کتاب نادرشاه افشار – ۵۷

نوشته: دکتر محمد حسین میمندی نژاد

با وجود نفرت خودش را سپر بلا کرد

وقتی که شاهزاده خانم ها وارد شدند اشرف چند پیاله شراب خورده بر سر کیف بود، صورتش گل انداخته چشم هایش می درخشید. به قد و بالای واردین که از ترس می لرزیدند نظر دوخته می کوشید شکل و شمایل آنان را ببیند. زن رسمی اش که تصمیم گرفته بود خود را سپر بلای خواهران و کسان خود سازد با روی گشاده در جلوی دیگران ایستاده بود. او خود را به بهترین وجهی آراسته بود. او زیبا بود و با آرایش خود را قشنگ تر ساخته با چشمان گیرا و جذابش نظر امیر را به خود معطوف ساخت. اشرف در حالی که قاه قاه می خندید و از آن خنده لرزه بر اندام شاهزاده خانم ها افکند، به زن خود گفت: تو که با من بر سر جنگی!

شاهزاده خانم نگاه تعجب آمیزی به شوهر خود افکند، این نگاه آن قدر دل انگیز بود که بعد از مدت ها دوری و ناکامی امیر را به هوس انداخت.

امیر اشرف اشاره ای کرد و با خنده گفت: اگر با من قهر نیستی بیا با دست خود پیاله ام را پر کن.

شاهزاده خانم با یک دنیا کرشمه و ناز جلو رفت، در نزدیکی امیر نشست،‌ تنگ شراب را برداشت و پیاله ای که در دست امیر بود از شراب پر کرد.

بوی عطری که شاهزاده خانم به خود زده بود شامه امیر را پر کرد، پیاله شرابی که در پی آن نوشیده شد کام امیر را گرم نمود، مست بود مست تر شد. پیاله زمین گذاشت، دست برد، بازوی شاهزاده خانم زیبا و دل انگیز را گرفت او را به طرف خود کشید، می خواست او را ببوسد.

شاهزاده خانم با قیافه ای محجوب استقامت کرد با کرشمه و ناز، با ادا و اطوارهای هوس انگیز به امیر فهماند در برابر کسانش این عمل صحیح نیست.!

این استقامت در برابر خواسته امیر که مست بود شاید این فکر را در او ایجاد کرد که باز هم زنش می خواهد با او عناد کند، به خاطر آورد قصدش در این شب چیز دیگری بوده است به این جهت قیافه اش در هم رفت و متوجه شاهزاده خانم های دیگر شد.

شاهزاده خانم که متوجه تغییر حال امیر اشرف شد و خطر را برای کسانش حس کرد نزدیک شد. تنگ شراب را با یک دست برداشت، با دست دیگر پیاله گرفت با عشوه و ناز پیاله ای پر کرد، به رسم سابق جرعه ای نوشید و بقیه را به لب امیر برد،‌ خودش را به او نزدیک تر ساخت برای مرتبه دیگر توجه امیر اشرف به او معطوف گردید.

در اطاق مجاور مطرب های خاصه آهنگ طرب انگیزی می نواختند، شراب شیراز در رگ های امیر اشرف به چرخش آمده از دیدن قیافه زن عزیزش که با عشوه و ناز پیاله شراب به لبش آورده بود مفتون و شیدا گردید.

  پیر جوان دل

شاهزاده خانم مرتبه دیگر با ایماء و اشاره به امیر فهماند از بودن دیگران در آن اطاق ناراحت است.

امیر اشرف که شاهزاده خانم را بر سر مهر دید فریاد کشید: بروید!

از این فریاد آزادی بخش، شاهزاده خانم ها خوشحال شدند، به سرعت از آن مکان که قفسی برایشان محسوب می شد خارج گردیدند، نفس راحتی کشیدند، خدا را شکر کردند که در اثر فداکاری شاهزاده خانم که از دیدن شوهرش منزجر و متنفر بود و برای خاطر آنان نقش دلباختگان بازی کرده بود موقتاً خلاص گردیدند.

قلب های حساس و روح آزرده شاهزاد ه خانم ها بیش از پیش گرفتار اضطراب و ناراحتی بود، اشک می ریختند و از خالق متعال فرج بعد از شدت می طلبیدند.

