سال‌های جدایی – قسمت ۲۶

نویسنده: پریدخت کوهپیمان

و از جهت روان شناسی هم مشکلات آنها را در هفته ای یکی دو بار طی جلساتی که تشکیل میداد با او در میان گذاشته و راه کار بگیرم. حالا خواننده این مطالب باید به این فکر کند در یک شهر جنگ زده و ویرانه که عموم خانواده های درمانده از همه جا به این شهر آمده بودن وهر خانواری ده تا مشکل اساسی داشت از کمبود و نبود جا و مکان و دارو و محل های آموزشی و حتی امکانات حمل ونقل و نبود کارکنان کامل در یک اداره مهم و دکتر و بیمارستان و خلاصه خیلی چیزها که در شهرهای بزرگ بروال عادی باز گشته بود چگونه یک دانشجوی روانشناسی که باید هر روز صبح هم به دانشگاه اهواز برود و در هفته شاید میتوانست دو روز به ما سرکشی کند توانسته بود مجوز چنین کار مهم  و شاقی را بگیرد و توسط پارتی که داشت در بوارده جنوبی یکی از منازل خاص که دارای فضای بزرگی بود و چندین اطاق داشت آب و برق مفت و امکانات مجانی با گرفتن چند کودک معلول از بهزیستی بره زیر پوشش کمکهای دولتی و از همه گذشته به نام این اطفال بیگناه کلی پول و درآمد به جیب بزند. متاسفانه تا من متوجه چنین سود جویی کثیفی شدم دو سال طول کشید چون باز هم این من بودم که صادقانه و دلسوزانه به حق این فرشتگان معصوم خوبی میکردم و از جان مایه میگذاشتم که شاید بشود به آنها خدمتی کرد. بیشتر این کودکان یا یتیم بودن و یا در خانواده ای زندگی میکردن که به نان شب محتاج بودن. شهری که این گونه متلاشی بود پدر یا مادر خانواده کجا میتوانستن کاری پیدا کنن که بتوانن در انتهای روز با اندک درآمدشان لقمه نانی برای فرزندان گرسنه خود  تدارک ببینن. در روزهای اول کارم بیشتر غم من این بود که هر چه زودتر آماده خدمت به این کودکان شوم و بعد از چند هفته که ماموری از طرف بهزیستی به مرکز آمد یک منوی غذا همراه با مبلغی بودجه خرید مواد غذایی به مسئول مرکز داد. نا گفته نماند چنین روزهایی عمال خانم به او خبر میدادن که حتما در مرکز باشد و ایشان قطعا حضور داشت و آنروز پس از رفتن مامور بهزیستی بلافاصله خانم مسئول مدرسه مرا صدا زد و از من خواست کسی را که بهش اطمینان دارم و خوب میشناسم  براش پیدا کنم تا از فردا توی آشپزخونه برای بچه ها غذا درست کنه و ما بر اساس برنامه ای که داده شده بود برای این بچه ها غذا تهیه کنیم و خود تو هم مسئول این خانم آشپز هستی که  بتونه از عهده این کار بر بیاد. 

