کتاب نادرشاه افشار – ۷۵

نوشته: دکتر محمد حسین میمندی نژاد

شاه تهماسب راجع به گذشته استفسار کرد…

خواجه باشی خاطر مبارک را آسوده ساخت…

ادامه اختلاف و دو دستگی… تسخیر شهر شیراز…

شاه تهماسب از این که شهر شیراز را مسخر نموده بود بسیار خوشحال گردید، حاکمی برای شهر شیراز تعیین کرد، نظم و نسق شهر روبراه گردید، پس از چند روز توقف، راه اصفهان را پیش گرفت.

قبل از ورود به شهر اصفهان خبرهای مسرت بخش فتح شیراز، ‌ کشته شدن اشرف به اطلاع مردم پایتخت رسید. همگی برای سپاسگزاری به استقبال حضرت ظل الله شتافتند، شهر را آئین بستند و شادی کردند.

هنوز چند صباحی از ورود شاه تهماسب به پایتخت نگذشته بود شاهزاده خانم ها به اصفهان وارد گردیدند. بعد از هشت سال رنج و زحمت، عذاب و شکنجه، دوری و در به دری و آوارگی همگی از لذت دیدار یکدیگر برخوردار شدند. شاه تهماسب از دیدن خواهرانش خوشحال گردید، روزی که از اصفهان خارج شده بود بعضی کوچک بودند اینک بعد از هشت سال که به سن بلوغ رسیده و تغییر هیبت داده بودند آنان را قشنگ و زیبا می دید.

وقتی به فکرش می رسید خواهران زیبایش در جنگ محمود و اشرف اسیر بوده اند ناراحت می شد، خیلی میل داشت بداند رفتار آن شقاوت پیشگان با کسانش چگونه بوده است؟!

در هنگام ورود مادرش را در لباس خدمتکار ساده ای دید اما بر خواهرانش چه گذشته؟ با زیبا رویانی که حرم پدرش را تشکیل داده بودند چه رفتاری شده بود؟ معمائی به بار آورده بود که شاه تهماسب میل داشت آن را بداند تا اگر لکه ننگی بر دامن خانواده اش نشسته است پاک کند.

برای این که تحقیقات لازم بنماید از خواجه باشی که او را بزرگ کرده و دایه اش محسوب می شد، در اسارت هم با کسانش بوده است کسی را بهتر و امین تر نیافت اما نمی دانست چگونه مطلب را شروع کند، به چه ترتیب راجع به این مسائل تحقیق کند، چه طور سئوال کند، به چه نحو خواجه باشی را بر سر حرف بیاورد؟

در طول راه شاهزاده خانم ها و حرم سلطان حسین که به سوی سعادت و خوشی می رفتند گذشته ها را از یاد برده، بدی ها را فراموش کرده همگی به فکر آینده بودند، کاخ های زیبائی در عالم خیال می ساختند. در بین آنان شور و هیجانی بر پا بود.

خواجه باشی دنیا دیده برای این که غبار غمی ایجاد نشود، برای این که خاطر خطیر ظل الله را آشفته نسازد به خانم ها نصایحی نموده درس فراموش کردن گذشته را به آنان داده بود.

وقتی شاه تهماسب از خواجه باشی توضیحاتی راجع به چگونگی اوضاع حرمسرا در مدت ۸ سال که گذشته بود خواست، خواجه باشی مرگ و میرها، وقایع جاری را به عرض رساند. با این که منظور شاه را دانست به هیچ وجه وارد بحث ازدواج ها و روابط دیگر نشد. شاه تهماسب با صبر و حوصله تمام وقایع را شنید، با صراحت بیشتری راجع به رفتار محمود و اشرف و شاهزاده خانم ها سئوالاتی کرد.

خواجه باشی خاطر مبارک را آسوده ساخت و عرض کرد: خاندان قبله عالم همیشه در امن و امان بوده اند، هیچ کس جرأت نداشت به طرفشان نظر افکند چه رسد به این که بی احترامی به آنان شود. درهای حرمسرای قبله عالم به روی دیگران بسته بود. مگر ما چاکران آستان مرده بودیم.

شاه تهماسب گفت: از این جا که حرکت داده شدند و به شیراز و قندهار برده شدند وضعشان چگونه بود؟!

خواجه باشی که در نظر داشت برای درخواست نادر پایه ای بگذارد اظهار داشت: به علت جنگ و گریز لحظه ای قرار و آرام نداشتیم، همین که خطر جنگ و برخوردی حس می شد ما را کوچ می دادند. به سرعت از میدان جنگ دور می کردند. در تمام طول راه اشرف پست و پلید را ندیدیم اما به آن قلعه که رسیدیم آن ناجنس که فکر می کرد به جای امنی رسیده است نقشه های شیطانی در سر پروراند، در صدد اجرای آن ها برآمد.

شاه تهماسب چگونگی را سئوال کرد.

خواجه باشی با آب و تاب داستان آخرین شب اشرف را به عرض رساند و اضافه کرد: در آن شب که ممکن بود به دست آن پلید مکار پرده عفاف و عصمت دریده شود، خداوند تبارک و تعالی تفضل فرمودند شاهزاده خانم ها که لحظه ای آرام و قرار نداشتند و مرتب به درگاه پروردگار استغاثه می فرمودند، از چنگ آن دیو سیرت نجات داده شدند. واقعاً خدا رحم کرد، راستی اگر آن شب آن وضع ادامه پیدا می کرد معلوم نبود سرانجامش چه می شد؟

شاه تهماسب می خواست بداند چگونه خداوند تفضل نمود جریان از چه قرار بوده است؟!

