مصاحبه با سرهنگ بهروز سرشار
سرهنگ بهروز سرشار متولد اردیبهشت سال 1316 در اراک است. وی دوران دبستان و دبیرستان را به دلیل شغل پدرش که سالهای متمادی فرماندار شهرهای مختلف بود، از جمله در اصفهان، مشگین شهر، میانه، ساوه، گناباد و بندرعباس گذراند.
ایشان در سال 1335 وارد دانشکده پلیس شد و پس از طی دوره دانشکده با درجه ستوان دومی به کار آموزش ورزش در دانشگاه پلیس مشغول شد. سرهنگ سرشار از دوران دبیرستان به ورزش دو و میدانی و سپس در هنگام تحصیل در دانشکده پلیس به وزنه برداری پرداخت و در سفری در سال 1346 به سوئد با ورزش جودو آشنا شد و این ورزش رزمی را در دانشگاه پلیس ترویج داد.
سرهنگ سرشار چند سالی نایب رئیس فدراسیون والیبال بود و در سال 1354 به ریاست فدراسیون نوبنیاد جودو منصوب شد. ایشان علاوه بر کار ورزشی، مدتی فرماندهی دوره عالی دانشگاه پلیس و نیز معاونت دانشکده تکمیلی آن دانشگاه را بر عهده داشت. پس از انقلاب، بازنشسته و به آمریکا (ایالت ویرجینیا) مهاجرت کرد و پس از آن که مدتی در باشگاههای ورزشی به آموزش ورزش جودو اشتغال داشت، به کار در سازمان پلیس فدرال آمریکا “اف.بی.ای” پرداخت. خاطرات وی، جدا از آن که بازگو کننده بخشی از تاریخ شهربانی و ورزش ایران است، در عین حال نشانگر کوششهای مردی میهن دوست است که با وجود فراز و نشیب های بسیار در زندگی، هرگز امید، پایداری، وفاداری و صفات نیکو و پسندیده خود را از دست نداده و محبوب همقطاران، دوستان و کسانی است که او را می شناسند.
ایران اولین بار در بازیهای المپیک سال 1948 میلادی که در لندن برگزار شد در رشته های کشتی، وزنه برداری، بسکتبال، مشت زنی و تیراندازی شرکت کرد و تنها ورزشکار ایرانی که مدال آورد جعفر سلماسی بود که در وزنه برداری در پر وزن، شصت کیلوگرم، مدال برنز گرفت. ایران در آن مسابفات موفقیت دیگری نداشت. تیم ملی بسکتبال ایران که در المپیک لندن شرکت کرده بود دیگر هیچوقت نتوانست به المپیک برود. نکته جالبی هم در مورد تیم بسکتبال ایران بگویم که سرتیپ فریدون صادقی که عضو تیم ملی بود، برایم تعریف کرد. اعضای تیم با یک هواپیمای داکوتای ارتشی از تهران به لندن پرواز می کردند. موقعی که به فرودگاه مهرآباد می آمدند که به لندن بروند سگی نزدیک هواپیما و اعضای تیم می آمد و به اصطلاح اظهار علاقه میکرد و از کنار اینها دور نمی شد. آن موقع در منطقه فرودگاه سگ ولگرد خیلی بود. بچه های تیم هم جوان بودند و خیلی سر حال و به شوخی این سگ را داخل هواپیما می بردند و با این سگ وارد لندن می شدند. در فرودگاه لندن بخاطر آوردن این سگ مدتی معطل شدند و در نهایت مقامات فرودگاه موافقت می کردند که اعضای تیم این سگ را با خودشان ببرند و سگ را به دهکده المپیک می بردند و در مدتی که در آنجا بودند سگ هم با این ها بوده و به آن غذا می دادند و مراقبش بودند و وقتی مسابقات المپیک تمام می شد سگ را به یک زن و شوهر انگلیسی می سپاردند و آنها قبول می کردند که از این حیوان نگهداری کنند.
12700013081000 در مراسم افتتاح المپیک لندن اعلیحضرت محمدرضا شاه هم حضور داشتند و به تماشای بعضی مسابقات هم رفته بودند که وجود ایشان خیلی تأثیر داشت هم از نظر روحیه ورزشکاران ایران و هم این که ایشان اوضاع و احوال و آن استادیوم و روح المپیک را از نزدیک می دیدند که بعدا ایشان برای پیشرفت ورزش ایران که علاقه مند بودند زحمت کشیدند. پیشرفت ورزشهای مدرن در ایران در درجه اول مدیون راهنمایی ها و علاقه شخص اعلیحضرت محمدرضا شاه به امر ورزش بود.
