سرمقاله سپتامبر ۲۰۲۶

نویسنده: شهرداد خبیر

کفالت به رضا پهلوی

بذرهای اضمحلال و نکبت

سکوت برّه ها

سوگنامه سروکاشمر

آسمان تیره شد آن سبز، چو بر خاک افتاد

شیون و همهمه ، در گنبدِ افلاک افتاد

باغ بیمار شد ، و لاله درآمد به کسوف

لرز در ناربُن ، و تب به تنِ تاک افتاد

مطربان، «کین سیاووش» سرودند به کوی

کان قد و قامتِ افراخته، بر خاک افتاد

مادرانْ! مویه ‌ کُنان، موی ‌ کَنان، جامه ‌ دران

کاین چه شومی است که مان کار، به ضحاک افتاد؟

برج و بارویِ نشابور کهن، یافت خَلَل

زان زلازل که ازین واقعه، در خاک افتاد (شفیعی کدکنی)

“هنگامی که زردشت، گشتاسپ پادشاه ایران را به آیین خود باورمند می کند، سپاس آنرا با کاشتن سروی در کاشمر بجا می آورد. روایت است که زردشت این درخت را با خود از بهشت آورده و در کاشمر کاشته بود.

یکی شاخ سرو آورید از بهشت

به دروازۀ شهر کشمر بِکشت

زردشت بر تنه این سرو آزاد، این پذیرش آئین توسط گشتاسب را ، به یادگار می نگارد و از این روی این سرو برای مردم تقدس می یابد و بنابراین قرنها برپا و پابرجا می ماند و آنچنان بزرگ و تنومند می شود که به گفته فردوسی «حتی یک کمند بلند قلعه انداز و کنگره گیر» هم نمی توانسته یک دایره سر به ته را دور این سرو آزاد و بزرگ و کهنسال ایجاد کند!”

یکی سرو آزاد بود از بهشت

به پیش در آذر (آتشکده) آنرا بِکشت

نوشتی بر زاد سرو سهی

که پذیرفت گشتاسب دین بهی

این همان سرو معروف کاشمر است که: در ادب پارسی مقامی ارجمند دارد و نزد بهدینان (زردشتیان) نیز مقدس بود. گویند: متوکل خلیفه عباسی (۲۰۷-۲۴۷ ه.ق) تصمیم گرفت تا بدنه آنرا بر سقف تالاری بزرگ که در بغداد بنا کرده، بیندازد. زرتشتیان حاضر شدند مبالغ گزاف به خلیفه بپردازند که از بریدن این سرو در گذرد اما او از آهنگ خود باز نیامد. زرتشتیان گفتند که: این درخت مقدس است و بریدن آن شوم و باعث خسران آنکس می شود که به بریدن آن فرمان داده و آنان که در کار آن شوند. متوکل که قصد ریشه کن کردن فرهنگ و باور پاک و کهن ایرانی، و تحقیر آنان و نمایش قدرت خود را، در سر داشت به ابوالطیب طاهر والی نیشابور حکم کرد. او در آن کار پلید شد و به فرمانش سرو را بریدند. چون آن درخت کهن و تناور سرنگون بر زمین افتاد، هزاران آشیانه مرغان که در انبوه شاخسار آن جای گرفته بودند در هم شکست و نوحه مرغان برخاست و آن سایبان بزرگی که در آن زمین تُنک مایه، پناه آفتاب گیر هزاران آدمی و دام بود، از میان محو شد و در ظاهر برکت از آن جایگاه برفت. مدتی دراز صرف شکستن شاخه ها و برآوردن تنه آن شد که با رنجی بسیار بر گردونه های بسیار نهاده و به بغداد بردند. اما چون کاروان به بغداد رسید آنشب غلامان تُرک، متوکل را در مجلس لهو و لعب او، بکشتند و او آن پاره های سرو ستبر و ریشه کندن امید و آرزو و مایه افسردگی ایرانیان را، ندید!

گویند طاهر والی نیشابور و جمله درودگر و آهنگر و شاگردان و اصحاب نظاره و ناقلان آن چوب، هیچ نماندند.

باید دانست که درخت سرو از دیر باز نشانه ایران باستان بوده و اینکه در نقوش تخت جمشید و در پرده سراها و قالی ها، نقش سرو کامل یا سرو با شاخه های برگشته به وفور یافت می شود، بقایای این سنت ملی است. و نمادی است از ملت ایران که در برابر تندبادهای روزگار و جور و ستم حاکمان داخلی و تهاجم های انیرانی (بیگانه) سرش کمی خم شده اما با قامتی راست و استوار همچنان زنده و تن افراز و سربلند ایستاده است! از این گونه سروهای کهنسال، هزاران اصله در گوشه و کنار ایران، در شهرها و روستاها، بویژه مناطق ییلاقی وجود دارد که به آنها درختان جمشیدی می گویند.

