نویسنده: شهرداد خبیر
وکـالت به شاهـزاده رضا پهلوی
زمانمندی و درد جاودانگی (۳)
یکی قطره باران ز ابری چکید
خجل شد چو پهنای دریا بدید
که جایی که دریاست من کیستم؟
گر او هست، حقا که من نیستم
چو خود را به چشم حقارت بدید
صدف در کنارش به جان پرورید
سپهرش به جایی رسانید کار
که شد نامور لؤلؤ شاهوار
بلندی از آن یافت کو پست شد
درِ نیستی کوفت تا هست شد
تواضع کند هوشمند گزین
نهد شاخ پر، میوه سر بر زمین
(سعدی)
در ادامه مبحث سرمقاله ماه پیش، در مورد «معنای زندگی ، مفهوم هستی و هست بودن ، و آرزوی جاودانگی» کار را با یک حکایت مستند تاریخی می آغازم:
تمنای دیرندگی
«در زمان» می توان «بهترین» شد، اما «از زمان» نمی توان «بهتر»بود . (هگل)
چنگیزخان چون در شصت سالگی، آثار پیری را در خود یافت، برای حفظ سلامتی و باز جوانی یا دستکم تمدید حیات، به جستجوی پزشکان حاذق بر آمد. او که در طول زندگی خود به هر ناممکنی دست یافته بود و هر گاه اراده می کرد جان هزاران نفر را به نیابت از عزرائیل می ستاند، اینک به قول – آلبر کامو، به استعاره از امر محال، «ماه آسمان» را می خواست، بر روی زمین و در کنار خود!
اگر که بیهوده زیباست شب
برای «چه» زیباست شب؟
برای «که» زیباست شب؟
شب و رود بی انحنای ستارگان
که سرد می گذرد…..
و سوگواران دراز گیسو، بر دو جانب رود
یاد آورد کدام خاطره را
با قصیده نفس گیر غوکان
تعزیتی می کنند؟!
به هنگامیکه هر سپیده
“به صدای هم آواز دوازده گلوله”
سوراخ می شود. …… ( شاملو .ا. بامداد)
خداوندا! آفرین (رحمت) آر بر نفرین ما: این شب گرفتگان خواب زده ی سرکوفته، اما با «قناعت نباتی»، آسوده در «گرم سرای» عافیت! و غافل از استارگان نقره فام کهکشان وطن، که بعد از هزاران سال خاموشی و خموشی شان، همچنان نور افشان، در ژرفای تاریکی و سرمای شبند!
…به او حکایت کردند که خردمند صاحبدلی هست بنام: ‘جان چون’ که از تمام رازهای زمین و آسمان آگاه است و حتی راز ساختن اکسیر “حیات جاوید” را می داند. او مردیست در ذروه کمال. این پیر دانا، از دیرباز به انبوه ابرها راه داشته، بر پشت لک لک ها سوار می شود و می تواند به هیأت موجودات دیگر در آید. از نعمت های مادی دنیا چشم پوشیده و با گروهی از خردمندان دیگر، در کوه ها به عزلت نشسته و جویای «حجرالفلاسفه» است (سنگ حکمت، افزار تبدیل و «ارتقا جوهر» به « گوهر» و نیز داروی «انوشگی» از نظر کیمیاگران، به چینی Dan ). او غرق در اندیشه، گاه چون نعش و گاه چون درختی بر جا و بی جنبش می ماند. گاهی چون رعد می غرّد و گاه چون باد، سبک پای می رود؛ عجایب بسیار دیده و غرائب فراوان شنیده و کتابی نیست که نخوانده باشد. چنگیز فرمان داد تا مشاور چینی اش، با «پایزه» زرین با تصویر پلنگ خشمگین ( نشان اختیارات حکومتی)، نامه ای را بنام شخص چنگیزخان به ‘چان جون’ تحویل دهد با این نوشته: “من ساکن صحراهای شمال چین از تجمل و امیال نکوهیده مبرا هستم. من پاکیزگی، و مردانگی را دوست دارم، یکه و تنها غذا می خورم و همیشه مثل مهتران اسبان، با یک کرباس ژنده بسر می برم. در این هفت سال کارهای عظیم به انجام رسانده ام. شأن من عظیم و وظایف من خطیر است و اقتدار خود را در تمام ممالک عالم استوار ساخته ام؛ اما بیم آنست که حکومت با پیری من کاستی گیرد. من آگاه شده ام که تو مردی فرزانه هستی و در پس دره های سنگلاخ، خود را از چشم جهانیان پنهان می داری! استدعا دارم: گام در راه گذاری و نزد من آیی. بر قوم من رحمت آر و مرا از راز« اکسیر حیات» آگاه گردان”. مشاور بعد از ورود به چین،’ چان چون’ پیر را با تنی نحیف و جامۀ ژنده، نزار درون دره ای خاموش و خلوت یافت و نامه خاقان را به او داد.
