نویسنده: سید سعید زمانیه شهری
به نام خداوند رنگین کمان
خداوند بخشنده مهربان
خداوند مهسا، حدیث و کیان
خداوند یک ملت همزبان
که این خانه مادری، میهن است
که ایران زمین، کاوه اش یک زن است
داستان آن کودک که در جلوی تابوت پدر میگریست از مثنوی معنوی مولوی:
کودکی در پیش تابوت پدر
زار مینالید و برمیکوفت سر
در روزگاران قدیم مردی فوت نموده بود. تابوت او بر دوش تشییعکنندگان حمل میشد. در جلوی آنان فرزندش زار گریسته و با صدای بلند نالهکنان میگفت:
کای پدر، آخر کجاات میبرند؟
تا تو را در زیر خاکی بسپرند
که ای پدر، تو را کجا میبرند؟ میبرند تا تو را به زیر خاک بسپرند.
میبرندت خانه تنگ و زحیر،
نی در او قالی و نه در وی حصیر
تو را به خانهای تنگ و دردناک میبرند، که در آن خانه نه فرشی هست و نه حصیری.
نی چراغی در شب و نه روز نان،
نی در آن بوی طعام و نه نشان
در شب نه چراغی دارد و در روز نه نانی، نه از آنجا بوی غذا میآید و نه نشانی از آن وجود دارد.
آن خانه نه دری دارد نه بامی و نه شیشه و چراغی!
نه آبی که از میهمان هایت پذیرایی نمایی و نه هم صحبتی که با آنان مأنوس باشی. صورت نازنینت که بوسهگاه مردم بود، چگونه در آن خانه تنگ و تاریک جای خواهد گرفت. بدین ترتیب آن کودک اوصاف گور را یکیک شمرده و اشک میریخت.
در بین جمع پسر بچه مرد مغرور و خودخواهی به نام خولی کنار پدرش ایستاده بود. با شنیدن این حرفها به پدرش رو کرده و گفت:
گفت خولی با پدر: کای ارجمند
والله این را خانه ما میبرند
ای پدر عزیز، به خدا که این تابوت را به خانه ما میبرند.
گفت جوحی را پدر، ابله مشو
گفت ای بابا نشانیها شنو
پدر در جواب گفت: بچه جان، احمق نشو. بچه گفت: پدر نشانیها را درست گوش کن.
این نشانیها که گفت او یکبهیک،
خانه ما راست بیتردید و شک
پسر گفت ولی بابا، این همه نشانی که فرزند آن مرحوم میگوید؛ همه نشانیهای خانه ماست، خانه ما حصیر که ندارد، چراغ و طعامی هم در آن هرگز پیدا نمیشود، درش آباد نبوده و چه بگویم از حیات و بامش!
مولانا در این داستان، قلب و باطن انسانهای طغیانگر و سرکش را به گور تنگ و تاریک تشبیه کرده و میگوید:
زین نمط دارند بر خود صد نشان،
لیک کی بینند آن را طاغیان؟
آدمهای سرکش و طاغی، صدها نشانه مانند این را با خود دارند، ولی آنها چگونه ممکن است این نشانهها را درک کرده و مشاهده نمایند؟
تنگ و تاریک است چون جان جمود
بینوا از ذوق سلطان ودود
چنین قلبی مانند روح و روان انسانهای حقستیز، تنگ و تاریک بوده و از ذوق و الطاف خداوند بیبهره هستند. در این قلبها نه پرتوی از آفتاب حقیقت میتابد و نه برای آن عرصهای وجود دارد و نه دری.
گور، خوشتر از چنین دل، مر تو را
آخر از گور دل خود برتر آ
گور برای تو بهتر از این قلب تیره و تار و فاقد معرفت است؛ آخر قدمی از گور قلبت فراتر بگذار.
همه جان من محو جانانه شد
به معشوق من، سینه کاشانه شد
و آنکه بر او جان چو جانانه گشت
سینه بر عشقش چو کاشانه گشت
وصف بر او در سخن افسانه شد
مستِ بر او این دلِ دیوانه شد















