لی کراسنر: زن هنرمند در دوران معاصر – قسمت دوم

لی کراسنر

نویسنده: هستی موسوی

در مقاله اول خواندیم که «لی» چگونه هویت هنری خود را ساخت، حالا نوبت آن است که بررسی کنیم او چگونه با آثارش مرزهای هنر مدرن را جابه ‌ جا کرد. لی کراسنر دیگر تنها یک هنرجوی جسور نبود؛ او وارد میدان حرفه ‌ ای شد و نشان داد که یک زن می ‌ تواند در دنیای مردانه هنر، صدایی مستقل و قدرتمند داشته باشد. لی، با خلاقیت و توانایی ‌ هایش در جریان اکسپرسیونیسم انتزاعی، جایگاهی محکم پیدا کرد و تبدیل به نقاشی شد که می ‌ توانست تکه ‌ های شکسته زندگی و تجربه ‌ های شخصی ‌ اش را به شاهکارهایی ماندگار تبدیل کند. این مقاله داستان ورود او به دنیای حرفه ‌ ای، شکل ‌ گیری سبک شخصی، آثار شاخص و چالش ‌ هایش به عنوان یک زن هنرمند را روایت می ‌ کند و همچنین به دوران پایانی زندگی و بازشناسی آثارش می ‌ پردازد تا نشان دهد چگونه لی کراسنر نام و جایگاه خود را در تاریخ هنر مدرن تثبیت کرد.

از هیاهوی نیویورک تا تمرکز بر بوم

پس از سال ‌ ها شکل ‌ گیری هویت و استقلال هنری، لی کراسنر وارد مرحله حرفه ‌ ای زندگی خود شد؛ مرحله ‌ ای که او را از هنرجویی بااستعداد به یکی از چهره ‌ های کلیدی اکسپرسیونیسم انتزاعی و هنر مدرن آمریکا تبدیل کرد. نیویورک دهه ‌ های ۳۰ و ۴۰، شهری پرجنب ‌ وجوش برای آزمایش و نوآوری هنری بود و لی در این فضا توانست زبان بصری منحصر به خود را پیدا کند و آثارش را با انرژی و جسارت ارائه دهد. در اوایل دهه ۴۰، وقتی نیویورک کم ‌ کم به پایتخت جدید هنر جهان تبدیل شد، لی با جکسون پولاک آشنا شد. رابطهٔ آن ‌ ها تنها یک ازدواج نبود؛ بلکه نوعی برخورد هسته ‌ ای در دنیای هنر بود. پولاک هنرمندی غریزی و پرآشوب بود و لی، هنرمندی تحصیل ‌ کرده و ساختارگرا. او اولین کسی بود که نبوغ پولاک را دید و او را به گالری ‌ های بزرگ معرفی کرد، اما هرگز اجازه نداد سبک پولاک، مسیر خودش را تحت ‌ الشعاع قرار دهد. در حالی که پولاک بوم را روی زمین می ‌ گذاشت و رنگ می ‌ پاشید، لی با دقت و تمرکز، روی بوم ‌ های کوچک ‌ تر، جهان ‌ های پیچیده و منحصربه ‌ فرد خود را خلق می ‌ کرد.

سبک شخصی و آثار شاخص

لی کراسنر در نیویورک فقط یک تماشاگر نبود؛ او درست در قلب تپنده هنر مدرن حضور داشت. او با بزرگان هنر مثل «ویلم د کونینگ» و «مارک روتکو» نشست و برخاست می ‌ کرد و در بحث ‌ های داغِ آن ‌ ها درباره ‌ ی آینده ‌ ی نقاشی شرکت داشت. این معاشرت ‌ ها برای لی هم الهام ‌ بخش بود و هم یک رقابتِ به تمام عیار؛ رقابتی که او را وادار می ‌ کرد هر روز بیشتر از قبل به دنبال زبانِ شخصی خودش بگردد. اما او یک قانون طلایی داشت: هرگز از کسی تقلید نکرد. لی می ‌ خواست خودش باشد، حتی اگر این «خود بودن» هزینه سنگینی داشته باشد.

چیزی که هنر لی را از دیگران متمایز می ‌ کند، بیزاری او از تکرار است. او از آن هنرمندانی نبود که یک فرمول موفق را پیدا کنند و تا آخر عمر همان را کپی کنند. لی هر چند سال یک ‌ بار، تمام پل ‌ های پشت سرش را خراب می ‌ کرد و سبکش را کاملاً تغییر می ‌ داد. او معتقد بود نقاشی باید مثل زندگی، مدام در حال حرکت و دگرگونی باشد.

آثار او دنیایی از تضادها هستند. مثلاً در تابلوی «بدون عنوان» سال ۱۹۴۹، حرکت و انرژی آزاد را در ترکیب ‌ بندی ‌ های پرجنب ‌ وجوش نشان می ‌ دهد. اما وقتی به تابلوی «گایا» (الهه زمین) می ‌ رسیم که در سال ۱۹۶۶ خلق کرده است، رنگ ‌ های گرم و حرکت ‌ های قدرتمندِ قلم ‌ مو، چنان شکوهی به طبیعت می ‌ دهند که انگار دارید به نبضِ زمین گوش می ‌ دهید. همینطور در اثر «عقاب سرسفید» هم او چقدر شجاعانه فرم ‌ ها را می ‌ شکند تا به یک ساختار کاملاً آزاد و جدید برسد.