دیده بانان، کسان امیر اشرف، سپاهیان که اطمینان داشتند قوای محاصره کننده نمی توانند مزاحمتی برای آنان ایجاد کنند بدون دغدغه خاطر و ترس و واهمه ای به خواب رفته بودند.

نادر به قلعه راه یافت

اشرف مست را کت بستند

شب از نیمه گذشته بود، کدخدا سر از نقب به در آورد بلافاصله بعد از او نادر و چند نفر از سردارانش با شمشیرهای برهنه، آماده برای دفاع در برابر هر پیش آمدی خارج گردیدند، سرداران نادر در طول جنگ هائی که در رکاب سپهسالار کرده بودند به وظایف خود آشنا بودند.

سربازان نادر مانند مورچه که سر از لانه بیرون آوردند به سرعت از نقب خارج شده بدون سر و صدا منتظر کسب دستور می ایستادند.

نادر به سرعت موقعیت مکانی که در آن وارد شده بودند دریافت، در چند روز که قلعه را در محاصره داشت به خوبی از وضعیت برج و باروی اطراف قلعه با خبر شده و نقاط دیده بانی را به خاطر سپرده بود. در تمام مدتی که سربازان از نقب خارج می شدند به سردارانش دستورات لازم را داد. هر یک از سرداران سپاه نادر با نفراتی که جزو ابواب جمعی خودشان بود به راهنمائی کدخدا و چند نفری که مورد اطمینان کدخدا بودند و طبق دستور کدخدا در اطراف نقب منتظر ورود قوای نادر نشسته بودند به طرف نقاط حساس قلعه حرکت کردند.

طبق دستور نادر سپاهیانش می بایستی در کمال آرامش و سکوت رفتار نمایند. سربازان حریف که در این ساعت در خواب بودند نمی بایستی با خبر شوند و در صورت برخورد با سربازان اشرف وظیفه داشتند قبل از آن که صدائی درآورند خاموششان سازند.

نقل و انتقال قوای نادر به سرعت عملی گردید. تمام نقاط حساس قلعه جایگاه سربازان امیر اشرف تحت نظر گرفته شد.

  آداب فرهنگی و آیین ملی در ایران باستان – قسمت 27

نادر با تعدادی از فدائیان خود به راهنمائی کدخدا به طرف مقر امیر اشرف راه افتاد.

طبق قرار قبلی به فرمان نادر می بایستی حمله آغاز شود همگی منتظر بودند فرمان برسد، دست به کار شوند.

عده ای از افراد به بام های قلعه راه یافته بر تمام خانه های قلعه دست یافتند. نادر منتظر بود هوا روشن شود تا در هنگام حمله کردن، سربازانش به جان هم نیافتند، به عوض از پا در آوردن حریف قصد جان یکدیگر ننمایند.

هوا اندک اندک روشن می شد، نسیم سحری وزیدن گرفت. موقع صدور فرمان رسید: نادر با صدای رسای خود فریاد برآورد: حمله!!!

یک مرتبه از چهار هزار حلقوم صدای بانگ یورش بلند شد، این فریادهای رعدآسا در دل کوه پیچید و به سرعت حمله آغاز گردید. قبل از آن که سربازان امیر اشرف از خواب و بهت و گیجی خارج شوند، قبل از آن که برای مبارزه مهیا و آماده گردند، دسته ای سر از کف دادند، عده ای هم که مقاومت و ایستادگی کردن در برابر سربازان نادر را بیهوده دانستند تسلیم شده اسیر گردیدند. بقیه سپاهیان نادر که در پای قلعه منتظر بودند، همین که فریاد رعد آسای رفقای خود را شنیدند راه افتادند و به پیش روی به طرف قلعه پرداختند. نادر با فدائیانش به طرف جایگاه اشرف پیش رفت، به حمله پرداخت یکی بعد از دیگری محافظین اشرف را از پا در آورد و به صحن حیاط وارد شد. شاهزاده خانم های صفوی که به خواب نرفته بودند، تمام آن شب به گریه و زاری پرداخته خاتمه وضع اسف انگیز خود را طلب می کردند، وقتی بانگ یورش را شنیدند بدون این که بدانند چه خبر شده است بی اختیار خدای بزرگ را یاد می نمودند. امیر اشرف در اثر افراط در خوردن مشروب مست و از خود بیخود بود، شاهزاده خانم صفوی برای این که خود و کسانس در امان بمانند با کرشمه و ناز پیاله های پی در پی به او خورانده بود. شاید هم خیالاتی در سر پرورانده میل داشت پس از مست شدن و بی خبر گردیدن اشرف با خنجری که در کنار امیر بود قلبش چاک دهد و جمعی را از شرش خلاص سازد. با این که روی خوش به امیر نشان می داد روحاً منقلب بود از خدا طلب کمک می کرد. در این موقع که بانگ یورش بلند شد فکر کرد خدای بزرگ به فریادش رسیده است. برای این که بداند چه خبر شده است از جای خود بلند شد به طرف در حرکت کرد، در صحن حیاط عده ای مسلح به نظرش آمد، برق شمشیرهایشان را در روشنائی مشعل دید، متوجه شد این اشخاص غیر از کسان اشرف هستند، خوشحال شد به طرف اطاقی که شاهزاده خانم های دیگر در آن مسکن داشتند حرکت کرد.