ابتدا به رفتن رضا نمی داد ولی پس از دریافت نامه دوم چنگیز، بعد از دو سال عبور از کوهستانها، شنزارها و آن راه دراز به کنار جیجون رسید و از رود گذر کرد و به طبیب مخصوص چنگیز که به پذیره او آمده بود گفت:” من وحشی کوهی، تنها برای آن اردوگاه جنگی خاقان آمده ام تا سخنی مهم به او بگویم که اگر پذیرفته آید، عالمی نیکبخت گردد”. از شهر بلخ که سکنه آن گریخته بودند و فقط زوزه سگان گرسنه در آن شنیده می شد، گذشت و پس از چهار روز به شادروان (خیمه) زرد چنگیز رسید و به سنت کاهنان چینی در برابر فغفوران، او نیز زانو نزد و تنها سرش را به علامت احترام خم کرد. در برابر خاقان: مرد پیری خشکیده، ایستاده بود. رخسارش از تابش آفتاب و باد سوزان سوخته، کرک سپیدی بر تارک و کفش هایی از بوریا داشت و قبایی کهنه برتن. بیشتر به دریوزگان و سائلان می مانست؛ ولی آرام و بی هراس به فرمانروای سفاک گیتی می نگریست. چنگیز با چهره تیره و ریش قرمز آمیخته به تارهای سفید و با چشمان ازرق، گربه وار به خردمند کهنسال و فقیر نگاه می کرد که با این شمایل می بایست «عمر افزون» را به او می بخشید. چنگیزخان نیز مانند میهمان خود جامه ای ساده از کرباس سیاه بر تن داشت و بر چهره اش گرد پیری نشسته بود، ولی راه زندگی آنان متفاوت بود. خردمند چینی تمام زندگی خود را برای راز رهایی و تسکین انسانها از چنگ بیماریها و رنجها و پیری و مرگ، وقف تحصیل علم کرده بود و به تمام کسانی که به او نیاز داشتند یاری می رساند. ولی خاقان همواره سالار سپاه های بزرگ بود و منادی مرگ؛ جنگاوران را به کشتار و نابودی اقوام دیگر می فرستاد و پیروزی های خود را با مرگ هزاران هزار انسان بدست می آورد. اکنون که سالهای واپسین عمرش فرا رسیده بود از این: پیر نزار گوشه گیر انتظار داشت که بار دیگر او را جوان و نیرومند سازد و برای همیشه از چنگال مرگی برهاند که گام به گام، از پی خاقان می تاخت و آماده بود تا این مقتدرترین فرمانروای جهان را به مشتی خاک بدل کند و به دیار نیستی روانه سازد. هر دو پیر دیری خاموش بودند. سپس چنگیزخان سخن آغاز کرد و پرسید: “سفرت به خوشی گذشت؟ در شهرهایی که توقف کردی، همه چیز فراهم بود؟ ‘چان چون’ گفت: “در آغاز راه، انواع خوردنیها به حد وفور برای من فراهم می آوردند ولی سپس، هنگام عبور از سرزمین هایی که لشگر تو از آنها گذشته بودند، همه جا آثار جنگ و هدم و نهب و حریق و قحط هنوز برجا بود و تهیه آذوقه دشوار بود. “چنگیز خان گفت: “اما اکنون نزد من همه چیز را برای تو فراهم است. هر روز نزد من آی و ناهار با من صرف کن”. ‘چان چون’ گفت:” نه! مرا به این الطاف و مراحم نیازی نیست. این وحشی کوهی، در ریاضت بسر می برد و گوشه تنهایی را دوست دارد”. خاقان گفت: “اکنون تا زمانی که دوباره ترا فرا خوانیم، مرخصی! و اجازه رفتن می دهیم. ‘چان چون’ از جا برخاست و با ادای احترام از خیمه بیرون رفت.
ادامه دارد…















