سال‌‌های جدایی – قسمت 16

نویسنده: پریدخت کوهپیمان

با تعجب نگاش کردم وگفتم من کمکت میکنم از این وضعیت خلاص شی. خیلی با تعجب به من نگاه کرد وگفت چطوری؟ گفتم حالا بهت نشون میدم. قبل از هر چیزی یکی از لباسهای خودم را که اصلا نپوشیده بودم، چون دراین مکان بزازی نبود که پارچه تهیه کنم، بلافاصله بریدم کوچک کردم و به اندازه تنش در آوردم.

یکی از لباسهای زیر بچه ها را که باز هم نپوشیده بودن چون من عادت داشتم همیشه برای بچه ها ماهیانه پوشاک بخرم البته بیشتر برای بزرگترها که وقتی کوچک میشدند برای برادر کوچکترآماده می کردم. بعد اونو بردم توی حمام با آب گرمی که داشتیم کمکش کردم اول سرش را شست و بعد من دستهای اونو که کوره بسته بود کاملا تمیز کردم با آب وصابون و بهش گفتم حالا من میرم بیرون و تو خودت بقیه کارهاتو انجام بده! نمیدونم شاید برای شما تعجب آور باشه که این داستان نیست اما من نظرم اینه که باید کسی می بود زندگی یکی دو نسل گذشته را برامون تعریف میکرد تا ما بدونیم الان به پله چندم رسیدیم.

خیلی پیش پا افتاده هست چنین تعریفهایی اما در انتها خواهید دید که چه پیش آمد. آنروز من لباسهای ناردونه را که تازه دوخته بودم تنش کردم. باور کردنی نیست وقتی می خواستم اونو آماده کنم برای شستن سرش شاید ده دوازده تکه نوارهای رنگارنگ که روی هم به گیسش بافته بود از موهاش جدا کردم. در کمال تعجب پرسیدم اینها چیه ؟

گفت خانم نزدیک منزل ما یک خانم عراقی که از معاودین عراقه ولی ایرانی الاصل هست زندگی میکنه. این خانم برای خانمها لباس میدوزه. من هر وقت میرم پیشش از بریده پارچهایی که روی زمین ریخته برمیدارم و به موهام میبندم، دوستشون دارم. به یک باره چشمانم خیره شد خدایا چه آرزوی بزرگی که در یک قالب کوچک این دختر را راضی میکنه. گفتم حتما دلت میخواد از این پارچه ها لباس داشته باشی گفت آره خیلی زیاد ولی خانم من کجا و این آرزو کجا.. اشک چشمانم را پاک کردم چون پشت سرش نشسته بودم و داشتم موهایش را میبافتم. بعد رفتم از کشوی گل گیسهای دخترم، روبان قشنگی آوردم به موهاش بستم آیینه بدستش دادم تا خودشو ببینه ولی در کمال تعجب دیدم زیاد خوشحال نیست. پرسیدم بدت آمد؟ با دستپاچگی گفت نه نه خانم دستت درد نکنه. کار من با او تمام شد حالا ناردونه ای که صبح آمده بود با یک پیراهن کثیف و پاره و موهای خشک شده در حنا که شاید یک ماه از حنا بستن آن میگذشت، تبدیل شده بود به یک دختر شهری تمیزو زیبا. خود من هم از کاری که کرده بودم راضی و دلشاد دست اونو گرفتم به آشپز خونه بردم گفتم ناردونه تو فقط بنشین اینجا و مواظب بچه کوچک من باش گریه نکنه تا من کارها را انجام بدم و غذای ظهر را آماده کنم بعد برو از نانوا چند تا نون بگیر و ماست وشیر. چند دقیقه ای از آماده کردن او و مشغول شدن من به کار روزانه گذشت دیدم خیلی قشنگ با فرزند من که حالا یک ساله بود و تازه راه افتاده مشغوله و اونو سرگرم میکنه. خوشحال شدم که میتونم اونو در کنار خودم داشته باشم حداقل کاری که میکرد بچه هام با او سر گرم میشدن ولی استعداد عجیبی در او دیدم و همان روز اول متوجه شدم فوق العاده دوست داره کارهای بچه های منو که از یک شهر بزرگ آمده بودن تقلید کنه و سریع همرنگ جماعت شه. آنروز گذشت و غروب برادر ناردونه برای بردنش آمد. فردا صبح وقتی در را بروی او باز کردم همان ناردونه روز اول را جلوی خودم دیدم با همان لباسهای پاره پوره و موهای پریشون آمد تو خیلی هم غمگین بود.