همواره این پرسش مرد افکن! برای من مطرح بوده که چگونه در سالهای آغازین ظهور اسلام و مدت کوتاهی پس از حمله اعراب به ایران، سر و کله این قوم بیابانگرد، تا اقصای شمال خراسان بزرگ آنزمان، پیدا شده و بدین ترتیب برای قرنها ی متمادی، مرکز ثقل سیاست ایران، از مناطق غربی و جنوب (ایالت پارس)، به منتها الیه مرزهای شرقی ایران یعنی خراسان و خوارزم (آسیای مرکزی) منتقل شد! ابتدا یادآور می شوم که جنگ قادسیه در سال 15 (ه.ق) و جنگ نهاوند یا فتح الفتوح (البته برای اعراب!) در سال 21 (ه.ق) روی داد. جنگ قادسیه در نزدیکی کوفه امروزی (جنوب عراق) و در فاصله حدوداً یکصد کیلومتری تیسفون پایتخت ساسانی در منطقه ای عموماً عرب نشین به وقوع پیوست که آنزمان حیره نام داشت که از نظر نظامی و استراتژیک مزیتی برای اعراب و نقطه ضعفی برای ارتش ایرانیان محسوب می شد. اما فاصله مرو تا کوفه بیش از دو هزار کیلومتر است که این قلمرو، سراسر خاک ایران زمین بود با مردمی پارسی نژاد و غیر عرب. با توجه به جمعیت نسبتاً کم اعراب بدوی در آنزمان و حضور همزمان مسلمانان در شام (سوریه) در جنگ با رومیان، و تنها ده سال بعد از جنگ نهاوند، مسئله فتح خراسان بزرگ، که در سال 32 (ه.ق) کامل شد، شایسته تأمل و بررسی و تحقیق است. منظورم آنست که لشگرکشی مسلمانان در طول این مسیر طولانی، که نیروی انسانی و تجهیزات و تدارکات نظامی بایسته و متناسب را الزام می کند، از ابتدا می بایست در نظرشان: ایده و کاری پر خطر و عبث نموده باشد. خاطر نشان می شوم که: هنگامی که ناپلئون با ارتش 500 هزار نفری خود در سال 1812 به روسیه حمله کرد، حداقل یک سوم از نیروهای نظامی خود را جهت تدارکات، جلوگیری از محاصره و غافلگیری نظامی، در طول مسیری کمتر از هزار کیلومتر یعنی: از نقطه آغاز حرکت از مرزهای شمالی لهستان امروزی (پروس) تا درون روسیه، در فواصل معین و پیوسته پراکند و مستقر کرد. با این وجود، او با آن همه امکانات مدرن از نظر سازماندهی و فرماندهی و ساز و برگ نظامی، توان ماندن در مسکو (پس از فتح آن) را نیافت و با تلفات بسیار در اثر گرسنگی، سرما و بیماری و حملات چریکی و ایذابی روسها در سرزمین بیگانه (روسیه )، مجبور به عقب نشینی و بازگشت به فرانسه شد. برغم تمام آن تمهیدات احتیاط آمیز امنیتی و نظامی و لجستیکی، تنها یک دهم از آن ارتش ورزیده و مجهز، از این ماجراجویی جان بدر برد و ناپلئون نتوانست کوچکترین اثری از حضور فرانسه در روسیه ازخود بجا گذارد مانند: استقرار یک نظام اداری، مالیاتی یا امنیتی جهت ایجاد دولت دست نشانده جهت اعمال حاکمیت و عملیات سرکوب در کشور مغلوب، که ابتدایی ترین کارهای یک نیروی فاتح و اشغالگر است. اکنون در مقایسه با رفتار مغول ها در بخارا (شش قرن بعد از آن) می خواهم به عملکرد اعراب در خراسان بپردازم.! جوینی در تاریخ جهانگشای خودمی نویسد: ” یکی از بخارا پس از آن واقعه (حمله مغولها) گریخته بود و حال بخارا از او پرسیدند. اوگفت: آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند. اما اعراب آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند اما نرفتند!! و چهارده قرن دیگر ماندند و جماعت زیرکان اتفاق کردند که در پارسی موجزتر از این سخن نتوان بود “. آری اعراب بماندند و به اشاعه و تزریق خصلتهای خونریزی و نهب و ریاکاری و خبر چینی و دروغگویی و برادرکشی در ذهن و خون مردم ایران پرداختند. هم اکنون نیز چه آشکار و چه پنهان بر همین پاشنه این در می چرخد و بر همین نهج کارها در جریان است.

ادامه دارد…