روزبعد با اینکه برنامه داده شده به دیوار سالن غذا خوری نصب شد، من دیگه موضوع را جدی گرفتم ویک خانمی را سراغ داشتم با داشتن دو بچه تیز هوش ولی همسری بیکار و بیمار. خودش گاهی تو خونه ها کارگری میکرد که این حداقل درآمد، چندان کفاف خرج زندگی آنها را نمیداد. در ایستگاه شش ذوالفقاری توی یک خونه نیمه ساخته که آب هم نداشت زندگی میکردن. سراغ او رفتم و جریان را بهش گفتم با توجه به اینکه میتونست هر روز با اتوبوس به محل کارش بیاد و به خونش تقریبا نزدیک بود! قبول کرد. البته این خانم خوش انصاف شرط گذاشت که چون بیشتر این بچه ها زیر پوشش بهزیستی هستن باید کمی ملاحظه مرا بکنی و حقوق کمتری دریافت کنی. بدبختانه خانمی که آشپزی را قبول کرد یک پسر سه ساله معلول یعنی لال و از جهت ذهنی عقب افتاده هم داشت. پس از اینکه حقوقش را بهش گفت او هم در خواست کرد که پس به جای پرداخت شهریه، بچه ام او را هم ثبت نام کنید، من هر روز با خودم اونو میارم. حالا تصور کنید اون زمان به این خانم با هشت ساعت کار ماهیانه صد وسی تومان پرداخت میکرد و چون فرزند معلول او تحت پوشش بهزیستی بود این خانم در قبال پذیرش بچه خانم محمودی ماهیانه بیست هزار تومان از بهزیستی دریافت میکرد بنابراین با این کمک به مرکز او ماهی صدوده تومان در واقع میگرفت چون به خاطر پذیرش بچه این بیست تومان هم از حقوق دریافتی او کم میشد. به هر جهت فردای آن روز مشاهده کردم که پدر خانم که در اصل به جای نگهبان شبانه روز در مرکز میماند و گاهی روزها سری به خانه میزد چون مادر خانم تنها در خانه بود و گاهی برای خرید مایحتاج خونه به آنجا میرفت با یک سفره پر از نان لواش وارد آشپزخانه شد و فورا به خانم محمودی گفت امروز برای بچه ها دمی گوجه فرنگی آماده کن! اونم بنده خدا که دید پدر خانم داره دستور میده فقط گفت: چشم ولی وقتی او از آشپزخانه بیرون رفت از من پرسید چکار کنم باید زیر نظر شما یا این آقا کار کنم؟ من هم که هنوز نمی دانستم پدر و دختر چه نقشه ای برای درآمد جدید کشیده اند، گفتم عزیزم کمی صبر کن من تکلیف را روشن میکنم و فورا به دفترکارم رفتم و با خانم تماس گرفتم که امروز در برنامه ای که به دیوار نصب شده غذای بچه ها ماکارونی با گوشت هست اما پدرتان دستور دیگه ای داده چکار کنیم؟ جواب شنیدم که هر چه پدرم میگه! خوب کمی دلخور شدم اما چون هدفم خدمت به کسانی بود که فقط بدنبال پاداش معنوی آن بودم به خود گفتم کمی تحمل کن راه دراز است و قلندر بیدار. 

  آداب فرهنگی و آیین ملی در ایران باستان - قسمت 16

پشت این پرده خیلی چیزها هست که خواهی فهمید. به آشپز خانه برگشتم و گفتم خانم محمودی هر چه که این آقا گفتن شما انجام بده. گذشت یک روز کاری و فردای آنروز من با صحنه ای دیگری برخورد کردم. این مرد مسن که عمری ازش گذشته بود گویی اصلا عاطفه انسانی نداشت! من به کمک دو مربی که در اختیار داشتم روزی یک ساعت بچه ها را در چمن با مواظبت زیاد که نه به خودشان آسیبی بزنن و نه یکدیگر را آزار بدهند، در عین حال روحیه هم نوع دوستی و مشارکت در بازیها را در وجودشان تقویت کنم بازی میدادم، خیلی دشوار بود که بتوان آنها را قانع کرد مثلا از سرسره یا توپ و وسایل دیگه مشترکن استفاده کنن و دو تا از این کودکان بی زبان برسر توپ جر و بحث میکردن و این آقا روی صندلی نشسته و تماشا میکرد! 

به یکباره از جا بر خواست و به هر یک از آنها کشیده ای زد و توپ را از آنها گرفت و با فریاد میگفت دیوانه ها برید گم شید، یک گوشه بشینید. 

