فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی – قسمت ۴۲

نویسنده: سید سعید زمانیه شهری

“فصل هفتم سلسله مقالات فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی”

به نام خداوند رنگین کمان

خداوند بخشنده مهربان

خداوند مهسا، حدیث و کیان

خداوند یک ملت همزبان 

که این خانه مادری، میهن است

که ایران زمین، کاوه اش یک زن است

داستان آراستن لشگر توسط کیخسرو از شاهنامه:

فردای آن روز چون خورشید بر آسمان پدید آمد، کیخسرو در حالی که کلاه گیانی بر سر نهاده و گرزه گاو سر در دست داشت، بر تخت فیروزه ای بنشت و سپاهیان هر یک از پیش او گذر کردند. در جلوی لشکر فریبرز، سوار بر اسب سهند بود و در پس آن گودرز کشواد با گرز و شمشیر و درفش قرار داشت و پشت آن نیز شیدوش بر پای بود که هزاران سرفراز جنگی نیز با نیزه های دراز پشت او قرار داشتند. در اندرون لشکر، گیو دلاور قرار داشت و در پس آن رهام و هفتاد و هشت پسر نبیره بود که همگی با تیغ و نیزه و درفش بودند. نبیره چون نزدیک شاه آمد، بر تاج و تخت او و به گودرز و گیو و بر لشکرش آفرین کرد، پشت گودرز، گستهم با لشکری که همگی آراسته و با گرز و شمشیر و مال بودند، قرار داشت و در پس او، «اشکش» تیزهوش به پای بود که سپاهی از گردان بلوچ گرد کرده و درفشی با نشان پلنگ راست کرده بود او نیز بر شهریار جهان، آفرین خواند و گذر کرد.

کیخسرو چون از پشت پیل نظر افکند، سپاهی به اندازه دو میل دید که همگی ایستاده و به صف بودند، جز آن، نامداران دیگری نیز در پشت سپاه قرار داشتند از جمله فرهاد، گرازه و زنگه شاوران همراه با دلیران و پهلوانانی چند و فرامرز فرزند دلیر رستم نیز سپاهی گران همه از جنگجویان و نام آوران از کشمیر و کابل و نیمروز گرد کرده بود. کیخسر و چون آن برز و بالا و فرو شکوه فرامرز بدید، پادشاهی قنوج تا سیستان را بدو سپرد و از او خواست تا همواره صلح و آشتی آورد و بیهوده جنگ و ستیز به راه نیندازد و یاور درویشان بوده و بر مردم جوانمردی کند. آنگاه هر چه از رزم و بزم و خرد بود وی را آموخت و با فرزند وداع گفت. تهمتن نیز با دلی پردرد سوی پیشگاه آمد و بر شاه که از دیدار او شادمان گشته بود، سجده آورد و از آن شاه برومند خواست تا آن شب را به بزم و میخوارگی بگذرانند و فردا چون فرا رسد، طوس را فرمان دهند تا کرنای بر کشد و با بوق و کوس سوی سرزمین توران رود و اگر جهان آفرین یار و همراهشان باشد، کین سیاوش از افرسیاب بستانند:

  شجریان: سروش مردم، فردوسی موسیقی ایران – قسمت بیست و هفتم

بکوشیم وز کوشش ما چه سود

کز آغاز بود آنچه بایست بود

بد و نیک بر ما همی بگذرد

خردمند مردم چرا غم خورد

داستان رفتن طوس به ترکستان و جنگ با فرود از شاهنامه:

