نوشته: دکتر محمد حسین میمندی نژاد
خبر فتوحات نادر جان تازه ای به کالبدها دمید…
سالدات های روسی مزه انتقام چشیدند…
قدرت نادر روز به روز فزون تر می گردید. یاغیان و طاغیان مغول که در شمال شرق ایران رخنه کرده بساط خودسری چیده بودند یکی بعد از دیگری منکوب شدند. نادر به هر کجا قدم می گذاشت به نمایندگی از طرف حضرت ظل الله قبله عالم از مردم بیعت می گرفت. حکمرانان فرمانبردار که مورد اعتماد و اطمینانش بودند برمی گزید و به نقطه ی دیگر می رفت.
از راه تحبیب نظر کسانی که شوری به سر و قدرتی در بازو داشتند جلب می کرد و آنان را به خدمت خود وارد می ساخت. بذل و بخشش می نمود، گرد آوردهای محمود و اشرف را بین مستحقین تقسیم می کرد. تمام مردم را شیفته خود می ساخت و دل هایشان آکنده از مهر و محبت خود می نمود.
خبرهای فتح و پیروزی نادر به سرعت در سراسر ایران پراکنده گردید. اندک اندک در اقصی نقاط ایران مردم متوجه شدند کار اشرف یکسره شده برای مرتبه دیگر شاه تهماسب فرزند شاه سلطان حسین، کسی که شاه بالاستحقاق ایران و وارث تاج و تخت دودمان صفویه می باشد بر تخت سلطنت جلوس کرده است. آشوبگران و طاغیان و یاغیان متوجه گردیدند دوران عصیان و خود سری سپری شده است، امنیت و آسایش در همه جا برقرار گردیده است.
خبرهای مسرت بخش فتوحات نادر به شهرهائی که در زمان شاه سلطان حسین توسط قوای بیگانه اشغال شده بودند رسید، مردم که در زیر یوغ اجنبی دست و پا می زدند اندک اندک جان گرفتند، منتظر بودند هر چه زودتر قوای ظفر نمون نادر برسد و آنان را از چنگال بیگانگان خلاص کند.
حضور سالدات های روس در سواحل زرخیز جنوبی دریای خزر مردم غیور این صفحات را به ستوه آورده بود، همگی آرزو داشتند دوران اسارت سپری گردد و روس ها بیرون ریخته شوند.
آن روزهائی که کشور ایران تجزیه شده هر نقطه آن در چنگال گردن کشی اداره می شد، اصول ملوک الطوایفی و خان خانی در همه جا حکم فرما بود. آرزوهای مردم برای آسایش داشتن، برای اسیر نبودن، خواب و خیالی بیش نبود. کسی حتی جرأت ابراز آرزوهای خود را نداشت اما اینک که می شنیدند نادری پیدا شده به ضرب شمشیر و با تبرزین خود هم چون برگ درخت در فصل پائیز دشمنان را به خاک می ریزد و از کشته پشته می سازد آرزوها از مرحله خواب و خیال خارج شد. امید رسیدن به آن ها افکار حساس مردم غیور را اندک اندک برانگیخت. دوستان و آشنایان در ملاقات های خصوصی جرأت ابراز آرزوهای خود را پیدا کرده به تدریج گفتگوهای مخفی و سر گوشی علنی گردید، پایه های نهضتی برای بیرون ریختن بیگانگان در مخیله افراد پی ریزی شد.
تا دیروز در برابر زورگوئی و ظلم و ستم هیچ کس ابراز وجود نمی نمود. اشغالگران هر چه می خواستند می کردند. اموال هر کس که مایل بودند از او می گرفتند. افراد جوان و نیرومند را به کار وا می داشتند، هر عملی که اراده می کردند انجام می دادند.
* براتعلی نامزدی زیبا داشت. کاندان روس به جبر و غنف نامزدش را غصب کرده بود.
* تعدادی از گاوهای شیرده صفرعلی که سرمایه زندگی اش بودند به یغما برده شده بود.
* از قدمعلی مرغ های زیادی گرفته پولش را نداده بودند.
* یکی را به بیگاری کشیده به عوض آن که مزدی به او بدهند به ضرب شلاق بدنش را کبود کرده بودند. دیگری را به چوب بری در جنگل واداشته مجبورش ساخته بودند الوارهای بریده شده را به کمک دیگران دوش کشیده تحویل دهد. امثال اینان زیاد بودند. در مدت ۸ سال هر کسی به سهم خود ستمی کشیده زجری دیده بود.
تا دیروز براتعلی ها، قدمعلی ها، صفرعلی ها و …. قدرت نداشتند درد خود را به کسی بازگو نمایند اما حالا که شنیده بودند نادری پیدا شده یکی بعد از دیگری شهرهای ایران را از دست یاغیان و طاغیان پس می گیرد، جرآت نموده کینه و نفرت خود را علنی ساختند.
اشغالگران تا دیروز با عده ای مردم گوسفند نمای سر به زیر مواجه بودند و هر چه می کردند کسی به آنان اعتراض نمی کرد با وضع غیرعادی روبرو گردیدند.
روس ها هم شنیده بودند نادر مقتدری قد علم کرده هرج و مرج را ریشه کن می نماید. آنان هم خبر داشتند بعد از ۸ سال پایتخت پس گرفته شده، اشرف سر به نیست گردیده است اما حاضر نبودند دست از آن همه نعمت و آقائی و سروری بکشند.
