زن ایرانی – از ادبیات کلاسیک تا تاریخ‌سازی در عصر پهلوی

نویسنده: شهرداد خبیر

زن ایرانی از نخستین روزهای روایت ‌ های اسطوره ‌ ای تا دوران معاصر، همواره در میان دو نیروی متضاد زیسته است: سنت ‌ ها و فشارهای اجتماعی که او را در سکوت و اندرونی می ‌ خواستند، و عشق، خرد و شجاعتی که او را به میدان تاریخ می ‌ کشاند. در هر دوره، زن ایرانی با فقدان ‌ ها و محرومیت ‌ ها روبه ‌ رو بوده است: فقدان آزادی، فقدان حق انتخاب، فقدان حضور در عرصه ‌ های اجتماعی. اما همین زن، با نیروی ایمان و اراده، توانسته است از این موانع عبور کند و تاریخ ‌ ساز شود. قصه ‌ ی زن ایرانی، قصه ‌ ی ایستادگی در برابر تعصب و محدودیت است؛ قصه ‌ ی رودابه و تهمینه و گردآفرید در شاهنامه، قصه ‌ ی رابعه قزوینی در عرفان، قصه ‌ ی بی ‌ بی خانم استرآبادی و تاج ‌ السلطنه در مشروطه، و قصه ‌ ی فرخ ‌ رو پارسا، مهناز افخمی، مهرانگیز دولتشاهی و فرح پهلوی در عصر پهلوی دوم.

رودابه، دختر مهراب شاه کابل، در قصری بزرگ اما در حصاری از سنت ‌ ها زندگی می ‌ کرد. همه می ‌ دانستند که ازدواج او باید ابزاری برای قدرت سیاسی باشد. اما رودابه، در شب ‌ های بلند، از پنجره ‌ ی قصر به ستاره ‌ ها نگاه می ‌ کرد و در دلش آرزوی آزادی داشت. وقتی خبر رسید که زال، پهلوان سپیدموی ایران، به کابل آمده، رودابه دلش لرزید. دیدارشان در باغی پنهانی، با نگاه ‌ های پر از بیم و امید، آغازگر عشقی شد که همه ‌ ی بزرگان آن را «گناه» می ‌ دانستند. پدرش خشمگین شد، موبدان هشدار دادند، اما رودابه ایستاد. او گفت: «من زنی نیستم که تنها ابزار سیاست باشم؛ من انتخاب می ‌ کنم.» همین شجاعت، راهی تازه گشود و او مادر رستم شد؛ قهرمانی که تاریخ ایران را دگرگون کرد.

تهمینه، دختر شاه سمنگان، در جامعه ‌ ای زیست که زن تنها ابزار پیوندهای سیاسی بود. او با جسارت، شبانه به دیدار رستم رفت و عشقش را آشکار کرد. این تصمیم، در نگاه سنتی «گناه» بود. اما تهمینه با آگاهی از سرنوشت، سهراب را به دنیا آورد. او می ‌ دانست فرزندش در آینده با پدر روبه ‌ رو خواهد شد، اما سکوت نکرد. در فقدان حمایت اجتماعی، تنها با نیروی عشق و ایمان، تاریخ ‌ ساز شد و نامش در شاهنامه جاودانه گردید.

گردآفرید، دختر گژدهم، در روزگاری می ‌ زیست که زن باید در اندرونی بماند. اما وقتی سهراب به دژ نزدیک شد، او لباس جنگ پوشید. در میدان نبرد، کلاه ‌ خود بر سر، شمشیر در دست، و قلبی پر از ترس و امید داشت. مردان خندیدند: «زن در میدان جنگ؟» اما گردآفرید با دلاوری، سهراب را شگفت ‌ زده کرد. او نشان داد که زن ایرانی می ‌ تواند در میدان نبرد نیز تاریخ ‌ ساز شود.

رابعه قزوینی، شاعر و عارف قرن چهارم، در جامعه ‌ ای مذهبی و مردسالار زندگی می ‌ کرد. عشقش به بکتاش، غلام ترک، در نگاه خانواده و جامعه «ننگ» بود. برادرش او را به جرم عشق کشت. اما پیش از مرگ، شعرهایش را نوشت؛ شعرهایی که عشق الهی را در قالب زمینی بیان می ‌ کرد. او در فقدان آزادی، با قلمش تاریخ ‌ ساز شد. قرن ‌ ها بعد، نام رابعه همچنان الهام ‌ بخش زنانی شد که در برابر سنت ایستادند.