خواجه باشی هم مایل بود موضوع را بزرگ جلوه گر سازد تا ارزش قهرمان آن شب زیادتر گردد، به این جهت گفت: قلعه ای که ما در آن اسیر و محبوس بودیم بر بالای کوهی مرتفع قرار داشت، راه رسیدن به آن به حدی باریک بود که دو نفر در کنار هم نمی توانستند از آن بگذرند. روز و شب این جاده و اطراف کوه از طرف سواران اشرف محافظت می شد، عقاب هم نمی توانست خود را به آن بلندی برساند چه رسد به انسان.

اشرف ناجنس این مکان را برای استقامت و پایداری در برابر سپاهیان حضرت ظل الله برگزیده بود، چند هزار نفر از سربازانش را در آن جا گرد آورده بود، آذوقه و مهمات و لوازم به حد کفایت تهیه دیده اطمینان داشت هیچ کس قادر نخواهد بود به آن مکان دست یابد. اشرف بعد از مدت ها جنگ و گریز به فکر افتاد کیف کند، زبانم لال شود، آن پلید مکار غدار مست از شراب می خواست کام دل گیرد و لذتی ببرد… در همین موقع سپهسالار رسید، شاهزاده خانم ها که در حال گریه و استغاثه به درگاه پروردگار بودند از چنگ آن عفریت خلاص کرد، آن دیو سیرت را به بند کشید. اگر آن شب نادر نرسیده بود شاهزاده خانم ها قصد داشتند چشم از زندگی بپوشند، مرگ را بر ننگ ترجیح دهند. اما خدا خواست نادر رسید با مردانگی و شهامت آنان را نجات داد.

شاه تهماسب کنجکاو شد بداند رفتار نادر با شاهزاده خانم ها چگونه بوده است؟!

خواجه باشی به تفصیل درجه بندگی و عبودیت و خدماتی که نادر به حضرت ظل الله و شاهزاده خانم های مکرم و حرمسرای محترم سلطان نموده بود به عرض قبله عالم رساند و گفت رفتار آن شب اشرف ناجنس به حدی شاهزاده خانم ها را رنج داده بود که از نادر خواستند فی المجلس از اشرف انتقام بکشد، او را به سزای گستاخی اش برساند.

به گوش خود شنیدم نادر به عرض شاهزاده خانم ها رساند: ” حضرت ظل الله امر فرموده اند اشرف زنده به حضور انور شان تقدیم گردد، غلام هم قول داده ام از قول گذشته وظیفه دارم امر قبله عالم را امتثال نمایم، روی این اصل نمی توانم به این فرمایش شاهزاده خانم ها جواب مثبت دهم.”

شاهزاده خانم ها که زیاد از حد ناراحتی کشیده بودند و میل داشتند به اشرف زجری داده شود باز هم اصرار کردند، نادر به عرض رساند: غلام قول داده ام اشرف را زنده به حضور قبله عالم تقدیم نمایم اما برای تسکین خاطر شاهزاده خانم های والا تبار چشم های پلید هرزه اش را پیشکش می نمایم.

آن روز که می خواستند در میدان عمومی چشم های شرر بار هرزه اشرف را در برابر چشم های کسان و یارانش بر کنند نادر نطقی کرد و گفت: کسانی که بخواهند و یا جرأت کنند عَلَم مخالفت علیه قبله عالم برافرازند چنین سرنوشتی خواهند داشت.

بیانات خواجه باشی خاطر خطیر حضرت ظل الله را شکفت، کیف کرد، لذت برد. خواجه باشی که موقع را مناسب دید عرض کرد: به هر کجا رسیدیم، در هر کجا نادر لب گشود و برای مردم حرف زد متوجه شدم مردم را به مراحم حضرت ظل الله امیدوار می ساخت، با صدای رسای خود می گفت: به امر قبله عالم برای امتثال فرمان ملوکانه، برای رضای خاطر حضرت ظل الله، غلام جان نثار، چاکر درگاه، ذره بی مقدار چنین و چنان کردم.

شاه تهماسب که قلباً خوشحال بود سئوال کرد: خواجه باشی فکر می کنی تهماسب قلی و ظیفه اش را خوب انجام داده دستورات ما را اجرا کرده است؟!

خواجه باشی عرض کرد: چاکر جان نثار در تمام مدتی که در خدمت بودم کسی ندیدم مانند نادر فداکار و از خود گذشته باشد، راستی خیلی عجیب و غریب است. در برابر احساسات مردم هر کس غیر از نادر بود خودش را گم می کرد اما او لحظه ای از چاکری و غلامی فروگذار نمی کرد. به جقه مبارک قسم در تمام عمرم کسی به وفاداری و مردانگی نادر ندیده ام.

شاه تهماسب به یاد مردانگی های گذشته نادر افتاد و گفت: خواجه باشی ما می دانستیم نادر مردانگی دارد و نسبت به ما وفادار و صمیمی است و الّا او را به مقام سپهسالاری نمی رساندیم.

خواجه باشی عرض کرد: چاکر موهای سر خود را در راه بندگی و غلامی این آستان سپید کرده ام. به سر مبارک قسم هیچ یک از سپهسالارهائی که دیدم مثل نادر نبودند. به خدای لایزال قسم اگر یک موی این مرد به تن آنان بود ۸ سال پیش گرفتار آن همه بدبختی نمی شدیم. غلام خانه زاد فکر می کنم حضرت ظل الله پاداش خوبی به او عطا خواهند فرمود.

شاه تهماسب گفت: او سپهسالار است، بزرگ ترین مقام را دارد میل داریم خلعتی هم به او بدهیم اما خلعتی که بتواند او را دلخوش سازد و دل گرمی به او بدهد باید پیدا کرد. به عقیده تو خواجه باشی چه خلعتی به او عنایت کنیم بهتر است؟!

ادامه دارد…