  حرکات اصلاحی - این قسمت: التهاب تاندون آشیل

امیر اشرف با صدای دو رگه محبوب را صدا کرد، در عین مستی و بی خبری تمنای وصل داشت، صداهای خارج در او اثر نداشت، شاید فکر می کرد سربازانش برای ادای فریضه مهیا می گردند.

همین که متوجه شد محبوب از اطاق خارج شد او را صدا کرد چون خبری نشد اندکی متغیر گردید، از جای خود بلند شد، در حالی که به زحمت تعادل خود را حفظ می کرد برای یافتن محبوب به طرف درب پیش آمد. چون به صدائی که می زد جوابی نیامد فحش و ناسزا شروع کرد و در حال تغییر از اطاق خارج شد.

کدخدا که کنار نادر ایستاده بود همین که چشمش به اشرف افتاد نادر را مطلع ساخت. در روشنائی صبح هیکل اشرف مست و خراب که تلو تلو می خورد و مرتباً فحش می داد به چشم نادر آمد، کسی که مدت ها نادر را ناراحت کرده فرسنگ ها راه به دنبال خود کشانده بود،‌ شخصی که آن همه شقاوت و سنگدلی به خرج داده باعث قتل هزاران هزار نفر شده بود، در دسترس نادر بود. اطرافیان نادر می خواستند حمله کنند و به ضرب شمشیر و خنجر اشرف را از پا در آورند اما نادر قولی که به شاه تهماسب داده بود به خاطرش آمد. فکر کرد برای این مرد شقی و سنگدل یک مرتبه از پا در آمدن آن هم در حال مستی و بی خبری منتهای خوشبختی و سعادت است. قبل از آن که اطرافیانش حمله کنند و جان اشرف را بگیرند دستور داد او را اسیر نمایند. لحظه ای نگذشته بود که دست های امیر اشرف را از پشت بسته او را در برابر نادر انداختند. نادر که متوجه شد در نتیجه فداکاری کدخدای قلعه توانسته است به این پیروزی بزرگ نائل شود دستی به شانه کدخدا زد و گفت: پدر از تو متشکرم. به پاس خدمتی که انجام داده ای حاضرم آن چه بخواهی در اختیارت قرار دهم.

کدخدا در حالی که از شدت ذوق و شوق می لرزید دست نادر را بوسید و عرض کرد: برای شادی روح کسانی که در ظرف این چند روز به دست این جلاد شقی شربت مرگ نوشیده اند اجازه فرما به دست خود جانش بگیرم. نادر در برابر درخواست کدخدا ناراحت گردید، اظهار داشت: در این مورد تنها کسی که می تواند تصمیم بگیرد ظلل الله قبله عالم می باشند من اختیاری ندارم. فکر کن در حدود قدرت من خواهش دیگری بنما تا انجام دهم.

در موقعی که این گفتگو رد و بدل می شد، فدائیان نادر به سرعت مشغول بودند، کسان اشرف یکی بعد از دیگری دستگیر می گردیدند، جایگاه اشرف اشغال و به تصرف سربازان نادر درآمد.

ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

آرشیو مقالات پیام جوان

هم‌اکنون عضو خبرنامه پیام جوان شوید

Newsletter Payam Javan

همراهان پیام جوان