با رسیدن به دوران مشروطه، زنان ایرانی برای نخستین بار به ‌ طور جدی وارد عرصه ‌ ی اجتماعی شدند. بی ‌ بی خانم استرآبادی در جامعه ‌ ای که زن را بی ‌ سواد می ‌ خواست، مدرسه‌ی دخترانه تأسیس کرد. مردان متعصب بارها مدرسه ‌ اش را تهدید کردند، اما او با قلم و اراده ایستاد. کتاب «معایب ‌ الرجال» را نوشت و با طنز، مردسالاری را به نقد کشید. تاج ‌ السلطنه، دختر ناصرالدین شاه، در حرمسرا بزرگ شد؛ جایی که زن تنها وسیله ‌ ی سرگرمی بود. او با نوشتن خاطراتش، پرده از رنج زنان برداشت و از آزادی و اصلاحات دفاع کرد. زنان انجمن ‌ های مخفی مشروطه در تهران و تبریز، اسلحه تهیه کردند و در تظاهرات شرکت کردند. آنان در فقدان امنیت و آزادی، با شجاعت تاریخ ‌ ساز شدند.

در عصر پهلوی دوم، زنان وارد عرصه ‌ های تازه ‌ ای شدند. فرخ ‌ رو پارسا، دختری پزشک ‌ زاده که از کودکی با کتاب انس داشت، در جامعه ‌ ای که آموزش دختران «بیهوده» شمرده می ‌ شد، نخستین وزیر زن ایران شد. بارها تهدید شد، اما مدارس دخترانه را گسترش داد و تاریخ ‌ ساز شد. مهناز افخمی در کرمان بزرگ شد، جایی که سنت ‌ ها سنگین بود. او با تأسیس سازمان زنان ایران، دختران روستایی را به کلاس درس آورد. در برابر فشار مذهبیون ایستاد و گفت: «آموزش زن، آموزش جامعه است.» مهرانگیز دولتشاهی در خانواده ‌ ای اشرافی به دنیا آمد، اما راهی متفاوت برگزید. نخستین زن سفیر ایران شد و در مجلس شورای ملی، برای حقوق زنان جنگید. در جامعه ‌ ای که زن را «ضعیف» می ‌ دانست، او نماینده ‌ ی ایران در جهان شد. قضات زن در دهه ۱۳۴۰ وارد دانشکده حقوق شدند، با تمسخر و مخالفت مردان روبه ‌ رو بودند. اما آنان با پشتکار، بر کرسی قضاوت نشستند و نشان دادند عدالت جنسیت نمی ‌ شناسد. فرح پهلوی، دختری فرهنگی که به ملکه ایران بدل شد، در جامعه ‌ ای که زن ملکه را تنها «نماد» می ‌ خواست، بنیادهای فرهنگی و هنری تأسیس کرد، دانشگاه ‌ ها را گسترش داد و از هنرمندان زن حمایت کرد. فروغ فرخزاد، شاعر نوگرای معاصر، صدای جسور زن ایرانی در ادبیات مدرن بود. او در جامعه ‌ ای سنتی، با شعرهایش مرزها را شکست و تاریخ ‌ ساز شد. زن ایرانی، از اسطوره تا معاصر، همواره در فقدان و فشار زیسته، اما با عشق، خرد و مقاومت، تاریخ ‌ ساز شده است. قصه ‌ ی او، قصه ‌ ی ایستادگی در برابر تعصب و محدودیت است؛ قصه ‌ ای که از رودابه و تهمینه آغاز شد، با رابعه و بی ‌ بی خانم استرآبادی ادامه یافت، و با فرخ ‌ رو پارسا و مهناز افخمی و دیگران در عصر پهلوی دوم به اوج رسید. این قصه هنوز ادامه دارد، و زن ایرانی همچنان پلی میان گذشته و آینده است؛ نگهبان فرهنگ و سازنده ‌ ی فردا.

ادامه دارد…