سلسله مقالات “مولوی، معلم بلخی، شمس شعر شرقی” – قسمت ۴۴

نویسنده: سید سعید زمانیه شهری

فصل دوم سلسله مقالات «مولوی، معلم بلخی، شمس شعر شرقی»

  به نام خداوند رنگین کمان

خداوند بخشنده مهربان

خداوند مهسا، حدیث و کیان

خداوند یک ملت همزبان

که این خانه مادری، میهن است

که ایران زمین، کاوه اش یک زن است

داستان مرد وارسته و مرد پرمدعا از مثنوی معنوی مولوی

در دوران قدیم، مردی ادعا می‌کرد که با اینکه خداوند عیوب و گناهان بسیاری از او دیده است، ولی از روی کرم و لطف خود هرگز او را مؤاخذه نمی‌کند. ناگهان سروش حق ندا داد که به آن شخص بگویید: «ای مردک! من بارها تو را به انحای مختلف مجازات نمودم، ولی تو از روی نادانی و جهالت به آن‌ها توجه نکردی. قلب تو آن‌قدر زنگ‌زده و غبارآلود است که لکه‌ای از آن تیرگی قادر است دیگی بزرگ را سیاه نماید.

تو مانند آهنگری سیاه‌رو هستی که دوده‌های آهنگری هیچ اثری در چهره‌اش نمی‌گذارد. در حالی که اگر همان آهنگر مردی سفیدرو بود، چهره‌اش بلافاصله نشستن دوده‌ها را منعکس می‌کرد. قلب تو نیز شبیه همین است.

آری، در آن هنگام که قلب انسان سفید باشد، تأثیر گناه را بلافاصله درک کرده، ناله سر داده و خداخدا می‌گوید. اما وقتی به معصیت اصرار کرده و به آن عادت نمود، دیگر در جست‌وجوی توبه کردن نخواهد بود و اینجاست که گناه کردن برایش شیرین خواهد شد؛ تا جایی که به کلی از دین برگشته و سرانجام کار به جایی خواهد رسید که وقتی گناه می‌کند، قدرت خدا گفتن از او سلب می‌شود.»

مرد وارسته همه این حرف‌ها را به آن مرد مغرور زد، ولی او در جواب گفت: «اگر خدا مرا مؤاخذه نموده است، پس نشانه‌هایش کجا و چیست؟»

مرد وارسته به خدا رو کرده و عرض نمود: «این مرد برای گرفتاری خود طلب نشانی می‌کند! نشانه‌ای به من بده تا به او ثابت کنم.»

سروش حق فرمود: «من پوشاننده گناهان بندگانم هستم و اسرار او را فاش نخواهم کرد، ولی تنها نشانه ای از بلایی را که او بدان گرفتار کرده‌ام برای تو بیان می‌کنم و آن این است هر چقدر که کارهای نیک زیادی به‌جا آورده، ولی روح او از این کارها هیچ حظ و لذتی نبرده است.

می‌کند طاعات و افعال سَنی لیک یک ذره ندارد جا و شَنی

او هرچند طاعات بسیار به‌جا می‌آورد و کارهای خوبی انجام می‌دهد، ولی ذره‌ای ذوق و حال در او پیدا نمی‌شود.

ذوق باید تا دهد طاعت، بَر مغز باید تا دهد دانه، شجر

ذوق و حال لازم است تا طاعات و عبادات محصول دهد. مغز لازم است تا از هسته، درختی به وجود آید.

بردلت زنگار بر زنگارها جمع شد تا کور شد ز اسرارها

دل تو را زنگارهای متراکم پوشانده و این زنگارها آن‌قدر روی هم انباشته شده که توان مشاهده اسرار و حقایق را از شخص گرفته است.

پس چه نشانه‌ای برای سیاهی و تاریکی دل آشکارتر از آنکه اطاعت و عبادت انسان کوچک‌ترین لذت روحانی و تأثیر معنوی نداشته باشد؟

پس کجاست آثار الهی اعمالی که به‌عنوان عبادت انجام می‌دهیم؟ مگر نه این است که کار نیک باید انسان را از فحشا و گناه دور کند؟ پس کار خیر این رباخواران یا رشوه‌خواران و شهوت‌رانان بی‌بندوبار یا متملقین و چاپلوسان از کدام مقوله است؟

اینان با تمام این اعمال ادعا دارند که ما در عین سعادت به سر می‌بریم و خدا ما را گرفتار نکرده و دچار هیچ بلا و عذابی نمی‌شویم. ولی سؤال این است که چه بلا و عذابی بالاتر از این‌که انسان در عین غوطه‌ور بودن در لذایذ، از خود و دیگران بیگانه باشد؟

گاه درون بعضی از انسان‌ها به سبب معصیت به‌قدری تیره و تار می‌گردد که دیگر نه برای او بدی می‌ماند و نه خوبی. و وقتی که دو پدیده خوب و بد از قاموس درون انسانی محو و نابود گشت، دیگر آن نوری که وسیله تشخیص حق و باطل است به خاموشی می‌گراید.

و این، درد بی‌درمانی است که بسیاری به آن گرفتار شده و برای توجیه بی‌خیالی خود متوسل به منطق‌های مضحکی می‌شود؛ به‌عنوان مثال از سر ریاکاری و تظاهر کار خیر انجام می دهند ولی نه از سر خیرخواهی و کمک به هم نوع.

آیا تاریک‌تر از آن دل می‌توان تصور نمود که انسان در لجنزار کارهای بد غوطه بخورد، ولی معتقد باشد که دلش نورانی است؟

آیا با یک مثال کوچک، خود را آراسته جلوه دادن، یا به روی مردم خندیدن و گاه چند ریالی هم به فقرا دادن، قلب پاک و روشن نامیده می‌شود؟

. …

همه جان من محو جانانه شد

به معشوق من، سینه کاشانه شد

و آنکه بر او جان چو جانانه گشت

سینه بر عشقش چو کاشانه گشت

وصف بر او در سخن افسانه شد

مستِ بر او این دلِ دیوانه شد

ارادتمند شما

خاک پای آستان شما

سیّد سعید

Facebook
Twitter
LinkedIn