سلسله مقالات “مولوی، معلم بلخی، شمس شعر شرقی” (۴۰)

نویسنده: سید سعید زمانیه شهری

فصل دوم سلسله مقالات «مولوی، معلم بلخی، شمس شعر شرقی»–

به نام خداوند رنگین کمان

خداوند بخشنده مهربان

خداوند مهسا، حدیث و کیان

خداوند یک ملت همزبان

که این خانه مادری، میهن است

که ایران زمین، کاوه اش یک زن است

داستان تیرانداز و ترسیدن او از سوارى که در بیشه اى مى رفت از مثنوی معنوی مولوی:

روزى از روزها مرد اسب سوارى با هیبتى جن گ ى، سلاح بدست در بیشه زارى مى رفت، از دور تیرانداز ماهرى او را دید و چون از لباس هاى جن گ ى او ترسیده بود، کمان خود را آمده کرد تا وى را با تیر بزند. مرد سوارکه این صحنه را دید، فریاد زد، نزن نزن. و چون جلوتر آمد ادامه داد که من با این جثه تنومند، بسیار ضعیف و ناتوان بوده و هن گ ام نبرد از یک پیرزن هم ناتوان ترم. تیرانداز که از حرف او مطمئن شد، گفت چه خوب کردى که گفت ی ، و گرنه از ترس ممکن بود تو را بکشتم. چه بسا افرادى که شمشیر به دست داشتند، ولى بدلیل نبود جرأت، جان خود را ازدست دادند. در واقع آن چ ه که موجب اصالت و شرافت و فضیلت انسان مى شود، داشتن ابزارآلات جنگی نیست، بلکه قدرت روحى و هویت معنوى عامل برترى است.

پس تو اگر لباس و سلاح مردانی چون رستم را داشته باشی ولی لایق آن نباشی ، جانت را از دست خواهی داد .

پس جان سپرکن تیغ بگذارای پسر

هر که بی سر بود از این شه برد سر

لذا ای پسر شمشیرت را کنار بگذار و از جان خویش سپری بساز، زیرا هر کس که سر ظاهری خود را فدا کند، از خداوند سر جاودانی و حقیقی دریافت خواهد کرد. به تعبیری هدف نداشتن هر گونه ادعای سر داشتن و منیت و خودخواهی است.

آن سلاحت جمله حیله و مکر تو است

هم ز تو زایید و ، هم جان تو خست

سلاح تو ، حیله و نیرنگ خود توست که از تو به وجود آمده ، ولی علیه خودت بکار میرود .

 چون نکردی هیچ سودی زین حیل

ترک حیله کن که پیش آید دول

چون از حیله هاى خود هیچ سودى به دست نیاوردى، حیله ها را رها کن تا نیک بخت شده، صاحب دولت و اقبال شوى.

مقصود از سلاح همان روش هاى حقه بازى و حیله گری است که هر روز آن ها را در مغز خود بال و پر مى دهى و به خیال خود زرنگی مى کنى، در حالیکه با این سلاح فقط مرگ روحى خود را به تعجیل مى اندازى. پس این سلاح ها را رها کرده و به سوى حقیقت که همانا خداوند بز ر گ است، بشتاب.

همه جان من محو جانانه شد

به معشوق من، سینه کاشانه شد

و آنکه بر او جان چو جانانه گشت

سینه بر عشقش چو کاشانه گشت

وصف بر او در سخن افسانه شد

مستِ بر او این دلِ دیوانه شد

ارادتمند شما

خاک پای آستان شما