پرسیدم چی شده چرا این حالو روزی؟ با گریه گفت خانم وقتی برادرم منو برد خونه کتکم زد و خیلی با من دعوا کرد. پرسیدم چرا مگر چکار کرده بودی؟ با چشمانی اشک آلود گفت مرا میزد و میگفت تو چرا یک روزه خانم شدی این لباسها چیه پوشیدی سر و زلفت را چرا شونه کردی، نمیدونم من گفتم بری تو اون خونه کار بکنی یا رقاص بشی؟ و لباسهای منو از تنم در آورد و گفت فردا اینها را پس میدی و با همان وضعیت قبلی آنجا کار میکنی!

خیلی دلم شکست و دراین موقع بود که متوجه شدم سر منشا فقر فکری و عقب افتادگی نیمی از زنان ما که در روستاها زندگی میکنن کجاس. تحت چه شرایطی عقب افتاده بودن و هیچ حقی در مورد زندگی خود ندارن حتی لباس پوشیدن و به نظافت خود رسیدن و این از همان سن کم به آنها تحمیل میشه بعد میشه عادت. و رشد میکنه میشه اطاعت از سنتهای پوچ و واهی… همین مرد سالی یک بار زمین را به وسیله چند گاو نر شخم میزنه. چندگونی گندم روی آن زمین میپاشه بساطش را جمع میکنه میاد خونه تن لششو پهن میکنه به استراحت تا باران که رحمت الهی هست بباره و گندمهای دیم او آیا به ثمر برسه. در صورتی که سال پر بارانی باشه و در صورت خشک سالی دیگه کاری از دستش بر نمیاد. زن و بچه هم نون میخوان زندگی باید بکنن و اینجاست که اغلب زنها یا قالی بافی میکنن یا یه شغلی که به ترج قبای آقا برنخوره را داشته باشن. شیر و ماست بفروشن تو خونه، مرغ محلی پرورش بدن، گاهی از گله گاو و گوسفندها نگهداری و چوپانی کنن و آقا کماکن در حال استراحت البته در این جور موارد بودن مردان فداکاری که به جز خانه داری و پخت پزغذا و نان و نگهداری از بچه ها توقعی نداشتن. حالا چرا چون توی این جور زندگی های دور از چشم اغیار این خانم بود که گربه را دم حجله کشته بود. بله همه جا میشه گفت تفاوتهایی هست چون به قولی همه انگشتها که مثل هم نیستن…