خدا میداند در آن لحظه من چه حالی پیدا کردم و هر دو مربی خود را کنار کشیده و یک کنار ایستادن چون احتمال اینکه به آنها هم حرفی بزند بود. با آرامش به او نزدیک شدم و گفتم پدرجان شما اعصاب سر وکله زدن با این بچه ها را ندارید بهتره برید توی دفتر بنشینید و بگذارید من و مربیها این کار را بکنیم. وقتی دید من متوجه رفتار زشت او با این بچه های بی گناه شدم کمی خجالت زده و به سمت دفتر مدرسه روانه شد. دوسه روزی از این ماجرا گذشته بود که باز خانم مسئول به مدرسه آمد و من حدس میزدم که به احتمال قوی نقشه تازه ای به فکرش رسیده. حدسم درست بود! وقتی که مرا به دفتر کار احضار کرد چون در چنین روزهایی تا از راه میرسید فورا میرفت پشت میز می نشست گویی میخواست یاد آوری کند که من همه کاره این مرکزم. من هم کنارش روی صندلی جا گرفتم که شنیدم گفت خانم: من یک خواهشی از شما دارم! ببینم میتونی انجامش بدی؟ میدونم که تو این کارها زرنگی. دقیقا متوجه بودم که داره هندوانه زیر بغلم میگذاره! اما چرا قبول میکردم چون هدف من واقعا دلسوزی وخدمت به آن بچه های محروم جامعه بود که از هر جهتی آسیب دیده بودن و فکر میکردم اینجا میشه چنین خدمتهایی به این طفل های معصوم کرد و تنها جایی هست که حتما حق به حقدار میرسه و کلا به مغزم خطور نمیکرد که این دختر و پدر چه انسانهای فرصت طلبی باشن و اما صداشو شنیدم که ادامه داد: خواستم بگم اگر ممکنه امروز بری بازار و به آقای کاظمی که مسئول سندیکای صنف کالای خانگی فروشی هست یه رویی بزنی ببینی میتونی یک تلویزون برای توی سالن بگیری؟ حداقل در روز دو سه ساعت این بچه ها را با تماشای کارتن مشغول میکنیم. کمی بدرون خود فرو رفتم و فکر کردم بد فکری نیست حداقل این بچه های بیچاره کمی هم این گونه آرام میگیرن. گفتم اشکالی نداره من میرم ولی دیگه انجام و قبول کردن آن دست من نیست از خدا میخوام که این شخص خیر حرفم را بپذیره و با این امید براه افتادم وقتی که وارد مغازه اون که چندین دهانه پر از لوازم خانگی بود شدم اول تصور کرد برای بازرسی رفته ام و کمی جا خورد. در نوشته های قبل گفتم و نوشتم که با بدو ورودم به آبادان بدلیل کمبود نیروی اداری هر نفر اجبارا چندین شغل داشت که البته فقط از یک ارگان حقوق دریافت میکرد و بنده هم یکی از آن افراد بودم. وقتی اقای کاظمی متوجه شد که برای بازرسی نرفته ام پرسید امری باشه در خدمتم و من اینجا بود که باید روی نازنینم را به خاطر بچه های اون مدرسه و بعد چون کارفرما دستور داده بود باید به او رو میزدم وخواهش میکردم چون در غیر این صورت احتملا کارم را که در واقع خدمت به عده ای کودک نیازمندبود را از دست میدادم. به ناچار گفتم آقای کاظمی من آمدم از شما تقاضا کنم در صورت امکان یک تلویزیون هر کدام که خودت تشخیص دادی اختصاص بدی به مرکز معلولین ذهنی آبادان و اونو در واقع هدیه کنی که باعث خوشحالی و دلخوشی این بچه های نیازمند میشه. و این بنده خدا چون میدونست من با فرمانداری سر و کار دارم و خیلی راحت میتونم این بلند همتی را به گوش مسئولین برسانم بلافاصله گفت: هیچ اشکالی ندارد من فردا صبح میدم از انبار بیارن و کسی هم خواهد آمد آنرا برای شما نصب کنه چون میدونم حتما باید از دسترس این کودکان در امان باشه. با قولی که از این آدم خیر گرفتم خوشحال به مرکز بر گشتم ولی بیش از من و بچه ها خانم و پدرشون خوشحال شدن ولی انگار که این هم یکی از وظایف پیش بینی شده من بود چون اصلا حتی یک تشکر هم نکردن و چنین وانمود میکردن که به اعتبار خود این لطف را کرده. به هر حال چندان به حال من تفاوتی نداشت چون ابدا از این افراد انتظار چنین حرکتی را نداشتم و تا آن لحظه که آنها را شناخته بودم فقط به فکر منافع خود بودن و نه شادی کس دیگری. وآن روز هم گذشت فردا تلویزیون آمد نصب شد و خدا میدونه در آن موقع که بچه ها متوجه شدن چقدر شادی کردن حتی چند مورد از آنها که کمی داناتر بودن اطراف مرا گرفته می پرسیدن خانم شما برامون تلویزیون خریدی؟ در این موقع بود که ندایی از درون من میگفت این سئوال دنیایی سپاسگذاری نهفته است دل خوش دار ترا بس است و ندای وجدان بیدار من میگفت تو که دل از مادیات دنیا بریده ای پس چشم انتظار تشکر یک انسان مادی پرست مباش. 

  استاد نصرالله زرین پنجه (1)

روزهای بعد من تصمیم گرفتم حداقل روزی یک ساعت این بچه ها را پای تلویزیون نشانده و سرگرمشان کنم که واقعا این اطفال به شادی و موزیک علاقه و نیاز مبرم داشتن و به همین امید کنترل را برداشتم و یک کانال خاصی که برای بچه ها کارتون و سرودهای شاد میگذاشت را روشن کردم.

همه آنها با چه شادی در کنار هم روی صندلی ها نشسته و سفت وسخت مشغول تماشای کارتن بودن. نیم ساعتی از برنامه گذشته بود که به یک باره درسالن باز شد و آن پیر مرد خبیث که اکثر بچه ها از او میترسیدن وارد شده کنترل را برداشت وتلویزیون…

ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

آرشیو مقالات پیام جوان

هم‌اکنون عضو خبرنامه پیام جوان شوید

Newsletter Payam Javan

همراهان پیام جوان