فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی – قسمت ۶۳

فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی

نویسنده: سید سعید زمانیه شهری

“فصل نهم سلسله مقالات فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی”

“خامنه ای ضحّاک، کشیدیمت زیر خاک”

* داستان به بند کشیده شدن ضحاک در دماوند از شاهنامه:

هزار سال، سایه سنگین حاکمی بر زمین گسترده بود؛ سایه ‌ ای که بوی خون می ‌ داد و از دو سوی شانه ‌ هایش مارهایی می ‌ لولیدند که گرسنگی ‌ شان با جان جوانان آرام می ‌ گرفت. مردمان از وحشت نامش را آهسته بر زبان می ‌ آوردند؛ گویی خودِ واژه نیز زهر داشت. او همان ضحاک بود؛ فرمانروایی که با وسوسه اهریمن بر تخت نشست و با ترس و مرگ آن را نگه داشت.

اما تقدیر، حتی برای حاکمی که گمان می ‌ برد جاودانه است، طرحی دیگر داشت.

خواب هولناک: شبی در تالارهای زرین کاخ، هنگامی که شراب در جام ‌ ها می ‌ چرخید و نوازندگان می ‌ نواختند، ضحاک به خواب فرو رفت. در خواب دید جوانی با گرزی سهمگین به سویش می ‌ آید؛ گرزی که سر آن به هیئت گاو است و هر ضربه ‌ اش زمین را می ‌ لرزاند. آن جوان او را فرو می ‌ کوبد و به بند می ‌ کشد. با وحشت از خواب جست. اخترشناسان و موبدان را فراخواند. آنان پس از سنجش ستارگان گفتند که جوانی به نام فریدون سرانجام تاج از سر او برخواهد گرفت. در شاهنامه آمده است:

ز یک سو برآمد خروشی ز خواب

دل ضحاک شد پر شتاب

بدید آنکه از کاخ او برکشید

جوانی که گرزش چو آذر دمید

از همان دم، ضحاک فرمان داد هر نشانی از آن کودک را بیابند و نابود کنند. اما سرنوشت را نمی ‌ توان با تیغ نگهبانان برید.

پرورش پنهانی فریدون: کودک در نهان زاده شد. مادرش فرانک، با دل لرزان اما اراده ‌ ای استوار، او را از چشم دشمن دور کرد. نخست به مرغزاری سپرد که گاوی شگفت ‌ خو، «برمایه»، در آن می ‌ زیست؛ گاوی که شیرش مایه نیرو بود. سپس کودک را به کوه برد تا در پناه طبیعت بالنده شود. سال ‌ ها گذشت. فریدون جوان شد؛ نیروی بازو و روشنی نگاهش نشانه آن بود که زمان موعود نزدیک است. در دلش آتشی از داد می ‌ سوخت، هرچند هنوز ضحاک را ندیده بود.

قیام مردم و درفش کاویانی: در همان روزها، ضحاک برای تثبیت چهره ‌ ای دروغین از عدالت، فرمان داد بزرگان گواهی دهند که او دادگر است. مردی از میان جمع برخاست؛ آهنگری که هفده پسرش خوراک مارهای ضحاک شده بودند. او کاوه بود. کاوه آهنگر طومار

را درید و فریاد برآورد. پیش ‌ بند چرمی ‌ اش را بر سر نیزه کرد و مردم را به خیزش فراخواند. فردوسی در این باره می گوید:

چو کاوه برون شد ز درگاه

بر او انجمن گشت بازارگاه

همی بر خروشید و فریاد خواند

جهان را سراسر سوی داد خواند

آن پیش ‌ بند چرمی بعدها به «درفش کاویانی» بدل شد؛ نشانه همبستگی مردمی که دیگر از ترس خسته بودند.

رویارویی: فریدون با سپاه مردم به سوی کاخ روان شد. ضحاک نیز سپاهی آراست، اما دلش آرام نداشت؛ خواب آن شب هنوز در ذهنش زنده بود. نبردی سخت درگرفت. فریدون با گرز گاوسر، صف ‌ ها را شکافت. در شاهنامه آمده است:

بیامد چو آذر به کردار شیر

ز گرزش همی ریخت خون بر زمین

سرانجام، جوان به تالار ضحاک رسید. حاکم ستمگر خواست بگریزد، اما پایش سست بود. فریدون گرز را بالا برد و بر سرش کوبید. ضربه چنان بود که زمین لرزید و مارهای شانه ‌ اش پیچ ‌ وتاب خوردند.