  روحانی: مستاجران تهرانی وام ۵۰ میلیونی ودیعه اجاره می‌گیرند

واین لازم بود که من یک باردیگه این مرد راحت طلب را از نزدیک ببینم و یه تذکر کوچک بهش بدم. عصر اون روز وقتی آمد که خواهرش را ببره من هم اونو درب ورودی گیر انداختم و گفتم آقای محترم شما که به من اعتماد نداشتی چرا خواهرت را فرستادی خونه من و بعد چرا دوست نداری این زبون بسته یک قدم جلو بیاد؟ اینو به من بگو و قانعم کن تا من بقیه ماجرا را بهت بگم اگر قانع نشدی لطف کن دیگه این خواهر را با حرکات خودت زجر نده و بگذار همون کنار خونه بمونه! کمی خجالت کشید و سرش را به زیر انداخت بعد گفت: خانم معذرت میخوام قصد توهین به شما نبوده اما خودتون بهتر میدونید توی این شهرکوچک اکثر ما با گروه فامیلی یکدیگر را میشناسیم و این پوشش و قیافه ظاهری خواهرم بر اساس عرف این منطقه وگروه فامیلی ما هست. با تعجب به او نگاه کردم وگفتم یعنی این موجود بدبخت گناه کرده که توی خانواده تو بدنیا آمده حق نداره حمام کنه حنای سر این بچه سه ساعت طول کشید تا خیس خورد و از موهاش جدا شد انصاف داشته باش اون یک موجود زنده هست نیاز به شستشو و استحمام داره لباس تمیز باید بپوشه غذای خوب باید بخوره کاری بیشتر از این انجام نداده که به شما یا طایفه شما بر بخوره. دست ازاین خرافات بر دارید بزارید کمی نسل بعدی شما وارد جامعه نو بشه و حداقل پیشرفت را بکنه. من اینجا گاهی اوقات ممکنه مهمان خارجی هم داشته باشم و شاید بخوام ناردونه در پذیرایی از آنها کمکم کنه واقعا درسته که او با این لباس وریخت وقیافه در جمع ما باشه و اگر این بچه را به یک قیافه قابل قبول تغییر دادم قصد بدی نداشتم میخواستم حداقل مثل دختر خودم لباس بپوشه. حالا انتخابش با خودتونه دوست داری در کنار من باشه یا برات قابل قبول نیست؟ سرش را به سمت ناردونه چرخاند و گفت خودت چی میگی؟ گفت به زبان محلی رایج آنجا … برارم خیلی دلم ها پیش ای خانم بهمونم .. و چقدر برای من تعجب آور بود که او با چند کلام منطقی مسیرش تغییر کرد. خدای من پس این افراد نیاز به آشنایی بیشتر به دنیا و محیط اطراف خود داشتن اما وسیله ای مهیا نبود. خوب براساس سنتهای خود با اجبار یک سری کارها را نمی تونستن ترک کنن ولی من پیش خودم گفتم اینها نیاز به یک الگوی خوب با راه کارهای درست دارن. به هر حال ناردون از فردا به گفته خودش که گفت ما دیگه کاری به قضاوت دیگران نداریم و برادرم گفته من تا شما در شهر هستید میتونم کنارتون باشم و زندگی با ناردونه شروع شد روزهای اول باید یکی یکی ظروف آشپزخانه را به او نشان میدادم وکاربرد آنرا هم میگفتم. از این قسمت خاطره خنده داری دارم یک روز که چند مهمان از شهرستان داشتم توی آشپزخونه مشغول آشپزی بودم ضمن کشیدن پلو تو دیس ظرف کم آوردم وگفتم ناردونه یک دیس از آنجا به من بده!

وقتی برگشتم دیس را از دستش بگیرم دیدم یک قابلمه تو دستشه گفتم این چیه؟ جواب داد البته با سر گردانی گفت دیسه؟ گفتم عزیزدلم منکه به تو یاد دادم دیس کدومه و قابلمه کدومه پیش دستی همین طور.. دیدم بدون اینکه خجالت بکشه یا غرورش بشکنه گفت چشم خانم بیشتر توجه میکنم حالا شما ببخش! دستی به سرش کشیدم و گفتم نه خانم گل، اشکال نداره تو حتما همه چیز را یاد میگیری ایمان دارم که خیلی با هوشی و از روزهای بعد من میدیدم که وقتی بچه ها به درس خواندن مشغول میشدن کنارشون مینشست و با آنها کلمات را زمزمه میکرد بخصوص با دخترم که سال اول دبستان بود. گاهی اوقات من کاری نداشتم که کمکم کنه میرفت تو اطاق بچه ها و بهاشون بازی میکرد.

  سال‌های جدایی - قسمت 26

یک روز که کار من توی آشپزخانه زیاد بود و دیرتر به بچه ها سر زدم وقتی وارد اطاق شدم دیدم ناردونه نیست تعجب کردم کجا رفته؟ دراطاق خواب خودم باز بود سرکی کشیدم دیدم روی تختم دراز کشیده پاها را انداخته رو هم و مجله بانوان که هر هفته پستچی برای من میآورد تو دستش و حالت غرق در مطالعه بودن را به خودش گرفته. با تعجب به او نگاه کردم که دیدم از جا پرید وگفت: خانم ببخشید خیلی دلم میخواست ببینم تخت شما چقدر نرمه و در ضمن واقعا دلم میخواد این مجله شما را بتونم بخونم. بدون هیچ عصبانیتی گفتم دوست داری دراز بکش و استراحت کن. مشکلی نیست ولی بگو ببینم دلت میخواد خواندن و نوشتن را یاد بگیری؟ چنان با شوق وشعف ازجا پرید و گفت آره به خدا خانم خیلی دلم می خواد. با خوشرویی بهش گفتم اگر من روزی یک ساعت به تو خواندن نوشتن را یاد بدم توچی بلدی به من یاد بدی؟ با تعجب به صورتم نگاه کرد و گفت من فقط قالی بافی و جاجیم بافی را بلدم. گفتم خوب بسیار عالی تو اگر میتونی وسایل اولیه بافتن قالی را برای من تهیه کن هزینه اش هم هر چقدر شد میدم ولی تو یادم بده! چشمی گفت و از جا بلند شد.