فردای آن روز چون خورشید انوار زرین خویش بر زمین پهن نمود، صدای کرنای و آوای دهل از درگاه طوس برآمد و چون طوس با سپاهش از برای اجرای فرمان شاه آمد، کیخسرو ابتدا از سپاهیان خواست تا گوش به فرمان طوس باشند و تنها از او که سالار لشکر است اطاعت کنند. آنگاه روبه طوس نمود و از او خواست تا به فرمان شهریار گوش سپارد و عهد و پیمان او از یاد نبرد و بر اوست تا کسی را از کشاورز یا مردم پیشه ور نیازارد و تنها با کسانی از در نبرد و ستیز در آید که همرزم آنان باشند سپس از او پیمان خواست تا هیچگونه برکلات گذر نکند، چرا که آنجا برادرش فرود (فرزند سیاوش و جریره) و جریره (دختر پیران و همسر سیاوش) اقامت دارند و شایسته است که راه بیابان در پیش گیرند تا از خسرو به برادرش گزندی نرسد. بدین ترتیب سپهدار طوس سر به فرمان کیخسرو نهاد و راه خویش در پیش گرفت چون قدری راه پیمودند، دو راهی جلوی آنان قرار گرفت، یک راه بیابان بی آب و علف بود و سوی دیگر کلات یعنی همان راه ممنوعه لشکر. اما طوس با خود چنین اندیشید که اگر لشکر سوی بیابان کشد، در میانه راه به آب و آسایش نیازمند خواهند شد، پس بهتر آن است تا از راه کلات روند و جایگاهی از برای آسایش سپاه فراهم سازند:

چپ و راست آباد و آب روان

بیابان چه جوییم و رنج روان

مرا بود روزی بدین ره گذر

چو گژدهم پیش سپه راهبر

ندیدیم از این راه رنجی دراز

مگر بود لختی نشیب و فراز

همان به که لشکر بدانسو بریم

بیابان و فرسنگ ها نشمریم

داستان آگاهی یافتن فرود از آمدن طوس از شاهنامه:

سپاهیان طوس، چون وارد کلات شدند، به هر جای که پا نهادند، سراسر ویران کردند و به آتش کشیدند و هیچ از فرمان خسرو یاد نکردند از آن سوی به فرود خبر رسید که سپاه برادرش از ایران زمین به کین سیاوش سوی توران آمده و قصد آن دارد تا از راه کلات وارد شود. چون فرود آن خبر دردناک بشنید، با دلی پرخون نزد مادر آمد و از او چاره کار جست.

  داستان‌های مثنوی: موش و قورباغه

جریره که خود کین افراسیاب از برای سیاوش به دل داشت، بدو گفت که برادرش کیخسرو در ایران به تازگی تاج شاهی بر سر نهاده و اکنون به کین خواهی سیاوش لشکر سوی توران کشیده است و از فرود خواست تا در این کین خواهی با برادر همراه شود. بدین ترتیب جریره فرزند را به صلح و آشتی با برادر فرا خواند و از او خواست تا توسط زنگه شاوران و یا بهرام به وی پیام و درود خویش بفرستد. از این رو فرود و تخوار، به بالای کوه رفتند، اما با دیدن آن همه لشکر و آلت کارزار در حیرت ماندند. آنگاه تخوار درفش هر یک از نامداران ایران از طوس و گودرز و گیو تا زنگه شاوران و گرازه همه را بدو بازشناساند و نام و نشان آنان بگفت تا به مدد ایزد منان، کین پدر از افراسیاب شوربخت ستانده و سرش از تن جدا کند. آمدن بهرام به نزد فرود به کوه طوس چون فرود و تخوار را بر بالای کوه دید، بر آشفت و فرمود تا سواری نزد آنان رود و علت آمدنشان را جویا شود تا اگر از مردان سپاه ایرانند که باید تنبیه و تأدیب شوند و اگر ترک اند و از جنگجویان تورانند که باید در بند و اسیر نزد سپاه آورده شوند و اگر هم از کارآگاهانند و برای تفتیش آمده اند تا سپاه را بشمرند، که سزاست تا با شمشیر به دو نیم شده و از بالای کوه به پایین پرت شوند. بدین ترتیب بهرام با شمشیر و زره به بالای کوه آمد و نام و نشان آنان بپرسید و به آنان گفت که به یقین چنین لشکر بی شمار با بانگ و آوای کوس هرگز ندیده و نشنیده اند که بدون ترس از سپهدار طوس، اینگونه بر بالای کوه آمده اند، اما فرود بهرام را هشدار داد که سخن به نرمی گوید و با وی تندی مسازد چرا که آنان تنها برای پرسیدن یک سؤال بدان جای آمده اند و اکنون اگر او پاسخ دهد، دلشان را شاد کرده است. سپس از بهرام نام و نشان سالار لشکر خواست و بهرام نیز نام و نشان سپهدار طوس و دیگر پهلوانان و گردان چو گودرز و رهام و گیو و شیدوش و گرگین و فرهاد و زنگه شاوران بدیشان بداد.

