پریدخت کوهپیمان

سال‌های جدایی – قسمت 10

نویسنده: پریدخت کوهپیمان

نه با طلاق وجدایی بلکه مرگ آنها را از هم جدا میکرد که نمونه بارز آن مادر شوهر من بود. حالا یک نمونه دیگه زندگی زناشویی هم بود که مرد خوش گذران بالاخره اگر قدرت مالی بهتری داشت قطعا از این زنهای برده مانند تا سه نفر هم داشت که با اجبار و ذلت در کنار هم زندگی را می گذراندن و طبیعتا فقط برای خوش گذرانی و خدمت به همسر زندگی میکردن و این قانون دین من بود و اجرای آن هیچ گونه مسئولیتی به جز سالاری به گردن مرد نمی انداخت. بگذریم از قافیه دور شدم ولی خیلی خوبه که بعضی مواقع این خاطرات مرا بیدار و بیدارتر میکند و گاهی که میبینم بعضی از خانمها در کمال عشق و آرامش کپه ترازوی زندگی خود را متوازن نگه میدارن خیلی شاکر خداوند میشوم که به این موجود ظریف و مهربان هم چنین قدرتی داده.

در هر حال پس از احوال پرسی از مادر شوهر سیاوش گفت مادر تا توی بیمارستان بستری هستی میخوام پرنیان را هم بیارم بستری کنم. مادر با وجود حال بدش فورا پرسید خدا نکنه مگر چش شده؟ سیاوش گفت مادر نترس خدا را شکر سالمه فقط .. پرسید فقط چی؟

مادر پرنیان حامله هست و میگه من این بچه را دیگه نمیخوام که او به یک بار از جای خود تکانی خورد وگفت دخترم ترا به خدا این کار را نکن چرا میخواهی اینکار را بکنی؟ گفتم مادر نگه داری آنها برای من خیلی سخته و نمی دونم چکار بکنم. او در جواب من گفت که از خدا بخواه مرا از این بیماری نجات بده! تو اونو به دنیا بیار من خودم او را بزر گ میکنم و این شد که دختر نازنین من ماندگار شد و مادر بزرگش هم بعد از چند ماه بستری بودن رفته رفته خوب شد و بنا بر قولی که داده بود تا شش سالگی به خاطر این بچه در کنار ما بود. وقتی اونو به مدرسه فرستادم او هم برای دیدن پسر و دخترش میرفت. چند ماه یک بار پیش ما بود و این شد که ما با داشتن سه فرزند یک دختر و دو پسر بنا به در خواست خود سیاوش از خوزستان به تهران منتقل شدیم.

خدایا من برای دومین بار می خواستم شهر بزرگ تهران را ببینم ولی این بار زندگی کردن در این شهر را تجربه کنم، چه خواهد شد؟ آیا موفق میشوم؟

بعد از مدت کوتاهی خانه ای در یکی از محله های خوب تهران اجاره کرده و ساکن شدیم و در این هنگام بود که من باید خودم را در حالی که توی این شهر بزرگ بیکس وتنها میدیدم با سه بچه قد و نیم قد به جنگ زندگی میرفتم و سنم این زمان هیجده سال بود. کم تجربه ولی فعال و مهیای یاد گیری هر گونه موارد مهم برای بهتر زندگی کردن. سیاوش سعی میکرد به من امید بده و ترسم را بریزه ولی وای به حال من اگر یکی از این سه کودک که چهار ساله و دو ساله و ده ماهه بودن تب میکرد پدرشان که از هفت صبح به اداره میرفت تا دو بعد از ظهر از او خبری نداشتم.