این موجود نحیف و کوچک چنان اشتیاقی برای یاد گیری هر کاری از خیاطی تا آشپزی و خواندن و نوشتن را داشت که احساس کردم از فردای آن روز جان تازه ای گرفت. روز بعد یک داربست قالی بافی یک متر و نیم در پنجاه سانت آماده شده با مقداری نخ قالی بافی رنگ شده برنگهای مختلف تو بغلش وارد خونه شد البته همراه با شانه وکاردک مخصوص قالی بافی. تعجب آور بود همان قدر که اشتیاق آموزش داشت ذوق یاد دادن هم در وجودش بود به هر حال تا او داربست را توسط مستخدم مرد خونه به دیوار نصب کرد منم فورا دفتر و قلمو وکتاب سال اول دخترم را آماده کردم با یک نگاه پر از اشتیاق به دستهای من نگاه کرد وگفت شما هم آماده شدید که به من یاد بدید؟ گفتم آره معامله که یک طرفه نمیشه. و من پس از انجام تمام امور خونه و درست کردن غذا و راهی کردن بچه ها به مدرسه اونو صدا کردم وگفتم بنشین کنارم تا شروع کنیم. خیلی عجیب بود که این دختر نمی خواست پشت میز و روی صندلی بشینه فکر میکرد که این یک توهین به منه بهش گفتم عزیزمن تو باید یاد بگیری پشت میز بشینی چرا میترسی؟ این طور بهتره تا من کنارت روی زمین بنشینم طفلک فوری قانع شد و ما روز اول کلاسمان را شروع کردیم. دوست دارم بگم هفت سال بعد که ما از اون شهرستان منتقل شدیم ناردونه خواندن و نوشتن را یاد گرفته بود و گاهی مطالب مهم زن روز را برای من با صدای بلند میخواند. او به آرزوش رسیده بود و اما من با همان تشکیلات خیلی جزیی هم ریسیدن نخ از پشم گوسفند را به وسیله دوک دستی یاد گرفتم هم قالی بافی و هم جاجیم بافی. موفق شدم یک قالیچه پادری ببافم و برای دخترم یک کیف از جاجیم. بافتنی که آن زمان خیلی تو بورس بود حتی بیشتر دانشجوها استفاده میکردن و یکی از صنایع دستی بود که بیشتر توریستها حتما با آمدن به ایران اونو میخریدن البته در طرحها و نقشهای مختلف. از همه مهمتر نوعی رو انداز گرم پشمی در ابعاد سه در چهار هم متداول بود که بدست زنان روستایی بافته میشد. و داستان منو ناردونه ادامه داره.