در مورد موفقیت های کشتی ایران د ر مسابقات بین المللی بگویم که اولین کشتی گیری که در مسابقات بین المللی مدرن و در المپیک امتیاز می آورد محمود ملاقاسمی است که در وزن دوم، پنجاه و دو کیلوگرم، در المپیک هلسینکی مدال برنز می گیرد که دومین مدال المپیک ایران است. ورزشکاران اعزامی به المپیک هلسینکی را پس از بازگشت به حضور اعلیحضرت می بردند. ملاقاسمی مورد تشویق اعلیحضرت قرار می گیرد و از او می پرسند شغلت چیه، چکار می کنی؟ می گوید بیکارم، تیمسار! به اعلیحضرت می گوید تیمسار. خود ملاقاسمی این موضوع را اینجا در منزل پسرش برایم تعریف کرد. اعلیحضرت خنده شان می گیرد و می پرسندچطور بیکاری؟ می گوید بیکاریم، کار نداریم. اعلیحضرت به رئیس سازمان تربیت بدنی، سپهبد امان اله جهانبانی، می گویند یک کاری برایش در سازمان تربیت بدنی درست کنید مشغول شود. ملاقاسمی می گوید تیمسار! من کار دولتی نمی خواهم. اعلیحضرت می پرسند کار دولتی چه عیبی دارد؟ چرا نمی خواهی؟ می گوید مادرم گفته کار دولت حرامه. اعلیحضرت باز خنده شان می گیرد و می پرسند چی می خواهی؟ ملاقاسمی زرنگی می کند و می گوید برای من یک مغازه بگیرید. اعلیحضرت می گویند برایش یک مغازه بگیرید. بعد که می آیند امر اعلیحضرت را اجرا کنند از ملا قاسمی می پرسند مغازه چی می خواهی؟ می گوید در سبزه میدان یک مغازه هست آن را می خواهم. سبزه میدان حالت منحنی داشت، تقریبا نیم دایره و درست مقارن آنجا چلوکبابی شمشیری بود که اگر حساب کنید چلوکبابی شمشیری تقریبا شمال غرب آن نیم دایره بود، در شمال شرق سبزه میدان مغازه ای بوده و می گوید من این را می خواهم و مغازه را به قیمت خیلی بالا، حالا یادم رفته چقدر، می خرند و به ملاقاسمی می دهند. همین باعث شد که ملاقاسمی ثروتمندترین ورزشکار بود و خودش اهل کسب و کاسبی هم بود و بعدها تا قبل از انقلاب یادم است بزرگترین کارخانه موکت سازی ایران را داشت و سرمایه دار شد و هنوز هم هست. بچه هایش هم در آمریکا هستند و یکی از متخصصین زلزله شناسی دنیاست و الان در ویرجینیا زندگی می کند.
کشتی ایران بعد از المپیک لندن و هلسینکی به مرور و خیلی سریع پیشرفت کرد و عباس زندی، محمدعلی فردین، نبی الله سروری، توفیق جهانبخت، غلامرضا تختی و حسن سعدیان چهره های بین المللی شدند و مدال گرفتند. تختی شاید در زمان خودش بخصوص مشهورترین قهرمان کشتی ایران بود. در ایران کسانی هم بودند که در میدان های بین المللی و در وزن های دیگر بیشتر از تختی امتیاز آوردند ولی تختی ورزشکاری مردمدار و خیلی متواضع بود. ایشان ضمنا معصومیتی داشت و از نظر شخصیتی خیلی آدم خجالتی بود، نمی توانست در چشم مثلا خانمی یا آقایی نگاه کند، همیشه سرش پایین بود. بسیار انسان مهربان و ساده و خوبی بود. اما معروفیت تختی در کشتی بیشتر به خاطر این بود که در وزن بالا، وزن هفتم، بود یعنی یک وزن زیر سنگین وزن و در مدت چند سال کشتی گیر سنگین وزنی نبود که سنگین تر از تختی باشد و بتواند حریف او شود و به هر حال ایشان بین کشتی گیرها ورزشکار درجه یک بود.
من ضمن اینگه خیلی به تختی احترام داشتم و دارم ولی می گویم که از نظر روحی خیلی قوی نبود یعنی آنقدر که جسم ایشان قوی بود و آنقدر که پهلوان به اصطلاح عضلانی بود و بدنی پر قدرت داشت از نظر رو حی مقداری کم داشت. تختی ورزش باستانی هم می کرد و شاید مقداری از قدرت بدنی ایشان مربوط به تمرینات در زورخانه بود.
