سید سعید زمانیه شهری

فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی – قسمت 5

نویسنده: سید سعید زمانیه شهری

شاهنامه:
داستان رفتن فریدون به جنگ ضحاک از شاهنامه:

چون خورشید، سفره روشنی اش را بر جهان گسترانید، فریدون همراه دو برادر با سپاهی عظیم عزم کین خواهی پدر کرد. منزل به منزل پیش رفتند تا به سرزمین تازیان و جایی که یزدان پرستان بودند، رسیدند. فریدون دستور فرود داد و یکی را نزد ایشان از برای ورود و ثنا فرستاد.
چون شب فرا رسید، در میان تازیان، نیکخواهی به سان حوری بهشتی آمد تا پادشاه را افسونگری بیاموزد و به واسطه آن در جنگ از همه بندها رهایی یابد، پس از آن خوردنی های بسیار به او بخشید. فریدون چون قدری از توشه خورد، آهنگ خواب نمود، دو برادرکه ایزدی رفتن فریدون را گواه بودند، دست به ترفندی زدند و با خوابیدن فریدون، به قصد تباه کردن برادر کهتر (فریدون) آرام از جای برخاسته، بر بالای کوه رفتند و سنگ گرانی از بالا به سوی برادر پرتاب کردند، اما به فرمان یزدان، آن سنگ نغلتید و فریدون از خواب بیدار گشت و در همان حالی که از کار دو برادر آگاه گشته بود، با دلی کینه خواه، راهی درگاه ضحاک شد.

در بارگاه از ضحاک خبری نبود، پس وارد شبستان شد و همه آن زیبارویان را برون راند و رویشان را از تیرگیها شست و به سوی داور یکتا رهنمون ساخت سپس «ارنواز» (خواهر جمشید) پیش آمد و از رنج هایی که در بارگاه از ضحاک دیده بود، سخن راند و از او خواست تا به جنگ با ضحاک اهریمن صفت برخیزد و آنها را که از بیم هلاکت، رام او شده بودند، نجات دهد و جهان را از وجودش پاک گرداند.
فریدون که از گفتار ارنواز دلگرم گشته بود، دریافت که ضحاک با شنیدن حرف های پیش بینان مبنی بر این که تاج و تختش توسط فریدون تباه خواهد شد، به هندوستان گریخته و درگاهش را رها کرده است. زمانی که بارگاه از وجود ضحاک تهی بود، گنج و تخت و سرای در دست مردی به نام «کندرو» بود، چون فریدون را بر بالای تخت دید آن هم در حالی که به یک سویش «شهرناز» و سوی دیگرش «ارنواز» نشسته اند، نیایش کنان پیش فریدون آمد و بر شهریاریش و آن تاج و تخت آفرین خواند. و پس از آن دستور داد تا می و رامشگران آورند و خوان بگسترانند و همه را گرد آورند و شب را به جشن و سرور بگذرانند.

چون صبح فرا رسید، « کندرو» نزد ضحاک رفت و آنچه که دیده بود، بدو بازگفت، اما ضحاک او را به آرامش فرا خواند و فریدون را چون مهمانی در آن کاخ شمرد و تأکید کرد که مهمانی چنین گستاخ، بسی بهتر از فالی است که پیش بینان درباره اش زده اند. کندرو که با هیچ ترفندی نتوانسته بود، ضحاک را وادار به جنگ با فریدون کند، از شبستانی یاد کرد که در دست فریدون بود و چنین ادامه داد که اگر او مهمانی بیش نیست، پس وی را اندر شبستان نیز کاری نیست و نباید که دمی با شهرناز و دمی دیگر در پی ارنواز باشد؛

به یک دست گیرد او شهرناز
به دیگر شفیق لب ارنواز
شب تیره گون خود بتر زین کند
به زیر سر از مشکی بالین کند
چو مشک آن دو گیسوی دو ماه تو
که بودند همواره دلخواه تو

چون ضحاک گفتار زهرآگین کندرو را شنید بسان گرگ برآشفت و آرزوی مرگ فریدون نمود. او نیک می دانست که از این پس بهره ای از تاج و تختش نخواهد برد، چرا که دشمنش فریدون به راحتی بر کاخ وی تمکین کرده و همه آنچه را که از آن او بود، در اختیار گرفته بود.

* داستان جنگ ضحاک با فریدون از شاهنامه:

ضحاک سراسیمه و هراسان با سپاهی گران از دیوان و جنگاوران به سوی کاخ رفت. از سوی دیگر همه مردم شهر و هر آن کس را که در جنگاوری بهره ای بود، پیران که در جنگ دانا بودند، همه به هواداری فریدون و با دلی پرخون و کینه خواه از ضحاک به جنگ آمدند. ضحاک که سراسر جامه ای آهنین پوشیده بود، بر بالای کاخ رفت و با ناباوری ارنواز و شهرناز را دید در حالی که لب به نفرين ضحاک گشوده بودند، پس با شمشیر آبگونی که در دست داشت به سوی آنان حمله ور شد، فریدون که خود را برای کشتن وی آماده کرده بود، با ندای سروش خجسته که او را از کشتن ضحاک منع کرده و دستور داده بود تا او را دست و پای بسته به سوی کوه دماوند برند، همان کرد که ندای ایزدی به گوشش آمده بود، از این رو ضحاک را در بند تا کوه دماوند برد و چون به آنجا رسیدند، بند دیگری بر آن بند افزود و او را در غاری تنگ انداخت و دست هایش را با میخ های گران بست تا بدین گونه روزهای درازی را آویخته بماند و به سبب خونهای بی گناهی که بر زمین ریخته بود، تاوان پس دهد؛