مردم شنیدند از طرف نادر پیکی فرستاده شده از روس ها خواسته است نواحی شمال ایران تخلیه گردد.
براتعلی ها با خود عهد کرده بودند قصاص بکنند. صفرعلی ها و قدمعلی ها آرزو داشتند روزی برسد خساراتی که کشیده بودند جبران کنند. آن کسانی که کتک خورده، حبس شده و یا کس و کارشان به دست اشغال گران کشته شده بود همگی منتظر بودند انتقام بگیرند.
خواهر نامزد براتعلی آن روزی که کماندان روس به جبر و عنف خواهرش را تصاحب کرده بود کوچک بود اما امروز بزرگ شده برای گرفتن انتقام خواهرش مهیا بود. کاندان دیروزی رفته اما دیگری بر جایش نشسته بود.
براتعلی و چند نفر دیگر خلوت کردند، خواهر نامزد براتعلی که زیبا و قشنگ است به عنوان طعمه انتخاب شد. به او فهماندند چه باید بکند، چگونه کاندان را واله و شیدای خود سازد. او حاضر می شود، در حالی که می ترسد و می لرزد با غنج و دلال و دلبری کاندان را به دنبال خود می کشاند. کماندان به دنبال آن غزال زیبا به انبوه جنگل وارد می شود. دخترک با رفتار هوس انگیز و هوسبازش باز هم پیش می رود و آن خرس هوسباز را به دنبال خود می کشاند.
براتعلی و رفقایش منتظر بودند در لابلای شاخه ها، در پشت درخت ها کمین کرده به موقع بر سر کاندان ریختند، تا آمد بفهمد در چه دامی گرفتار شده است قدرت نفس کشیدن از او سلب گردید، جسدش در جنگل ماند تا حیوانات جنگلی شکمی از عزا درآورند.
سالدات های روس از غیبت کماندان خود ناراحت گردیدند. تحقیقات شروع شد، زجر و شکنجه و عذاب آغاز گردید. هیچ کس چیزی بروز نداد. سالدات های روس هر چه تحقیق کردند به نتیجه نرسیدند، عاقبت ندانستند کاندانشان چه شده چگونه سر به نیست گردیده است!
در برابر شکنجه و عذاب و زجری که داده می شد مقابله به مثل شروع گردید.
مأمور محافظت پاسگاه روس صدای شوم جغدی شنید، به آن طرف متوجه شد، کاردی از پشت تا دسته در سینه اش فرو رفت، فریادی کشید و به زمین افتاد. رفقایش آمدند، هر چه گشتند کسی را نیافتند، هر چه تحقیق کردند نتیجه نگرفتند. هر چه زجر و شکنجه دادند چیزی دستگیرشان نشد.
اعمال جبر و زور مردم را جری تر ساخت.
مردم شنیدند در تاریکی شب، در وسط جنگل، دست هائی بلند می شود و نفس کشیدن اشغال گری را قطع می کند، اندک اندک فکر این که اشغالگر را می توان از پا در آورد، در همه تقویت شد.
* مگر تعدادشان چند نفر است؟!
* ما که از آنان بیشتریم، عده ما که زیاد است چرا به این اجنبی ها اجازه می دهیم بر ما حکومت کنند؟!
* بریزیم حسابشان برسیم، مگر چه چیز ما از آنان کمتر است؟!
* تحمل ظلم و جور بس است. مگر ما بشر نیستیم؟!
جاسوسان روسی که در بین مردم رفت و آمد داشتند به سالدات ها خبر دادند زودتر فکری به حال خود بنمایند.
سالدات ها چند نفری که تصور می کردند محرک غائله می باشند دستگیر نمودند. تصمیم گرفتند آنان را به دار آویزان کنند تا برای دیگران مایه عبرت شود. برای تهیه طناب مشغول شدند.
مردم همین که خبر دار شدند روس ها در چه خیالند، دسته جمعی با چوب، شمشیر، کارد، قمه، تبر به طرف پاسگاه هجوم آوردند. با این که چند نفر کشته دادند خوشحال بودند سالدات ها را از پا در آورده اند و بعد از ۸ سال زجر کشیدن انتقام گرفته اند.
خبر این کشت و کشتار به اطراف پراکنده شد. مردم که متوجه شدند با کمی جرأت و جسارت می توان ستمگران را از پا درآورد و از زیر یوغ بیگانه خارج شد، به فکر افتادند.
اشغالگران هم که فهمیدند مردم به ستوه آمده ممکن است طغیان نموده به حسابشان برسند با توجه به این که دیر یا زود باید شهرهای متصرفی را پس بدهند یکی بعد از دیگری شهرهای اشغال شده را تخلیه کردند. برای این که غافلگیر نشوند به یگدیگر پیوسته دسته جمعی عقب نشینی کردند. به این ترتیب سواحل زرخیز جنوب دریای خزر از قید آزاد گردید و مردم نفس راحتی کشیدند.
مردم شمال ایران که آوازه نادر سپهسالار بزرگ را شنیده بودند آرزوی دیدارش داشتند، مایل بودند او را ببینند، سر در قدمش گذارند، جان خود را در راه ناجی ایران فدا کنند.
ادامه دارد…