تختی متولد تهران و بچه جنوب شهر بود، ورزشکار ورزیده طبیعی بود یعنی به خاطر این که از طبقه کم درآمدی هم بود از سن کم مجبور به کار کردن شده بود و از جمله در یخچال های طبیعی آن زمان کار می کرد. زمستان ها در محوطه بزرگ نسبتا عمیقی آب می ریختند و یخ می بست و بعد این یخ ها را تکه تکه می کردند و می بردند در جایی که زیر زمین و عمیق بود انبار می کردند که یخ ها آب نشود و برای مصرف در تابستان بماند. مقداری هم که تختی در نوجوانی قوی شده بود به خاطر این بود که در یخچال کار می کرد و یخ های سنگین را می کشید و روی کول می گذاشت و از استخر یخچال به محوطه ای که انبار یخچال بود می برد و این کار به ایشان کمک کرده بود که آمادگی بدنی خوبی داشته باشد. البته تختی استعداد طبیعی و قد و هیکل خوبی داشت و نهایتا هم واقعا در ایران یکی از بهترین کشتی گیرها بود و افتخاراتی هم بدست آورد که خیلی با ارزش بود. منتها می خواهم اشاره کنم تختی تنها ورزشکاری نبوده که جوانمرد بوده، تختی تنها کشتی گیری نبوده که مورد احترام اهل محل باشد، تختی تنها ورزشکاری نبوده که از حقوق ضعیف دفاع می کرده است. خیلی از ورزشکارهای ما این خصوصیت را داشتند، مثلا عباس زندی شاید کمتر روزی بوده که به کسی خدمت نکرده باشد ولی عباس زندی چون افسر بود و غرور و شخصیت افسری داشت و آدم متظاهری هم نبود، کسانی که مقداری از دستگاه ناراحت بودند مثل ملیون یا چپ ها توجهی به او نداشتند و تختی را بزرگ کردند. تختی برادری داشت که مقداری تمایلات جبهه ملی پیدا کرد و یک مقدار وجود آن برادر یا شاید تلقین آن برادر در افکار و عقاید تختی بی تأثیر نبود. به هر حال اوضاع و احوال طوری بود که عده ای می گفتند و تختی معروف شد به این که عضو جبهه ملی است در صورتی که نبود چون سوادش خیلی کم بود، شاید شش کلاس بیشتر سواد نداشت. خطش بسیار بد بود. بعد از فوت نوشته اش را به مؤسسه اطلاعات آوردند و بیژن رفیعی سردبیر دنیای ورزش نشان من داد.
چون در مورد تختی خیلی بحث و صحبت بوده و هست، باید بگویم که اعلیحضرت به تختی علاقه و محبت داشتند و شاید تنها ورزشکاری که به کاخ رفت و روی مبل روبروی اعلیحضرت نشست و چایی نوشید، تختی بود. هیچ ورزشکار دیگری چنین موقعیتی به دست نیاورد چون اعلیحضرت به ورزش خیلی علاقه داشت و تمام موفقیت های نه تنها تختی بلکه همه ورزشکاران را تعقیب می کرد و خیلی خوب می دانست که هر کسی در چه مقامی و چه وضعیتی قرار دارد. ولی همان طور که گفتم عده ای در دانشگاه تهران یا قشر روشنفکر ایران سعی داشتند که تختی را به جبهه ملی بچسبانند و بگویند مخالف دستگاه است در حالی که این طور نبود. تختی آدم آزاده ای بود، خیلی آدم چشم پاکی بود که این خیلی اهمیت داشت. تواضع، چشم پاکی و حالت مظلومیتی که در رفتارش داشت باعث شده بود که خیلی محبوبیت داشته باشد. پهلوان پایتخت هم بود، سه سال در مسابقات پهلوانی پایتخت اول شد و بازوبند گرفت که هر سه سال بازوبندش را از اعلیحضرت گرفت و هر وقت هم که خدمت ایشان می آمد سر فرود می آورد، ولی آن تعظیمی که چاپلوس ها حضور اعلیحضرت می کردند و از نود درجه هم بیشتر خم می شدند هیچ ورزشکاری آن جور تعظیم نمی کرد. منتها تختی را دوره کردند و بدون این که شاید خودش خواسته باشد انگ مخالف دستگاه بهش زده شد ولی این طوری نبود. من هیچ وقت نشد که از زبان تختی نسبت به دستگاه یا اعلیحضرت انتقادی بشنوم یا اصلا صحبت سیاسی کند، من ندیدم و نشنیدم.
ادامه دارد…