در این هنگام بود که احساس کردم سخت به مادر شوهرم نیاز دارم بنابراین از سیاوش خواستم به مادرش بگه بیا پیش ما زندگی کنه. مادر شوهرم با در خواست من تنها دخترش یعنی خواهر سیاوش را به خاطر اینکه در اهواز مشغول گذراندن سال آخر دبیرستان بود پیش مادر خودش گذاشت و به تهران آمد تا پایان سال تحصیلی که او هم به ما بپیوندد.همین طور هم شد ما حدود دو سال در تهران زندگی کردیم و صاحب یک پسر شدیم. من وقتی تعداد بچه ها از دو تا گذشت دیگه چاره ای جز تسلیم نداشتم چون سیاوش مرتب به من میگفت تو اصلا ناراحت نباش قول میدم بهترین زمینه را برای یک زندگی خوب برای تو و بچه هام فراهم کنم و نگذارم آب تو دل تو و بچه ها تکون بخوره همه چیز را به من بسپار و من با اون سن کم تکیه گاهی جز همسرم نداشتم و بر اساس اعتماد و ایمانی که به او داشتم خیلی راحت به زندگی کردن در کنارش تن دادم و خدا میدونه تا آخرین لحظه زندگی هرگز خدشه ای در قولی که داده بود ایجاد نشد. و اما زندگی در تهران با بودن مادر شوهرکه می تونم بگم تکیه گاه دومم بود کم و بیش خوب میگذشت حالا با داشتن سه پسر و یک دختر که زمان پسر سوم من سخت بیمار شدم. اگر او یعنی مادر در کنارم نبود شاید از آن بیماری جان سالم بدر نمی بردم. خداوند کمک کرد که بتونم بقیه عمرم را در کنار فرزندان و همسر خوب و مهربونم باشم. در هر حال آنچه را که از زندگی کردن در تهران می تونم تعریف کنم بیشتر مواقع احساس بی کسی و تنهایی بود که زجرم میداد ولی باز هم خدا به فریادم رسید خانه ای را که ما در آن سکونت داشتیم دو طبقه بود و صاحبخانه که خودش و همسرش و دختر بیست و دو ساله ای که داشت و مادر شوهرش که پیر زن هشتاد ساله ای بود در طبقه بالا زندگی میکردن.

از همان اول ورود به آن خانه متوجه شدم سارا خانم زن بسیار مهربانیه و بعد از چند ماه که از آشنایی ما گذشت اونم شد یکی از بهترین دوستان من. خیلی به من کمک میکرد چند ماهی میشد که ما ساکن این خونه شده بودیم. در این زمان من تازه بیست سالم بود دو پسر و یک دختر هیجده ماهه داشتم و موقعی که از خوزستان عازم تهران شدیم پنج ماهه بار دار بودم. بله منی که دلم نمی خواست بیش از دو بچه نداشته باشم حالا داشتم چهارمین فرزندم را بدنیا می آوردم. جای تعجب نیست چون هم به شوهرم عشق میورزیدم و از همه مهمتر عاشق زندگی بودم. در این شهر دراندشت که ما هیچ جای آنرا بلد نبودیم حالا باید کمر همت را محکم می بستم و به جنگ مشکلات میرفتم که نتونه عشق منو نسبت به زندگی و همسر و بچه هام کم کنه و تنها راه نجاتم این بود که محکم و پا بر جا باشم.

