نوشته: دکتر محمد حسین میمندی نژاد
تجلیل شاهانه…
شاه تهماسب دستور داد از سپهسالارش تجلیل کنند، استقبال شایان از او به عمل آورند، دستور داد یکی از قصرها را برای اقامت او و پسرش مرتب کنند، میل داشت او را غرق در محبت نماید، حالا که او و پسرش داماد او می شوند در جوار خودش زندگی کنند، شاید در این لحظات در اعماق فکرش به این نکته نیز توجه داشت که به این ترتیب نادر زیر نظر و تحت مراقبت خودش و سربازان و محافظین دستگاه سلطنت خواهد بود.
شاه تهماسب می خواست شخصاً به پیشواز سپهسالار برود و از این که اشرف را دستگیر کرده و طبق قولی که داده زنده به حضورش فرستاده است تشکر کند اما فکر کرد رفتن به جلو نادر ممکن است از قدر و قیمتش در برابر مردم بکاهد و مردم تصور نمایند از سپهسالار واهمه دارد، به این جهت صلاح در آن دانست در قصر بماند، برای پذیرایی نادر و پسرش مهیا گردد، به خاطرش رسید اگر درباریان متوجه شوند قبله عالم تا چه حد در برابر نادر بزرگ و ارزنده است بهتر باشد.
نادر هر قدر هم که به شهر اصفهان نزدیک تر می شد انبساط خاطرش فزونی می یافت زیرا فکر می کرد قدمی به وصل محبوب نزدیک تر شده است. او تشنه وصل رضیه بیگم بود، نمی دانست بعد از رسیدن به اصفهان چه قدر طول خواهد کشید تا به محبوب برسد؟!
رضاقلی در رکاب پدر عزیزش بود، بیش از هر چیز حتی وصلت با خواهر قبله عالم از این موضوع کیف می کرد و لذت می برد، رضاقلی حس می کرد با داشتن آن چنان پدری نباید به فکر آینده باشد. هر چه پدرش برای او بخواهد همان است، آن چه او بخواهد صلاح و خیر او است.
نادر در طول راه تا توانسته بود بر تعداد لشکریانش افزوده بود، تجهیزات و مهمات و ساز و برگ را زیاد کرده بود، به خصوص بر تعداد سوارانش افزوده در هر کجا اسب مناسبی یافته بود، برای افزودن تعداد سوار نظامش آن را خریداری کرده بود. نادر میل داشت در موقع ورود به شهر اصفهان قوایش از برابر قبله عالم بگذرند، او می خواست قبله عالم حضرت ظل الله از داشتن چنان سپاهی عظیم خرسند گردند و رضامندی خاطر خطیرشان ابراز دارند.
مردم شهر اصفهان همین که دانستند نجات دهنده شهر، نادر نامدار، سپهسالار نیرومند پس از آن همه فتوحات به پایتخت وارد می شود، شهر را آئین بستند. جسته گریخته شنیده بودند قبله عالم یکی از خواهران خود را برای نادر و دیگری را برای پسر نادر نامزد فرموده اند، به این جهت شهر اصفهان را چراغانی کردند، می خواستند حداکثر علاقه خود را نسبت به نادر نشان دهند و در سرور و شادی که نصیب نادر و پسرش می شود همگی شریک باشند.
مستقبلین تا چند فرسخی شهر پیشواز رفته بودند. بزرگان همه حضور یافته، در سراپرده ای که برپا کرده بودند در انتظار رسیدن نادر بودند.
نادر با ابهت و عظمت رسید. حمد و ثناگوئی، خیر مقدم گفتن، فریادهای زنده باد نادر بزرگ! پاینده باد ناجی اصفهان، غوغائی به راه انداختند.
نادر از بیانات نماینده خاص قبله عالم که خیر مقدم گفت فهمید: حضرت ظل الله کسالت دارند. او که می خواست و اصرار داشت شاه تهماسب قشونش را ببینند، پیکی به حضور قبله عالم گسیل داشت، پس از عرض بندگی و عبودیت و دعا و ثنای بسیار برای سلامتی ذات اقدس ظل الله درخواست کرد: قبله عالم برای تفقد و مرحمت نسبت به قوای ظفرنمونی که آرزوئی جز زیارت حضرت ظل الله ندارند لطف فرموده در ایوان عمارت عالی قاپو که مشرف بر میدان است نزول اجلال فرمایند تا چشم مشتاقین را به دیدن جمال بی مثالشان روشن فرمایند و بدین ترتیب اجر و مزد پاداش زحماتی که لشکریان در سفر طولانی خود تحمل کرده اند لطف فرمایند.
شاه برای دیدین سپاه به ایوان عالی قاپو آمد
از دیدن آن همه سپاهی لذت برد
پیک نادر به حضور قبله عالم رسید، درخواست غلام جان نثار به عرض رسید: قبله عالم با این که قصد تمارض داشتند صلاح در آن دیدند استدعای سپهسالار را بپذیرند لذا پیغام فرستادند با وجود کسالت و ناراحتی جسم، برای خاطر سپهسالار برای خوشنود ساختن سپاهیان به ایوان عمارت عالی قاپو نزول اجلال خواهند فرمود.
در حرمسرای حضرت ظل الله شور و شعف زایدالوصفی برقرار بود. امر قبله عالم شرف صدور یافته بود بساط عقد بندان و عروسی مهیا گردد، بعد از چند سال که قصر سلطنتی در اصفهان ماتمکده شده بود، برای مرتبه دیگر آثار شعف و خوشی و نشاط از درو دیوار می بارید.
خواجه باشی که چرخاننده و در حقیقت مسبب و جوش دهنده این وصلت فرخنده بود سر از پا نمی شناخت.
