سرمقاله مارچ ۲۰۲۶ – وکـالت به شاهـزاده رضا پهلوی (۳۸)

نویسنده : شهرداد خبیر

کفالت به رضا پهلوی

مرگ انسانیت در بن بست

بی پناهی

آتش به اختیاران مرگ:

واماندگان پارگین سید علی

خبر کوتاه بود: به باران تیر، کشتارشان کردند

خروش دخترک برخاست، لبش لرزید

دو چشم خسته اش از اشک پر شد

گریه را سر داد …”چرا کشتند؟

چرا سر را بریدند و به کوری، کورشان کردند،

به خون سرد، در خون گرم نشاندند و خلاص تیر کردند؟

عزیزم دخترم:

اینجا شگفت انگیز دنیایی است.

دروغ و دشمنی فرمانراوایی می کند در آن،

طلا: این کیمیای دین دون ملایان

خدایی می کند اینجا،

در اینجا آدم کشی آزاد، ولی پای و دست آزادی ست در زنجیر.”….. عزیزم:

در آن هنگام که یاران، با سرود زندگی بر لب، به سوی مرگ می رفتند،

امیدی آشنا زد چو گل در چشمشان لبخند،

به شوق زندگی آواز می خواندند و تا پایان به راه روشن خود با وفا ماندند.

پاک کن از چهره، اشکت را، ز جا برخیز!

تو در من زنده ای و من  در تو، ما هرگز نمی میریم!

من و تو با هزاران دگر، این راه را دنبال می گیریم. از آن ماست پیروزی،

نوروز در راه است با همه شادی و سرسبزی و فیروزی. از آن ماست فردا، کار میهن رو به آبادیست

و هر لاله که از خون جوانان می دمد امروز،

نوید «بهاران روز» آزادی ست!”

جسارت می کنم و با پوزش از عزیزان فرهنگی ام، در چارچوب بیانیه شورای هماهنگی تشکل های صنفی فرهنگیان ایران، می خواهم جملاتی را از سردرد و اشک بیفزایم‌، زیرا مطمئن هستم اگر محظوریت های فعالیت های سیاسی داخل کشور، تحت فشار وخشونت دیکتاتوری ج.ا نبود، حتما این بیانیه آتشین تر و کوبنده تر و مبسوط تر نوشته می شد. مگر هدف این بیانیه، بیدارکردن  وجدان میلیون ها ایرانی نیست؟ پس بقول احمد شاملو: “من هم احساس می کنم در هر رگم، به تپش قلب من کنون، بیدار باش صد قافله  می زند جرس!”

تعلیقات و استدراکات «من و ما» از «متن بیانیه»

من ماهی خسته ز آبم، تن می دهم به تور

دو صد نیمکت خالی، دو صد اسم بی جان، پاکنویس به عشق، بر دو صد دفتر مشق «سفید» و این پایان کار نیست. دو صد نام، مکتوب برنامه دادخواهی، که تکرارشان خواهیم کرد تا روز دادرسی. نوشتن این فهرست آسان نیست. هر اسم با مکث می آید، بغضی بالا می زندبعد دردی می ماند کشنده، پیش از آنکه زخمی باشد؛ چون خشم ما امروز، مرهمی شده  بر آن زخم ناسوری که باید فردا، روز حساب و جزا، به نیشتر عدالت سر باز کند. هر نام یک «کاش» با خود دارد: کاش زنده بود، کاش در کلاس، در برابر معلم و مبصر و دفتر حضور غیاب، با خوانده شدن نامش می گفت حاضر!، و به صدای زنگ تفریح، در حیاط مدرسه تا دوستانش می دوید و در پایان روز درس، خستگی را در آغوش مادر یا با بوسه پدر، به در می کرد. کاش مادر مجبور نبود نام فرزند گم شده اش را در فهرست مرگ بجوید و با اضطراب  از موفقیت!، آنرا بیابد و از آن پس تا پایان عمر، نقش تراژیک زندگی را در تآتر سرنوشت غمبارش، با داغ دل، هنرمندانه ایفا کند. اینها کودک بودند، نو جوان بودند، شیطنت داشتند و برای آینده شان رویا داشتند، اما دستان کثیف آتش به اختیاران، این لجن های گنداب حوض شکسته علی وامانده (به مثابه ضرب المثل علی ماند و حوضش)، امان شان ندادند و بفرمان فرمانده! از چهار گزینه آزمون زندگی کودکانه، یعنی : 1- خنده و شادی، 2- رشد جسمی و ذهنی ،3- حق حیات 4- «هیچیک از موارد بالا» را تیک زدند و از لیست زندگان حذف کردند. به همین سادگی!  و بعد دو رکعت نماز شکر به نشانه فتح (البته از نوع «فتحا مبینا !») بجا آوردند و سرودسلام« فرمانده؛ سلام از این نسل غیور وامانده!– را سر دادند. ..این حکومت نکبت و فلاکت، کودک را نه صاحب زندگی که مانعی برای بقای خود می بیند؛ به همانگونه ای که در تاریخ ما فراوان آمده: ..چون سلطانی رقیبی را حذف می کرد، فرزندان  ذکور او را هم، اخته و کور می کرد یا به تیغ جلاد می سپرد تا آینده حکومتش را تضمین و امنیتش را مهندسی و طولانی کند.