شبها هنگام خواب با خودم میگفتم قوی باش زندگی توی این شهر بزرگ در حالی که شیر مردی بالای سر خودتو بچه هاته ترس نداره خدا را شکر تو یک حامی قوی و دلیر داری و با هزاران امید چشمهایم گرم میشد و به خواب میرفتم. هر روز صبح زود بیدار میشدم و سیاوش را برای رفتن به اداره بدرقه میکردم و بعد شاد و خندان به سراغ بچه ها میرفتم. پسر بزرگم چهار ساله بود و مهد کودک یا کودکستان آن زمان میرفت. بچه بسیار با هوشی بود مهد کودک که میرفت چون در محل زندگی ارامنه قرار داشت بیشتر دوستانش ارمنی بودن و او کاملا زبان ارمنی را یاد گرفته بود و خیلی هم خوشحال بود که چنین دوستانی داره چرا که براش تازگی داشت. پسر دوم دوسال و نیم داشت. بچه بسیار زرنگی بود و با همان سن کمش چه کارها برام میکرد و اما حالا دیگه ما یک نوزاد داشتیم که اونم پسر بود و متاسفانه شیر من خیلی سیرش نمی کرد. به ناچار هر روز راس ساعت ده صبح سبدی را که شیشه خالی شیر پاک تو اون بود با پنج ریال میدادم دستش و میگفتم برو مغازه علی آقا و برای داداشت شیر بخر. فدا شم، آنقدر بچه فرز و زرنگی بود که فورا راه می افتاد. من هم از توی تراس اونو میپاییدم تا برمیگشت. اینم شده بود شغل این پسر کوچولوی من خیلی هم با اون سن کم احساس مسئولیت میکرد. دخترم هم که هیجده ماهه بود تا آمدن دادشش اونو آماده میکردم و سفره را می انداختم و همه با هم صبحانه می خوردیم. پسر بزرگم را با بغل کردن دخترم و همراهی پسر دوم که معمولا دامنم را میگرفت مبادا گم بشه تا محل کودکستانش میرسوندیم و هنگام باز گشت آنچه را که آنروز برای تهیه نهار ظهر لازم داشتیم سر راه می خریدیم وخوشحال و شاد بر می گشتیم. برای من این موفقیت بزرگی بود که در آن واحد به چند کارم رسیدگی کرده بودم. بعد از ورود به خانه بقیه کارهای روزمره اعم از نظافت خونه وآشپزی و رختشویی را سر فرصت انجام میدادم نوزاد را میخواباندم پسر دوساله را با اسباب بازیهاش مشغول میکردم که در عین حال حواسش به خواهر کوچکش بود و در تمام روز بارها خدا را شکر میکردم که داره کمکم میکنه. سیاوش هم از زندگی مشترکمان بسیار راضی بود و تمام هم و غمش ما بودیم که در مضیقه قرار نگیریم و خوشبختی من در آن هنگام سلامت کودکانم و زندگی راحتی بود که داشتم و اصلا تصور نمی کردم یک روز این آسایش خاطرم و سعادت بدست آمده با دنیایی از مشکلات و بدبختی مواجه بشه. البته ناگفته نماند من خوشبختی را در یک زندگی ساده و بی دغدغه میدیدم که در کنار مردی که دوستش داشتم و حاضر بودم جونمو فدای رضایت و او و فرزندانم کنم و این بود که طعم شیرین خوشبختی را همه روزه نثار جان فدا کارم میکرد. اصلا به دنیای اطراف خود توجه ای نداشتم و زمان تکمیل خوشی وکامیابی را موقعی میدونستم که همسرم با رویی گشاده وارد خونه میشد و بچه ها دور و بر اونو میگرفتن و تنها به این رضایت میدادن که پدر شان هر سه را روی زانوی خود بنشاند و نوازش کند و من در عین احساس خوشبختی ناظر چنین صحنه ای بودم و اما …پسر کوچکمان که در تهران متولد شد حالا هفت ماهه بود. من روزها خیلی خسته میشدم و بیشتر مواقع جلوی تلویزیون خوابم میبرد. ایرادی بر من نبود سیاوش تا جایی که هنوز خوابش نگرفته بود بیدار میماند تا اینکه یک شب لامپ را که سر شب خاموش میکردیم تا بچه ها راحتر بخوابن نورش یک باره مرا از خواب بیدار کرد و سراسیمه بلند شدم و به هال رفتم دیدم سیاوش در حال قدم زدن است ولی نه به شکل عادی و طبیعی با ترس و لرز پرسیدم خبری شده؟ چرا این حالی؟