ندیمه ها، اهل حرم خوش و خرم بودند شاید هم بعضی ها حسرت می ورزیدند چرا چنین بساطی برای آنان نیست؟!
رضیه بیگم و فاطمه سلطان بیگم غرق زر و زیور مانند طاووس مست می خرامیدند. گاه گاه رضیه بیگم به انگشتری که نادر به او داده بود نگاه می کرد، دست خود را که انگشتر نادر به آن جلوه خاصی داده بود به لب می برد انگشتر را می بوئید، می بوسید و لذت می برد.
زنان قبله عالم و اهل حرم که میل داشتند قوای حضرت ظل الله را ببینند، طبق معمول در قسمتی از عمارت که جایگاه مخصوص برای بانوان قبله عالم و اهل حرم ساخته شده بود حضور یافتند.
جان بازان قبله عالم و نفراتی که در شهر اصفهان بودند در دو طرف راهی که نادر و سپاهیانش می بایستی از آن جا عبور کنند صف کشیده نظم را حفظ می کردند و مردم را در جایگاه خود نگاه می داشتند.
سر هر گذر و هر محله ریش سفیدان و بزرگان گاو و گوسفندی تهیه کرده، منقل های پر از آتش را برای دود کردن کندر و اسفند مهیا ساخته بودند.
ولوله و غوغای عجیبی بر پا بود، از قیافه مردم شعف و شادی می بارید، نقارخانه شاهی سوار بر شترها در جلو حرکت می کردند. شیپورزنان و طبالان به چند دسته تقسیم شده هر دسته در جلو هنگی از سپاه حرکت می کردند. بیرق ها، علم ها، کتل های فراوان جلوه خاصی به لشکریان می داد.
نادر در حالی که تبر زین روی شانه گذارده بود، پسرش رضاقلی در پشت سر او، سرداران بزرگ سپاه به ترتیب سوار بر اسب های اصیل غرق در سلاح در جلو سپاه حرکت می کردند.
سپاهیان پس از عبور از چند خیابان و کوچه به میدان عالی قاپوی اصفهان رسیدند. لحظه ای قبل قبله عالم در ایوان حاضر شده منتظر بودند.
ورود نادر به میدان صدای هله و فریاد مردم را بلند کرد. فریاد زنده باد سپهسالار که از دل مردم بلند شد میدان را به لرزه درآورد. نادر با ابهت خاصی که داشت به جلوی جایگاه قبله عالم رسید. چشم های تمام حاضرین متوجه نادر بود، جزئی ترین حرکات سپسالار از نظر حاضرین در میدان دور نمی ماند. ازدحام مردم خارج از حد بود، بر سر دیوارها، بالای درخت ها، در اطراف میدان جای خالی نبود.
همین که نادر به جلو جایگاه سلطنتی رسید سر خود را به علامت احترام پائین آورد. از دیدن نادر قیافه قبله عالم شکفته شد، با دست نسبت به سپهسالار ابراز تفقد فرمودند.
نادر به صدای بلند به اختصار گزارش سپاهیان، تعداد نفرات پیاده سوار و توپچی، میزان تجهیزات و مهمات را به عرض رساند، در آخر برای سلامتی ذات اقدس قبله عالم دعا کرد و اجازه خواست سپاهیان از برابر حضرت ظل الله عبور نمایند و به زیارت پدر تاج دار مفتخر گردند.
قبله عالم با دست اجازه فرمودند.
صدای طبل و شیپور و نقارخانه مخلوط با صدای مردم ولوله ای به پا کرد. نادر پس از عبور از جلو جایگاه سلطنتی سر اسب خود را چرخاند در پائین ایوان اسب خود را که لحظه ای آرام و قرار نداشت متوقف ساخت.
رضاقلی فرزند نادر و سرداران سپاه پس از عبور از جلو قبله عالم و ادای احترام در فاصله معینی از جایگاه ایستادند. عبور سپاهیان از جلو قبله عالم و ادای احترام به حضرت ظل الله بیش از دو ساعت به طول انجامید، سپاهیان پس از عبور از مقابل ایوان به طرف دیگر میدان رفته در صفوف معین ایستادند. به این ترتیب تمام میدان پر شد، برای سوار نظام و توپخانه محلی باقی نماند.
نادر که مرتباً مواظب بود به فرماندهان سوار و توپخانه دستور داد: سواران و توپخانه را به سربازخانه ببرند، فوراً به تیمار اسبان و مواظبت از آنان بپردازند.
شاه تهماسب از دیدن آن همه سپاهی از حد فزون خورسند گردید. در مدت دو ساعتی که سپاهیان از جلویش عبور می کردند افکار گوناگونی از مغزش گذشت. چند مرتبه فکر کرد با بودن نادر و آن همه محبتی که مردم به او دارند چه باید بکند؟ آیا صلاح است نادر در رأس قوا بماند یا آن که باید او را از کار بر کنار سازد تا خطری برایش ایجاد نکند؟ شاید به خاطرش رسید هنوز قسمتی از خاک وطن در دست بیگانگان است. وجود نادر برای بازستاندن آن قسمت ها لازم می باشد، شاید به یاد آورد از دادن رضیه بیگم و خواهر کوچک دیگرش به نادر و رضاقلی آن دو را برای همیشه اسیر و بنده خود خواهد ساخت.
این افکار هر چه بود زودگذر بود، نظم و ترتیب قشون که از برابرش عبور می کردند، وضع اسبان، سلاحی که در دست سربازان بود، تجهیزات زیادی که از برابرش می گذشت بیشتر فکرش را به خود مشغول می داشت، از این که سپاهی به آن عظمت در اختیار داشت بر خود می بالید، شاید در این لحظات نسبت به گردآورنده آن همه سوار و تجهیزات یعنی نادر در دلش احساس محبت می کرد.
ادامه دارد…