یکروز نهار ظهر ما قورمه سبزی و پلو بود. من وقتی نهار کشیدم حالا دیگه ناردونه هم با ما سر میز مینشست. دیدم این دختر کمی نون بر میداره میزنه توی آب. کمی که خورشت داشت و ادای خوردن را در میاره با تعجب ازش پرسیدم ناردونه مگه تو قورمه سبزی دوست نداری؟ گفت چرا خیلی زیاد ولی چون واقعا خوشمزه هست میخوام اونو ببرم برای مادر و پدرم. خدا میدونه در اون لحظه من چه حالی شدم بی اراده از پشت میز بلند شدم که کسی متوجه اشکهای من نشه کمی قدم زدم برگشتم سر میز بشقاب غذا را کشیدم جلوی او و گفتم عزیزم تو هر چقدر دلت میخواد بخور بعد من یک قابلمه پلو و قورمه میدم بهت ببر برای مادر و پدرت. با تعجب وخجالت نگاهی به من انداخت وگفت نه خانم من سهم خودم را می برم براشون. گلوی مرا بغزی می فشرد که نمی توانستم حرف بزنم. بعد از چند لحظه سکوت گفتم ببین ناردونه اگر نخوری و اون غذا را الان نبری برای آنها من هم دیگه لب به این غذا نمیزنم. نگاهی به من کرد وگفت واقعا خانم؟ نه ترا خدا! اینکار را نکن! چشم میخورم و حرفتو گوش میکنم. منم اول رفتم سر قابلمه و به اندازه سیاوش غذا کنار گذاشتم و بعد بقیه پلو و قورمه سبزی را توی یک قابلمه کوچکتر انتقال دادم و آمدم کنارش و آنروز دیدم که چطور با یک اشتهای کامل غذاشو خورد. وقتی نهار را خوردیم بهش گفتم ناردونه من از فردا هر غذایی درست کردم سهم خانواده ترا توی یک قابلمه جدا میکشم اول اونو میبری برای پدر و مادرت و سایر افراد خانواده ات و بعد میایی با هم غذامون را میخوریم. وجود این انسان کوچک در کنار من موجب اتفاقات جالبی شد که همه آنها خالی از لطف نیست. تعریف و تحریرشان منو بدنیایی میبره که الان شده خاطره. در اون سالهایی که این دختر در کنارم بود توانستم به کمک اون خیلی کارها انجام بدم که از نظر خودم و به تصدیق مردم آن ناحیه مفید واقع شد وکار آیی داشت از جمله به ناردونه گفتم در همسایگی و دوستان تو کسانی هستند که دلشون میخواد سواد خواندن و نوشتن داشته باشن؟ گفت وای خانم من وقتی براشون تعریف کردم اول خیلی تعجب کردن و بعد گفتن خوش به حال تو کاش کسی هم بود به ما هم آموزش میداد؟ پس از شنیدن این حرف به نحو خیلی جدی در فکرم این مطلب مرور شد که ای کاش همین طور که در سراسر ایران نهضت سواد آموزی هست میشد در این شهر هم باشد تا اینکه یکروز برای جشن چهارم آبان منو به مدرسه پسرم دعوت کردن و بعد از پایان جشن من و چند تن از خانمهای کارکنان دولتی که تعدادشان هم کم بود هنگام خارج شدن از مدرسه با هم گفتگومیکردیم که خانم رییس آموزش و پرورش که ایلامی بود بعد از آشنایی با من گفت واقعا چقدر خوب میشد اگر میتونستن معلمین هم به کمک آموزش و پرورش میفرستادن تا در این خطه هم که تعداد بچه هایی که از درس و مدرسه محروم هستن بتونن خواندن و نوشتن را یاد بگیرن. گفتم مگر مانعی سر راه چنین افرادی هست؟ در جواب گفتن خیر ولی خوب کسی حاضر نیست بیاد تو این شهرستان که هیچگونه امکانات رفاهی نداره زندگی و خدمت کنه. گفتم اگر کسی که در همین مکان زندگی میکنه داوطلبانه بخواد این کار را بکنه امکانات در اختیارش گذاشته میشه؟ گفت چرا که نه! مگه شما کسی را سراغ دارید؟ در جوابش گفتم خودم.

  سال‌های جدایی - قسمت 13

خیلی براش تعجب آور بود گفت خود شما؟ بله من میتونم این کار را در صورتی که زمینه آن مساعد بشه انجام دهم. چند روزی از این ماجرا گذشته بود که یکنفر درب خونه منو به صدا در آورد. پس از پرس و جو از او مطلع شدم از طرف اداره آموزش و پرورش دعوت به اداره شده ام جهت پاره ای مذاکرات؟؟؟ فردای آن روز چون تصور کردم بطور یقین میخوان راجع به عملکرد پسرم که بچه فوق العاده شلوغی بود با من حرف بزنن فورا با ماشین شخصی خودم (فراموش کردم بگم که من طی همان سالها چون خیلی نیاز بود گواهی نامه رانندگی را گرفتم و ماشین هم خریدم) خودم را با دلهره به محل رسوندم که دیدم استقبال گرمی از من شد. واقعا عجیب بود اگر قرار بود فرزندم را مورد توبیخ قرار بدن چه با خوشرویی ازم استقبال شد. در هر حال توی همان روز به راهنمایی معاون رییس اداره منو بردن به یک خونه روستایی که همه وسایل آن مثل میز و نیمکت تخته سیاه آماده بود. یک کلاس خوب و تمیز! فردی هم به عنوان فرّاش این مدرسه کوچک به ما خوش آمد گفت و در همین حالت بسیار ساده مدرسه اکابر این شهرستان افتتاح شد ولی جمع آوری دانش آموز را گذاشتن به عهده خودم گویا رییس آموزش و پرورش وقت مجوز را برای راه اندازی چنین کلاسی گرفته بود ولی مدرس نداشت که حالا من آمادگی خودم را اعلام کرده بودم…

ادامه دارد …

دیدگاهتان را بنویسید

هم‌اکنون عضو خبرنامه پیام جوان شوید



همراهان پیام جوان