند. اسفندیار پس از آن گرگسار را نزد خود خواند و از کینهٔ خویش نسبت به تورانیان سخن گفت. او گفت که ارجاسپ را خواهد کشت و به خون خواهی لهراسپ برخواهد خاست؛ کهرم را به کین خون فرشیدورد و اندریمان را به کین کشتن سی وهشت تن از دلیران ایران خواهد کشت. همچنین سوگند خورد که زنان و کودکان دشمن را به اسیری خواهد برد. سپس از گرگسار خواست هرچه در دل دارد، آشکارا بگوید. گرگسار که از این سخنان به خشم آمده بود، زبان به بدگویی و نفرین گشود و چنین گفت:
«همه اختر بد به جان تو باد
بریده به خنجر میان تو باد»
و در ادامه مرگ اسفندیار را آرزو کرد. اسفندیار از این سخنان سخت برآشفت، شمشیر هندی برکشید و ضربتی بر سر گرگسار زد و او را از تارک تا کمر به دو نیم کرد و تنش را به دریا افکند تا خوراک ماهیان شود. پس از آن اسفندیار به سوی رویین دژ رفت و چون به فرازگاهی رسید، دژی عظیم و آهنین دید. دژ بسیار بلند و پهناور بود و دو دروازه داشت؛ یکی رو به ایران و دیگری رو به چین. درون آن نیز سپاهی بزرگ از جنگاوران و سواران گرد آمده بود. به گفتهٔ دو ترک که اسفندیار در بیابان دید، هزاران جنگجو در دژ نزد ارجاسپ بودند و چنان ذخیره ای از خورش و آب داشتند که اگر درِ دژ سال ها بسته می ماند، باز هم برای سپاه خوراک و نیازهای زندگی فراهم بود:
«نیازش نیاید به چیزی ز کس
خورش هست و مردان فریادرس»
داستان رفتن اسفندیار به رویین دژ در جامهٔ بازارگان از شاهنامه
اسفندیار چون از استواری و بزرگی رویین دژ آگاه شد، با پشوتن به چاره جویی نشست. پشوتن به او یادآور شد که چنین دژی با جنگ مستقیم به آسانی گشوده نمی شود. از این رو اسفندیار تصمیم گرفت با نیرنگ و در جامهٔ بازارگان به درون دژ راه یابد و از داخل، راه پیروزی بر ارجاسپ را فراهم کند. برای این کار، کاروانی بزرگ آماده کردند: صد بارکش سرخ موی، ده شتر با بار دینار، پنج شتر با بار دیبای چین و پنج شتر با گونه های گوناگون گوهر، همراه با تخت زرین و تاج های گران بها. همچنین هشتاد جفت صندوق فراهم کردند و صد و شصت تن از یلان را برگزیدند تا پنهان در کاروان باشند و بیست تن از نامداران و خنجرگزاران نیز بر سر کاروان به عنوان ساربان قرار گیرند. خود اسفندیار نیز کفش بر پا و گلیم بر تن کرد و همچون یک بازرگان به سوی دژ حرکت کرد. چون کاروان به نزدیکی دژ رسید، نامداران رویین دژ از آمدن آن بازرگان آگاه شدند و برای دیدن بارهای او به پیشواز آمدند. از او پرسیدند که چه کالاهایی با خود آورده است. اسفندیار پاسخ داد که نخست باید شاه را از نزدیک ببیند و سپس، اگر ارجاسپ فرمان دهد، کاروان و بارهایش را به درون دژ خواهد آورد.
آنگاه با اسب و دو جامهٔ دیبای چین، طاس پرگوهر شاهوار و مقداری دینار و مشک و عنبر نزد ارجاسپ رفت. دینار پیش روی او نثار کرد و خود را بازرگانی معرفی کرد که از توران به ایران و از ایران به توران کالا می برد. سپس از کاروان بزرگ خویش سخن گفت و از ارجاسپ خواست اجازه دهد کاروان وارد دژ شود و در پناه او بیاساید:
«اگر شاه بیند که این کاروان
به دروازهٔ دژ کشد ساروان»
ارجاسپ نیز به او اطمینان داد که در توران کسی آزاری به او نخواهد رساند و فرمان داد کلبه ای فراخ در دژ برای او فراهم کنند تا بارهایش را در آنجا جای دهد. اسفندیار در آن کلبه بساط بازرگانی برپا کرد و خرید و فروش را آغاز نمود. دیری نگذشت که بازار او در دژ پرآوازه شد و خریداران بسیاری گرد او آمدند. صبح روز بعد، اسفندیار با مقداری دینار، مشک و دیبا و دیگر کالاهای گران بها نزد ارجاسپ رفت و زمین را بوسید و بر او آفرین خواند. ارجاسپ از رفتار و سخنان این بازرگان خشنود شد و از او نامش را پرسید. اسفندیار نام «خراد» را برگزید و خود را با همین نام معرفی کرد. سپس ارجاسپ از رنج راه و اخبار ایران و توران از او پرسید. اسفندیار گفت که پنج ماه در راه بوده و سختی بسیار دیده است.
ارجاسپ سپس از اسفندیار و گرگسار پرسید. بازرگان پاسخ داد که دربارهٔ اسفندیار سخنان گوناگونی شنیده است؛ یکی می گوید اسفندیار از پدرش گشتاسپ آزرده شده و از او سرپیچی کرده است و دیگری می گوید که از دژ گنبدان با سپاه بیرون آمده و راه هفت خوان را در پیش گرفته تا به توران بیاید و از ارجاسپ کین بخواهد. ارجاسپ از این سخنان خندید و باور نکرد که اسفندیار بتواند خود را به رویین دژ برساند.
و…. سرانجام نور بر تاریکی پیروز خواهد شد و ایران، ققنوس وار و نیلوفرانه از خاکستر خویش برخواهد خواست.
بگویید آهسته در گوش باد چو ایران نباشد تن من، مباد