فرمان سروش: فریدون خواست کار را تمام کند و تیغ برکشد. اما در همان دم، ندایی آسمانی رسید. سروش فرود آمد و فرمان داد که او را نکشد. فردوسی میفرماید:

بیامد خروشی ز یزدان پاک

که ای مرد بیدار دل، دست واک

مکُش او را، این بند او را بس است

که تا آخر آید زمانش به دست

این لحظه، نقطه ‌ ای تعیین ‌ کننده در داستان است. عدالت، در این روایت، به معنای انتقام بی ‌ مهار نیست؛ بلکه مهار شرّ است.

راهی به سوی دماوند: فریدون فرمان داد زنجیرهای گران بیاورند. دست و پای ضحاک را بستند. او را از تخت زرین پایین کشیدند؛ همان تختی که سال ‌ ها خون جوانان پایه ‌ هایش را رنگین کرده بود. کاروان به سوی کوه دماوند روان شد؛ کوهی که برف بر قله ‌ اش نشسته و چون نگهبانی سپیدپوش بر فراز ایران ایستاده است. در مسیر، مردم از خانه ‌ ها بیرون آمدند؛ نه برای دیدن شکوه حاکم، بلکه برای تماشای سقوط او. آنان که سال ‌ ها نامش را با ترس می ‌ گفتند، اکنون آزادانه فریاد می ‌ زدند.

در دل کوه: در دامنه دماوند، غاری ژرف و تاریک یافتند. فریدون فرمان داد ضحاک را در آن زندانی کنند. زنجیرها را بر سنگ کوبیدند تا استوار شود. فردوسی می‌گوید:

بفرمود تا بردش اندر دماوند

ببستش به بند گران و کمند

که تا زنده باشد به بند اندر است

ز کیوان بپرسد همی داد و دست

ضحاک در تاریکی فرو ماند؛ نه کشته شد و نه آزاد. اسطوره می ‌ گوید که او تا پایان جهان در بند خواهد بود.

معنای بند شدن: این ‌ که فریدون او را نکشت، معنایی ژرف دارد. شرّ در این روایت نابود نمی ‌ شود؛ بلکه مهار می ‌ گردد. کوه دماوند، در فرهنگ ایرانی، نماد پایداری و ایستادگی است. بستن ضحاک به آن کوه، یعنی سپردن شرّ به بند طبیعت و زمان.

از آن پس جهان گشت با فرّ و داد

ز بیداد ضحاک شد دلشاد

بازتاب اسطوره ‌ ای: داستان بند شدن ضحاک تنها یک روایت تاریخی یا افسانه ‌ ای نیست؛ الگویی نمادین است. در این الگو:

استبداد دیرپا است، اما جاودانه نیست. ترس می ‌ تواند هزار سال دوام آورد، اما با خیزش مردم فرو می ‌ ریزد.

عدالت گاه در مهار کردن است، نه در نابود کردن.

دماوند، در این میان، تنها یک کوه نیست؛ زندانی طبیعی برای نیروهای ویرانگر است. از همین ‌ رو در فرهنگ عامه آمده است که هرگاه زمین بلرزد، گویی ضحاک در بند می ‌ جنبد.

فرجام: فریدون پس از آن بر تخت نشست و جهان را میان پسرانش بخش کرد. اما سایه آن داستان همواره در حافظه جمعی ایرانیان ماند. هرگاه سخن از ستمی بزرگ به میان می ‌ آید، نام ضحاک زنده می ‌ شود؛ و هرگاه امید به رهایی پدیدار گردد، تصویر جوانی با گرز گاوسر در ذهن ‌ ها جان می ‌ گیرد.

بند شدن ضحاک در دماوند، نه فقط پایان یک ظالم، بلکه آغاز بازگشت داد به جهان است.

پرزیدنت دونالد ترامپ و نخست وزیر بنیامین نتانیاهو، مردم ایران این کمک تاریخی شما را فراموش نخواهند کرد. شما دوستی خود را به یادگاران کوروش بزرگ به نیکی ادا کردید و تا ابد نام شما در زمره قهرمانان مردم ایران زمین خواهد درخشید. زبان از تشکر قاصر است. شما پیروز کنندگان نور بر تاریکی هستید. خداوند، امریکا، اسراییل و ایران را خیر برکت دهد. ادامه دارد…

و…. سرانجام نور بر تاریکی پیروز خواهد شد و ایران، ققنوس وار و نیلوفرانه از خاکستر خویش برخواهد خواست

بگویید آهسته در گوش باد

چو ایران نباشد تن من، مباد