در جوابم گفت عزیزم تو برو بخواب من دارم با عزراییل می جنگم وحشت زده پرسیدم چی شده چرا این طور حرف میزنی؟ با صدای گرفته ای گفت مادرم را بیدار کن این زمان مادرش پیش ما زندگی میکرد سریع رفتم او را بیدار کردم و گفتم مادر بلند شو نمی دونم سیاوش چش شده. وقتی او هم وحشت زده بیدار شد و پرسید چرا این حالی فقط گفت مادر می تونی بری دادشم را صدا کنی بیاد؟ مادر هم بیچاره در این نیمه شب حراسان به کوچه پرید و تا دوسه خیابان نزدیک محل زندگی ما رفت و با برادر شوهرم باز گشت. نا گفته نماند چون جاری من اهل تهران بود و همسرش دبیر آموزش و پرورش سه ماه تعطیلی مدارس را به تهران میآمدن و چند تاکوچه انورتر از منزل ما سه ماه را مهمان برادر زنش که برادر جاریم باشه بودن. به همین دلیل ما آنشب تنها کسی که در چنین موقعیتی بدادمان میرسید او بود که مادر به دنبالش رفت و او را آورد. آنشب برادر شوهرم فورا سیاوش را با ماشین به نزدیکترین بیمارستان رساند و من در چنین حالی هر چقدر التماس کردم همراه آنها بروم. سیاوش قبول نکرد و گفت تو باید بمونی و مواظب بچه ها باشی. درهر حال منم پذیرفتم و خوب شد که همراه آنها نرفتم چون تا ساعت هفت صبح خبری از آنها نشد و دیگه صبر و طاقت من تمام شده بود. مادر که انگار حال و روزش از من بدتر بود گفت میدونی که کدام بیمارستان رفته باشن؟ گفتم آره و او گفت بهتره بچه ها را آماده کنی راه بیفتیم. بلافاصله خودم و بچه نوزادم و اون دوتای دیگه را آماده کردم و راه افتادیم.چند قدم تا سر کوچه خیابان نزدیکمان بود بچه کوچک را من به آغوش گرفتم و دختر هیجده ماهه را مادر و دو پسر سه ساله و پنج ساله را پشت سر ما دوان دوان یه تاکسی گرفتیم و من آدرس بیمارستان اداره را به او دادم چون چندین بار به خاطر مریضی بچه ها به آنجا مراجعه کرده بودم. همینکه از تاکسی پیاده شدیم و قصد ورود به بیمارستان را داشتیم به یک باره صدای سیاوش منو به خود آورد. .شما اینجا چه میکنید؟

با تعجب نگاهی به آنها کردم و در جوابش پرسیدم: تو خوبی؟ و او گفت خوبم. خوبم چرا با این بچه ها آواره کوچه و خیابان شدید؟ نمی دونی از دیشب تا به حال چه بر منو این مادر بیچاره گذشت؟ خیلی دیر کردید.

آخه نیاز به یک چکاب کامل بود و چند ساعتی منو بستری کردن. با اینکه برای من قابل قبول نبود جلوی مادر گفتم خوب خدا را شکر که به خیر گذشت و همگی ما به خونه برگشتیم اما سیاوش گفت من باید برم اداره چون مرخصی ندارم و از ما جدا شد. آن روز بدترین روزی بود که من در تهران سر کردم ولی تا ظهر که او بر گردد گویی بروی آتشی سوزان در حال سوختن. آن خونه هم که تلفن نداشت تازه من نمی تونستم به محل کارش زنگ بزنم. بعد از اون اتفاق چندین بار پرسیدم بالاخره معلوم نشد چرا تو آن شب این قدر ناراحت شدی؟ در جوابم میگفت چیزی نبود گویا کمی فشارم بالا رفته بود ولی ندیدم دارویی یا قرصی بخورد و گویا از آن شب به بعد همیشه زنگ خطری بیخ گوشم میزد. گاهی چنان دلم میگرفت که احساس میکردم نمی تونم نفس بکشم ولی اصلا جایی و مکانی برای رفع دل تنگیم نداشتم و بدبختی من از آن شب شروع شد.