یکی از جذاب ‌ ترین بخش ‌ های کارنامه او، مجموعه «لوح ‌ های کوچک» است. در دورانی که همه فکر می ‌ کردند برای بزرگ بودن باید روی بوم ‌ های غول ‌ پیکر نقاشی کرد، لی با کشیدنِ این مینیاتورهای ظریف ثابت کرد که قدرتِ هنر به متراژِ بوم نیست. این نقاشی ‌ ها با لایه ‌ های پیچیده ‌ شان، بیننده را به یاد خطوط باستانی یا کهکشان ‌ های خیلی دور می ‌ اندازند.

اما شاید جسورانه ‌ ترین کار لی، کلاژهای او باشد. او وقتی از نقاشی ‌ های قدیمی ‌ اش راضی نبود، بی ‌ رحمانه آن ‌ ها را پاره می ‌ کرد! اما این پایانِ کار نبود؛ او تکه ‌ های پاره شده را مثل قطعاتِ یک پازلِ جدید کنار هم می ‌ چسباند و از دلِ آن ویرانی، زیباییِ جدیدی خلق می ‌ کرد. این کلاژ ها تبدیل به امضای شخصی او شدند؛ هنری که نشان می ‌ داد یک زنِ نوآور چگونه می ‌ تواند حتی از شکست ‌ ها و تکه ‌ هایِ پاره ‌ شده ‌ ی گذشته ‌ اش، شاهکاری بی ‌ نظیر بسازد.

فرار از سایه‌ها؛ جنگیدن در دنیای مردان

بزرگ ‌ ترین مانع در مسیر لی کراسنر، یک دیوار نامرئی بود: «دیده نشدن». در دهه ‌ های ۴۰ و ۵۰ میلادی، دنیای هنر نیویورک چنان مردانه بود که انگار ورود زنان به آن ممنوع است. منتقدان و گالری ‌ دارها با اطمینان می ‌ گفتند که سبک اکسپرسیونیسم انتزاعی، با آن خشونت و ابعاد بزرگش، فقط مخصوص مردان است.

لی در یک جبهه نمی ‌ جنگید؛ او باید هم ‌ زمان با دو چالش بزرگ مبارزه می ‌ کرد: اول، سایه بلند و سنگین همسرش جکسون پولاک که تمام توجه ‌ ها را به خود جلب کرده بود، و دوم، پیش ‌ داوری ‌ هایی که آثار زنان را «لطیف» و «حاشیه ‌ ای» می ‌ دیدند. بارها شد که آثار درخشان او نادیده گرفته شد یا در نمایشگاه ‌ ها به گوشه ‌ ای دنج تبعید شد. اما لی زنی نبود که تسلیم شود، او جمله معروفی داشت که تمام فلسفه زندگی ‌ اش را نشان می ‌ داد: «من نقاش هستم، نه یک زنِ نقاش.» او اجازه نداد جنسیتش به قفسی برای خلاقیتش تبدیل شود و با ایستادگی در کنار بزرگانی مثل «د کونینگ» و «روتکو»، ثابت کرد که قدرت قلم ‌ مو، زن و مرد نمی ‌ شناسد.

بازگشت ملکه به تخت پادشاهی

بعد از مرگ تراژیک پولاک در سال ۱۹۵۶، همه فکر می ‌ کردند لی کراسنر هم تمام می ‌ شود. اما او از دلِ آن سوگواری تلخ، با قدرتی باور نکردنی برخاست. لی به آتلیه بزرگ پولاک نقل مکان کرد و انگار که تمام سال ‌ ها انرژی ‌ اش را ذخیره کرده باشد، شروع به کشیدن بوم ‌ های غول ‌ پیکری کرد که رنگ ‌ های محدود اما روحی عظیم داشتند. این نقاشی ‌ های سفید و قهوه ‌ ای، فریادِ رهاییِ زنی بود که بالاخره خودش را به طور کامل پیدا کرده بود.

دهه ‌ های پایانی زندگی لی، زمانِ رسیدن به حقش بود. در دهه ۷۰ میلادی، با اوج گرفتن جنبش ‌ های فمینیستی، جهانِ هنر تازه چشمانش را باز کرد و دید چه گنجینه ‌ ای را تمام این سال ‌ ها نادیده گرفته است. در سال ۱۹۸۳، درست یک سال قبل از اینکه از دنیا برود، موزه هنرهای مدرن نیویورک ( MoMA ) یک نمایشگاه اختصاصی و بزرگ برای او برگزار کرد. این یعنی لی در زمان حیاتش شاهد بود که جهان بالاخره زبانِ هنرِ او را به رسمیت می ‌ شناسد.

امروز دیگر کسی لی کراسنر را فقط به عنوان «همسر پولاک» نمی ‌ شناسد. او حالا یکی از ستون ‌ های اصلی هنر مدرن و نماد ایستادگیِ زنان هنرمند در قرن بیستم است. داستان زندگی او به ما یاد می ‌ دهد که شکست ‌ ها و محدودیت ‌ ها پایان راه نیستند، بلکه می ‌ توانند قطعاتی باشند برای ساختن یک زندگیِ جدید و جسورانه؛ درست مثل کلاژهای او که از تکه ‌ های پاره ‌ شده، زیبایی می ‌ آفرید. لی کراسنر با صبر و سرسختی نشان داد که حقیقتِ هنر همیشه راهش را به سمت نور پیدا می ‌ کند و یک زنِ مستقل می ‌ تواند با هنرش، مسیر تاریخ را عوض کند.