سرمقاله آپریل ۲۰۲۶: ایران در آستانهٔ گذار بزرگ

شماره ۱۹۹ مجله پیام جوان

نویسنده: شهرداد خبیر

کفالت به رضا پهلوی

پایان یک دوران؛

آغاز یک ملت:

ایران در آستانهٔ گذار بزرگ

ایران در یکی از حساس ‌ ترین لحظات تاریخ معاصر خود ایستاده است. فشارهای فزایندهٔ بین ‌ المللی، عملیات هدفمند آمریکا و اسرائیل علیه زیرساخت ‌ های نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی، و فرسایش عمیق اقتصادی و اجتماعی، مجموعه ‌ ای از شرایطی را رقم زده که بسیاری از تحلیلگران آن را «مرحلهٔ پایانی عمر سیاسی حکومت» توصیف می ‌ کنند. در چنین فضایی، تظاهرات گستردهٔ ایرانیان در خارج از کشور، با پیام روشن «گذار از جمهوری اسلامی»، به یکی از مهم ‌ ترین عوامل شکل ‌ دهندهٔ نگاه جهانی به آیندهٔ ایران تبدیل شده است. این تجمعات، نه صرفاً اعتراضات پراکنده، بلکه نشانه ‌ ای از یک خواست تاریخی ‌ اند: ایران باید وارد دوره ‌ ای تازه شود.

اما پرسش اصلی اینجاست: در لحظه ‌ ای که حکومت در برابر فشارهای خارجی و داخلی به نقطهٔ تصمیم رسیده، رفتار عاقلانه چیست؟

آیا جمهوری اسلامی راه «تسلیم کامل» و پذیرش انتقال قدرت بدون خشونت را انتخاب خواهد کرد؟

یا اینکه بخشی از ساختار قدرت همچنان می ‌ کوشد با ایجاد بحران ‌ های منطقه ‌ ای، حمله به کشورهای همسایه و تهدید به «ویران کردن ایران»، پای قدرت ‌ های خارجی را به جنگی بکشاند که هزینهٔ اصلی آن را مردم ایران بپردازند؟

در ادبیات سیاسی، این الگو با نام «دکترین زمین سوخته» شناخته می ‌ شود: حکومتی که می ‌ داند سقوطش نزدیک است، تهدید می ‌ کند که اگر برود، کشور را نیز با خود به قعر نابودی خواهد کشاند. این تهدید در گفتار رسمی برخی مقام ‌ های جمهوری اسلامی نیز دیده شده است؛ جملاتی که آشکارا می ‌ گویند «اگر ما نباشیم، ایران تجزیه می ‌ شود» یا «کشور را به آتش می ‌ کشیم». اما این تهدیدها بیش از آنکه متوجه دشمنان خارجی باشد، متوجه مردم ایران است. هدف آن ‌ ها ایجاد ترس است: ترس از آینده، ترس از جنگ داخلی، ترس از فروپاشی.

با این حال، تحلیل ژئوپلیتیک نشان می ‌ دهد که تجزیهٔ ایران نه خواست قدرت ‌ های جهانی است و نه به ‌ سادگی امکان ‌ پذیر. ایران کشوری است با ۸۵ میلیون جمعیت، موقعیت ژئوپلیتیک بی ‌ بدیل، منابع عظیم انرژی و نقش کلیدی در امنیت خلیج فارس. فروپاشی چنین کشوری می ‌ تواند پیامدهایی داشته باشد که دهه ‌ ها منطقه را بی ‌ ثبات کند: موج مهاجرت میلیونی، جنگ ‌ های قومی، خلأ قدرت، ظهور گروه ‌ های افراطی، و اختلال در انرژی جهانی. هیچ قدرتی—نه آمریکا، نه اروپا، نه کشورهای عربی—خواهان چنین سناریویی نیست.

به همین دلیل، بسیاری از تحلیلگران معتقدند تنها سناریوی کم ‌ هزینه برای جهان، گذار کنترل ‌ شدهٔ ایران به یک نظام سیاسی جدید است. در این میان، یک نکتهٔ مهم وجود دارد که کمتر به ‌ صورت شفاف در رسانه ‌ ها گفته می ‌ شود: آمریکا و اسرائیل در سال ‌ های اخیر، به ‌ جای ورود به جنگ گسترده، از مدل فشار هوشمندانه و هدفمند استفاده کرده ‌ اند تا توان عملیاتی جمهوری اسلامی را محدود کرده و به ‌ جای ورود به جنگ گسترده، با عملیات محدود، دقیق و کماندویی طوری استفاده کرده ‌ اند تا پیش از آنکه جمهوری اسلامی به اهداف نظامی یا منطقه ‌ ای خود برسد، آن ‌ ها را خنثی کنند.