سیاوش هر روز از روز قبل بد اخلاقتر میشد اصلا حال و حوصله هیچ کاری را نداشت حتی گاهی اوقات تاب تحمل سر و صدای بچه ها را. اونکه از وقتی آمده بودیم تهران هر هفته ما را از خونه بیرون میبرد الان اصلا حالش را نداشت. خوب به یاد دارم چه روزهای خوشی ما در کنار هم داشتیم. یک روز میرفتیم اوشان و فشم یک هفته بعد میرفتیم رودهن کنار رودخونه بساط کباب را علم می کردیم و هفته های بعد لواسان و خلاصه گاهی که تعطیلات چند روز میشد حتما سری به شمال میزدیم و سه روز را در ویلاهای محمود آباد که مختص کارکنان اداره بود میگذراندیم و در این سفرها خیلی به من و بچه ها خوش میگذشت چون اصلا نیاز به آشپزی و تهیه خورد و خوراک نبود و ما یک هفته را در یک ویلای سه خوابه کنار دریا بسیار خوش بودیم. آشپز خانه این اردو گاه سلف سرویس بود و من هر روز صبح بچه ها را که حالاهمگی بزرگتر شده بودن آماده میکردم و همراه سیاوش به سالن غذاخوری میرفتیم. چند نوع خوراکی مهیا بود و به خاطر سلف سرویس بودن این مکانها من از سیاوش و بچه ها پذیرایی میکردم بعد همگی شاد و خندان به دریا میرفتیم وسایل تفریح و بازی بچه ها همه جوره مهیا بود. خلاصه ما در این یک هفته گویی وارد دنیای دیگری میشدیم خیلی خوش میگذشت و پس از باز گشت با یک انرژی فوق العاده به زندگی ادامه میدادیم. در این سالها واقعا زندگی به ما روی خوش نشان داد و من طعم واقعی خوشبختی را چشیدم و اما بعد از اتفاق آنشب حال و روز سیاوش تغییر کرده بود. بیشتر مواقع وقتی از اداره میامد بعد از خوردن غذا میشد فقط او را روی تخت توی اطاق خواب دید. وقتی هم که از او میپرسیدم چی شده چرا اینجایی تو که اغلب ظهرها نمی خوابیدی الان انگار فقط دوست داری به رختخواب پناه ببری؟ چرا به من نمی گی چی شده؟ حالت خوب نیست یا دوست داری تنها باشی؟ ولی اصلا جوابی نمی شنیدم و پس از سکوت عمیق او به ناچار تنهایش می گذاشتم رفته رفته این رفتار منو به شک انداخت و پس از مدتی او بیشتر مواقع تنها بیرون میرفت و گاهی شبها هم دیر به خانه می آمد. در آن حال و هوایی که من باید با چهار تا بچه قد و نیم قد از صبح تا شب سر و کله بزنم و همه امور خونه به عهده خودم بود. واقعا به این فکر نبودم که این تغییر حالت او میتونه چه دلیلی داشته باشه ولی یک بار با شنیدن چند جمله از زبان یکی از نزدیکانش هوشیار شدم و گویی چشمو گوشم باز شد و تصمیم گرفتم علت کم محلیها و گوشه گیریهای او را بفهمم. چند روزی من هم سعی کردم خیلی دور و بر او نرم و حتی حالش را نپرسم اما انگار او این کناره گیری مرا از خدا خواسته بود و تعداد شب دیر آمدنها بیشتر شد تا اینکه یک شب بیدار موندم ساعت حدود دوازده و نیم شب بود که شنیدم کلید در قفل چرخید فورا از جا بلند شدم و به استقبالش رفتم اما وای این چه حال و روزی بود. بعد از اینکه پا را به داخل خونه گذاشت شروع به تلو تلو خوردن کرد فورا متوجه شدم که حال طبیعی نداره به کمکش رفتم و سعی کردم به من تکیه کنه و اونم اصلا ممانعت نکرد و خیلی راحت با کمک من وارد اطاق خواب شد و فورا با لباس بروی تخت افتاد. حال توصیف زجر در آوردن کفش و لباسش بمونه ولی در عین حال شروع به غر زدن کردم. و با گفتن این جملات سعی داشتم حواسش را معتوف به وضعیت بغرنجش کنم.

ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

همراهان پیام جوان

با عضویت در خبرنامه پیام جوان، در ابتدای هر ماه، نسخه الکترونیکی مجله را به صورت رایگان در ایمیل خود دریافت کنید.
Loading