فرود که خود در پی بهرام بود، از میان پهلوانان ایران، نامی از بهرام نشنید، از این رو خطاب به بهرام چنین گفت که از مادر شنیده است که چون به سپاهیان ایران رسد، از بهرام و یا زنگه شاوران سراغ گیرد، چرا که هر دوی آنها، از هم شیرگان سیاوشند. بهرام چون نام سیاوش را بشنید و نشان پدر بر بازوی فرود بدید، بدانست که همانا او فرزند سیاوش و از تخم کیقباد است، پس بالفور از اسب فرود آمد و بر او سجده کرد. فرود که از دیدن بهرام بسیار شاد گشته بود، علت آمدنش بر بالای کوه را بدو بازگفت و اینکه آمده بود تا نشان سالار لشکر از آنان باز پرسد و پس از آن چندی را به بزم و سرور و شادی سر کنند و سپس همگی با دلی کینه خواه سوی توران روند و دمار از روزگار افراسیاب در آورند:

  سال‌های جدایی - قسمت 15

میان را ببندم به کین پدر

یکی جنگ سازم به درد جگر

که اندر جهان کینه را زین نشان

نبندد میان کس ز گردنکشان

بهرام که گفتار «فرود» و عقل و دانشش وی را پسند آمده بود، بدو گفت که از هر آنچه سخن رانده است، به طوس خواهد گفت، اما سر و مغز ملوس از پند و نصیحت عالی است و دانش و خرد در وی راه ندارد. از آن گذشته، وی را هنر و نژاد و مال بسیار است و چون از نژاد نوذر است چنین می پندارد که تاج کیانی شایسته و درخور اوست و دیگر آنکه فریبرز را به جای کیخسرو به شاهی می خواهد، اکنون نیز فرمان داده تا فرود که فرزند سیاوش است را دست بسته نزد او آورند. بهرام چون نزد طوس آمد، نام و نشان فرود بداد و سپهبد را از کار فرود که همانا از در صلح و آشتی آمده بود و با کسی سر جنگ و ستیز نداشت، و خود نیز به کین خواهی پدر و تباهی افراسیاب آمده بود، آگاه نمود. اما طوس ستمکاره را از آن سخنان خوش نیامد و چاره در آن دید که با گفتارش او را بفریبد. از این رو «ریونیز»، جنگجو خواست تا با چند تن از نام آوران نزد فرود رود و سرش را از تن جدا کند. آن سوی چون فرود و تخوار، بازگشت سواری دیگر جز بهرام را دیدند، دانستند که طوس آن گفتار را خوار و حقیر شمرده و خرد را از خود دور کرده است و فرود چون نشان آن سوار از تخوار پرسید، چنین پاسخ شنید که او همان «ریونیز»، داماد طوس است که چهل خواهر دارد و خود تنها پسری بیش نیست و فریبکار و چاپلوس و چون اهریمنان است.

و…. سرانجام نور بر تاریکی پیروز خواهد شد و ایران، ققنوس وار و نیلوفرانه از خاکستر خویش برخواهد خواست.

بگویید آهسته در گوش باد

چو ایران نباشد تن من، مباد

ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

آرشیو مقالات پیام جوان

هم‌اکنون عضو خبرنامه پیام جوان شوید

Newsletter Payam Javan

همراهان پیام جوان