این اقدامات، از حملات سایبری گرفته تا هدف ‌ گیری زیرساخت ‌ های حساس، از مهار شبکه ‌ های نیابتی تا تضعیف توان فرماندهی، همگی با یک هدف انجام شده ‌ اند: جلوگیری از آنکه حکومت ایران بتواند با ایجاد یک بحران بزرگ، کشور را وارد مسیر نابودی کند.

این فشارهای هوشمندانه سه پیامد کلیدی دارد:

۱) جلوگیری از ایجاد بحران ساختگی توسط حکومت

جمهوری اسلامی بارها تلاش کرده با ایجاد تنش منطقه ‌ ای، خود را در موقعیت «ضروری» قرار دهد.

اما اقدامات محدود و دقیق آمریکا و اسرائیل، این امکان را از حکومت گرفته است.

۲) تضعیف ساختارهای سرکوب بدون آسیب به مردم

این فشارها، برخلاف جنگ ‌ های کلاسیک، نه زیرساخت ‌ های عمومی را هدف می ‌ گیرد و نه مردم را درگیر می ‌ کند.

هدف، ساختار قدرت است، نه جامعه.

۳) ایجاد فضای امن ‌ تر برای گذار سیاسی

وقتی توان حکومت برای ایجاد بحران کاهش می ‌ یابد، احتمال گذار بدون فروپاشی افزایش پیدا می ‌ کند. این همان نقطه ‌ ای است که بسیاری از تحلیلگران آن را «فرصت تاریخی» می ‌ نامند. در چنین شرایطی، جمهوری اسلامی با یک دو راهی تاریخی روبه ‌ روست: یا تسلیم کامل و پذیرش انتقال قدرت بدون خشونت، یا کشاندن ایران به مسیر نابودی با هدف بالا بردن هزینهٔ تغییر رژیم.

تجربهٔ حکومت ‌ های مشابه نشان می ‌ دهد که انتخاب دوم، اگرچه ممکن است لحظاتی عمر یک حکومت را طولانی ‌ تر کند، اما در نهایت کشور را وارد چرخه ‌ ای از بحران می ‌ کند که بازگشت از آن دشوار است. در مقابل، انتخاب نخست—تسلیم و انتقال قدرت—می ‌ تواند ایران را از خطر نا امنیتی نجات دهد و مسیر بازسازی را هموار کند. اما گذار سیاسی، بدون یک نماد وحدت ‌ بخش، بدون یک چهرهٔ مورد اعتماد بخش بزرگی از جامعه، و بدون یک روایت مشترک از آینده، می ‌ تواند شکننده باشد.

در این نقطه است که نام کوروش بزرگ و نقش شاهزاده رضا پهلوی معنا پیدا می ‌ کند.

کوروش، در حافظهٔ تاریخی ایرانیان، نماد یک شیوهٔ حکومت ‌ داری است که بر مدار احترام، عدالت و پذیرش تنوع بنا شده بود. او نخستین رهبر ایرانی بود که توانست اقوام مختلف را زیر یک پرچم واحد گرد آورد، بدون آنکه هویت آن ‌ ها را نابود کند. ایرانِ کوروش، ایرانِ چندقومیتی اما یکپارچه بود؛ ایرانِ قدرت، اما نه ایرانِ سرکوب.

شاهزاده رضا پهلوی، در سال ‌ های اخیر، نه به ‌ عنوان یک «مدعی قدرت»، بلکه به ‌ عنوان نماد وحدت ملی در میان بخش قابل ‌ توجهی از جامعهٔ ایرانی مطرح شده است. حضور او برای بسیاری از ایرانیان یادآور همان ایدهٔ تاریخی است که کوروش بنیان گذاشت: ایران می ‌ تواند یکپارچه بماند، اگر رهبری آن بر پایهٔ احترام، مدارا و هویت مشترک باشد. او بارها بر اصولی تأکید کرده که با میراث کوروش هم ‌ خوان است: گذار مسالمت ‌ آمیز، حفظ تمامیت ارضی، احترام به تنوع قومی و مذهبی، و ساختن آینده ‌ ای که در آن «ایران برای همهٔ ایرانیان» باشد.

سرمقالهٔ ما به یک نتیجهٔ روشن می ‌ رسد:

اگر جمهوری اسلامی در پایان عمر خود میان «تسلیم عاقلانه» و «کشاندن ایران به نابودی» یکی را انتخاب کند، انتخاب دوم نه تنها مردم ایران، بلکه کل منطقه و جهان را وارد بحرانی بی ‌ سابقه خواهد کرد.

اما اگر گذار سیاسی با خرد جمعی، حمایت مردم، و تکیه بر نمادهایی مانند کوروش بزرگ و شاهزاده رضا پهلوی انجام شود، ایران می ‌ تواند از دل این بحران، نه به ‌ عنوان کشوری ویران، بلکه به ‌ عنوان یک ملت متحد و آمادهٔ ساختن آینده ‌ ای تازه بیرون بیاید.