فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی – ۶۴

نویسنده: سید سعید زمانیه شهری     

فصل نهم سلسله مقالات فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی

به نام خداوند رنگین کمان

خداوند بخشنده مهربان

خداوند مهسا، حدیث و کیان 

خداوند یک ملت همزبان

که این خانه مادری، میهن است

که ایران زمین، کاوه اش یک زن

داستان هنر نمودن گشتاسپ در میدان از شاهنامه:

در ایوان قیصر منظری بود از برای بازی چوگان که دو داماد قیصر (میرین و اهرن) به میدان می رفتند و هنرهای بسیار در پیشگاه قیصر عرضه می داشتند و دل شاه را از آن کار خویش، شاد می کردند. چون چندی گذشت، روزی کتایون نزد گشتاسپ آمد و از او خواست تا هر گونه اندیشه و غم از دل برون کند و همانند میرین و اهرن، هنر خویش را به قیصر باز نماید، تا شاید از آن رنج دلش کاسته شود و او هم نزد قیصر گرامی شود

گشتاسپ نیز اگر چه می دانست که شاه را از او هیچ یاد و مهری نیست، لیکن از رأی کتایون سر نپیچید و به میدان گوی آمد و از آن هنرهای خویش که در سواری و کمان و چوگان داشت، بر همگان آشکار نمود. قیصر چون چنگ و یال و رکیب آن سرفراز بدید، بفرمود آن یل نامور را پیش او آرند تا نام و نشان و نژادش از او باز پرسد و گشتاسپ از آن ستم ها که قیصر بر او و دخترش کتایون روا داشته و از شهرش به دور داشته بود و نیز از آن راستی که مایه خواری او گشته بود، از کشتن آن گرگ خونخوار تا اژدهای آهرمن صفت که هر دو به دست او از پای درآمده بودند، همه را به قیصر بازگفت. شاه چون این گفتار بشنید، زبان به پوزش گشود و از کار میرین و اهرن برآشفت و بالفور فرمان داد تا آن دختر گرامی (کتایون) را نزد خویش آورند و چون روی آن ماهروی بدید، از او دلجویی نمود و بسی بر او به سبب برگزیدن شوی مناسب از برای خویش آفرین خواند:

بدو گفت قیصر که ای ماهروی

گزیدی تو اندر خور خویش شوی

همه دوده را سر برافراختی

بر این نیکبختی که تو ساختی

پس از آن قیصر نام و نشان پهلوان از کتایون طلب کرد و دختر چنین پاسخ آورد که خود نیز هر چه نام و نشانش از او باز می پرسد، پاسخی نمی شنود. و چون چندی گذشت گشتاسپ، نزد قیصر، عزیز و گرامی شد و شاه او را بر تخت زرین بنشاند و از همگان خواست تا بنده و فرمانبردار آن فرخ زاد شوند.

داستان رزم گشتاسپ با الیاس از شاهنامه:

به مرز خزر مهتری بود الیاس نام که او فرزند مهراس بود و بر آن ناحیه حکومت می راند. چون چندی بگذشت، قیصر نامه ای با جوهری از خون به الیاس نوشت و از او باج سخت و سنگین خواست و وی را تهدید نمود که چنانچه از دادن آن و نیز سرانی چند به گروگان خودداری کند، فرخ زاد را به جنگ با او خواهد فرستاد تا چونان پیل مست، به کشورش هجوم آورده و همه جا را ویران کند. الیاس چون آن نامه را بخواند، سرقلم را به زهرآب زد و پاسخ های درشت به شاه روم داد:

اگر من نخواهم همی باژ روم

شما شاد باشید زان مرز و بوم

چنین دل گرفتید از یک سوار

که نزد شما یافت او زینهار

قیصر چون آن گفتار الیاس برخواند، همی بر خود پیچید و نزد گشتاسپ آمد و از او در جنگ با الیاس کمک جست. الیاس نیز کمر به فرمان قیصر بست و از شهر برون آمد. از آن سوی الیاس چون از آمدن گشتاسپ به مرز خزر آگاه گشت و آن بر و یال و گرز و کوپال وی بدید، سواری نزد او فرستاد تا با سخنان پرچرب او را بفریبد. از این رو فرستاده، نزد گشتاسپ آمد و از او خواست تا به قیصر چندان ننازد، چراکه از میان آن همه لشکر قیصر تنها سوار نامدارش اوست و اکنون رواست تا آن فرخ زاد از میان دو صف لشکر، به یک سوی آید، چرا که الیاس به روز نبرد همچون شیر است و او تاب جنگیدن با الیاس را ندارد. از این رو، اگر هدیه و گنج و دینار بسیار می خواهد، با الیاس به عهد و پیمان نشیند، تا همواره یار و یاور او باشد. اما گشتاسپ را آن گفتار فرستاده پسند نیامد و تنها جنگ و ستیز با الیاس خواست. فردای آن روز، چون خورشید، سر از کوه بر کشید، گشتاسپ سوی الیاس حمله ور شد و نیزه ای بر جوشنش زد و او را از اسب بر زمین افکند. آنگاه کشان کشان او را از پیش سواران نزد قیصر آورد و بسی از لشکریان الیاس را بکشت و به گروگان گرفت:

چنینست آیین گردنده دهر

گهی نوش بار آورد گاه زهر

داستان بازخواستن ایران توسط قیصر از لهراسپ از شاهنامه:

چون مدتی گذشت، قیصر فرستاده‌ای نزد لهراسپ ــ که نیمی از جهان زیر فرمان او بود ــ روانه کرد و از او باج خواست. پیام قیصر چنین بود که اگر پادشاه ایران از پرداخت باج سر باز زند، سپاهی از روم به سوی کشور او خواهد آمد و جنگ درخواهد گرفت.

اما لهراسپ، چون سخنان قالوس، فرستادهٔ قیصر، را شنید، زبان به نکوهش قیصر گشود. او گفت که قیصر در روزگار گذشته در میان شاهان، پادشاهی ناتوان و خوار بوده است و هیچ‌یک از هنرها و شکوهی که اکنون در سرزمین روم دیده می‌شود، در آن زمان در آن دیار وجود نداشت. با این همه، امروز کار او به جایی رسیده که به هر سرزمینی باژخواه می‌فرستد و تاج و تخت می‌ستاند؛ چنان‌که با الیاس کرد و آن پهلوان پرخاشجو را با سپاهش در بند کشید.

فرستاده، چون سخنان لهراسپ را شنید، همه ماجرای گشتاسپ را برای او بازگو کرد؛ از دلاوری‌هایش در کشتن گرگ و اژدها گرفته تا آن‌که قیصر دختر خود را به او سپرده است. لهراسپ، که مشتاق دانستن چهره و منش آن پهلوان بود، از قالوس درباره‌اش پرسید. قالوس در پاسخ گفت که گشتاسپ در سیمای نیک، خرد، و منش پهلوانی، بسیار به زریر، فرزند شاه، شباهت دارد.

لهراسپ از این سخن دلشاد شد. فرستاده را گرامی داشت و به او گفت که پیامش را چنین به قیصر برساند:

او با سپاه خود برای جنگ با رومیان خواهد آمد، و شاه روم باید بداند آن کسی که اکنون به نام او کشورگشایی می‌کند و از هر سرزمینی باج می‌طلبد، همان فرزند گریزان اوست که به روم پناه آورده است.

داستان دادن تخت ایران به گشتاسپ توسط لهراسپ از شاهنامه:

چون لهراسپ از سرگذشت گشتاسپ و پناه بردن او به قیصر آگاه شد، سپاهی بزرگ به فرمان زریر روانهٔ سرزمین روم کرد. زریر، چون به کرانه‌های دریای روم رسید، سپاه را همان‌جا نگاه داشت و خود با پنج تن از پهلوانان نامدار، راهی درگاه قیصر شد. چون به کاخ درآمد، قیصر را دید که همراه گشتاسپ و قالوس، غمگین و اندوهگین نشسته‌اند.

زریر پیام لهراسپ را به قیصر رساند، اما چون پاسخ تند و جنگ‌جویانهٔ او را شنید، دلش پرخون شد و آهنگ بازگشت کرد. در همان هنگام، گشتاسپ زبان گشود و همهٔ ماجرای رنجش پدر، بی‌مهری لهراسپ نسبت به خویش، و گریختنش از ایران و پناه آوردنش به روم را برای قیصر بازگفت. سپس از او خواست فرمان دهد تا همراه برادر به ایران بازگردد، شاید بتواند پدر را از جنگ با رومیان بازدارد.

گشتاسپ آنگاه نزد زریر آمد و برادر را سخت در آغوش گرفت. زریر نیز آن تخت و عاج و تاج و طوق و گنج‌های فراوان را به او سپرد. گشتاسپ چون تخت پدر را دید، شادمان بر آن نشست و تاج بر سر نهاد و با سپاه خویش راهی ایران شد تا نزد لهراسپ بازگردد.

چنین است آیین خرم جهان

نخواهد بما برگشادن نهان

بیا تا همه دست نیکی بریم

جهان جهان را به بد نسپریم

بکوشیم بر نیک‌نامی به تن

کزین نام یابیم بر انجمن

خنک آنک جامی بگیرد به دست

خورد یاد شاهان یزدان‌پرست

و…. سرانجام نور بر تاریکی پیروز خواهد شد و ایران، ققنوس وار و نیلوفرانه از خاکستر خویش برخواهد خواست.

بگویید آهسته در گوش باد

چو ایران نباشد تن من، مباد