دو صد جان نازنین و بیگناه  از ما گرفته شد، با گلوله، با فقر و سرکوب در امتداد یک منطق واحد، همان منطقی که آموزش را نا امن کرد. مدرسه را به پادگان و خیابان را به میدان تیر بدل ساخت و کودکی را جرم انگاری کرد و کودکان را  با رافت و صبر اسلامی!، نهایتا  با فرا رسیدن سن بلوغ شان، اعدام کرد یا در جنگ، به مسلخ میدان مین فرستاد. و این نیز کافی نبود. پس از مرگشان نام ها را ممنوع کردند، اجساد را به حراج به بازماندگان فروختند و خاکسپاری را بی صدا و غریبانه پیش بردند و با حذف، سانسور، انکار و تحریف، حقیقت را کشتند و این ادامه همان سیاست تمرین شده ایست که پیشتر بارها و بکرّات، جان ها را در خفا  گرفته بود. کلاس ها دیگر و هرگز، مانند پیش از نیمه دیماه امسال نخواهد بود. نیمکت های خالی فقط نشانهغیبت موجهبا تأییدیه پزشک قانونی و مجوز تدفین نیستند، بلکه یادآور جنایت عریان، زشت و بی سابقه در تاریخ و سنت ماست که از تحجر  حجره حوزه علمیه صادر و به تجدد کلاس درس رسیده؛ بقصد ستیز با مفاهیم بنیادین مدرنیته و قتل اندیشه پرسشگر کودکان و نوجوانان، تیری بر اذهان پویا و رویا پرداز….  و این یادآور سیاستی است که کاروان کودکان را در نبود جنگ از سر ناچاری، با عنوان «راهیان نور» هر نوروز! برای زیارت خون و تقدیس خونریزی، «راهی ظلمات» گورستان و مقتل کودکان جنگ می کند. اینک نوبت به سیلان جوی خون در کف خیابان رسیده! البته با تفنگ و فشنگ واقعی! چه باک! که نامشان و روحشان برای همیشه بر تخته ذهن و خاطره همکلاسی ها و معلمان، با قلم «خونرنگ»  حک شده است. ما این دو صد  اسم را «تک به تک» با نوشتن، فریاد می کنیم تا جامعه بداند: تا وقتی مرگ کودک برای شقاوت ذاتی دژخیمان بی هزینه است، هیچ نظام سیاسی مشروع نیست. این فهرست تنها برای سوگواری نیست، برای بیدار شدن و بیدار ماندن، با ایراد تلنگر به وجدانهای ماست. برای فراموش نکردن این حقیقت است که: کودک کشی در نظرگاه حاکمیت، بعنوان یک سیاست بازدارنده، سالهاست که تئوریزه شده و همچنان اعمال می شود. دو صد نام معصوم، یقین آوری به این حقیقت ساده و هولناک است که: در برابر ما سیستمی است که از آینده و بقای خود، هم می هراسد و هم  مأیوس است، و چون ناتوان از گذر از یأس به امید بقاست، ناگزیر باید« آینده» را در «گذشته خرافات» منجمد کند و تجسم آینده در پیام آوران آن، یعنی: «کودکان و جوانان» را  بکشد.

نامها می مانند، برای نه تنها ثبت در تاریخ خونبار رهایی ملت ما، بلکه برای مطالبه گری و پاسخ گیری از عاملان و آمران سرکوب، این جانیان قرون وسطایی «ایران خوار»، در روز دادرسی و تسویه حساب: روز جشن محو خرافات انباشته در طی قرون. پیامبر نیستم و پیامبر گونه نیز وقایع را پیش بینی نمی کنم، اما گمان می کنم اگر از همین امروز، هر روز نام یکی از این «بخون غلتیدگان» را، با یاد «مظلومیت» آنها و نیز تجسم «سبعیت» کشندگان آنها، فریاد کنیم به روز «دویست ام» نرسیده، دیگر نه از تاک، نشان خواهد بود و نه از تاکنشان!