بیا تا جهان را به بد نسپریم،
به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
همان گنج و دینار و کاخ بلند
نخواهد بدن مر تو را سودمند
برفت و جهان دیگری را سپرد
بجز حسرت از دهر چیزی نبرد

پادشاهی فریدون پانصد سال بود. فریدون چون بر تخت پادشاهی نشست، روزی خجسته – اول مهرماه – را برای تاجگذاری و به سر نهادن کلاه کیانی برگزید . همه بزرگان و فرزانگان شادکام در برش نشستند و جشنی نو به پا کردند. پس از آن دستور داد تا آتشی به پا کردند و عنبر و زعفران سوزاندند .. و اکنون ماه مهر یادگار فریدون است و پرستیدن مهرگان، دین او می باشد. چون خبر پادشاهی فریدون به فرانک رسید، نیایش کنان به درگاه ایزدی شتافت و بر کردگار آفرین خواند و سپس هر آن کس را که نیازش بود، نهانی نوا کرد و یک هفته را این گونه به درویشان عطا کرد و ببخشید. هفته بعد بزم آغاز کرد و خوانی عظیم گسترد و همه مهتران را مهمان خویش کرد و سپس گنج و دینار و خواسته و جامه و گوهر شاهوار و اسب تازی و … نزد فریدون فرستاد و فرزند زبان به ستایش مادر گشود.

* داستان ایرج و سلم و تور، فرزندان فریدون از شاهنامه:

چون فریدون به پنجاه سالگی رسید، سه فرزند از او پدید آمد که به بالا همچون سرو سهی و به رخ چونان بهار بودند. از این سه نوبهار، دو پاکیزه از شهرناز و فرزند کوچک تر از ارنواز بود. چون فرزندان بزرگ گشتند فریدون یکی از نامداران خویش به نام «جندل» را فرا خواند و از او خواست تا سه خواهر که همگی از یک پدر و مادر باشند را برای پسران برگزینند. جندل هر چند پژوهيد کسی را سزاوار پیوند فریدون نیافت، تا سرانجام به شاه پسن برخورد، که وی را سه دختر بود چونان که فریدون طلب کرده بود و ماجرا با شاه بازگفت؛

سه فرزند شایسته تاج و گاه
خردمند با دانش و دستگاه
زهر كام و هر خواسته بی نیاز
به هر آرزو دست ایشان دراز
مرین سه گرانمایه را در نهفت
بباید همی شاهزاده سه جفت

شاه چون آن سخنان بشنید در پاسخ تعلل کرد و فرستاده را جایگاهی در خور برگزید و دلاور سران را فرا خواند و راز بر آنها برگشود.

* داستان پاسخ دادن شاه یمن به جندل از شاهنامه:

کاردانان چون بر این کار رأی زدند ، شاه یمن فرستاده را پیش خواند و سخن های فراوان از جمله اینکه او کهتر و چاکر شهریار فریدون است و هر آنچه که او خواهد، فرمان برد، بر زبان راند. جندل نیز نزد فریدون بازگشت و پیغام بدو داد. وی چون پاسخ شاه یمن شنید، پسران را فرا خواند و گفتنی ها بگفت و فرزندان را به یمن فرستاد.

* داستان رفتن پسران فریدون نزد شاه یمن از شاهنامه:

چون صبح پدیدار گشت، سه فرزند با موبدان و عده ای از نامداران به یمن رسیدند. شاه با آمدنشان، آنان را در کاخی چون بهشت که با دیبای رومی آراسته شده و در آن زر و سیم فراوان به کار رفته بود، داخل کرد و آنچنان که شایسته بود، بنواختشان و فریدون نیز هر یکی از دختران را با خواسته و گنج فراوان نزد پسران آورد:

سه دختر چنان چون فریدون بگفت
سپهبد برون آورید از نهفت
به دیدار هر سه چو تابنده ماه
نشایست کردن بدیشان نگاه

* داستان آزمودن پسران فريدون توسط خودش:

چون فریدون از بازگشتن فرزندان، آگاه گشت، برای این که دل را از گمان های بد نسبت به فرزندان پاک گرداند، بنای آزمودن بر ایشان نهاد. زین سبب در راه بازگشتن جوانان، بر سر راهشان قرار گرفت و به سان اژدها در میان کوهی تاریک نزدشان پدیدار گشت، خروشان و دوان سوی پسر مهار آمده اما فرزند مهتر پشت بنمود و ابراز کرد که خردمند هرگز با اژدها، جنگی نخواهد کرد. برادر میانه چون او را بدید کمان در زه کرد و اندر کشید و چنین گفت که اگر میدان کارزار است، چه اژدها و چه سوار جنگی، تفاوتی بین آن دو نخواهد بود. آن بگفت و از معرکه بگریخت. اما پسر کهتر چون اژدها بدید، خروشید و تیغ از نیام بر کشید و رو بدو گفت که اگر نام فریدون را شنیده است با آنان از این در وارد نشود، چرا که آنها هر سه فرزندان اویند و بهتر است که بر سر راه آنان قرار نگیرد.

ادامه دارد…

و…. سرانجام نور بر تاریکی پیروز خواهد شد و ایران، ققنوس وار و نیلوفرانه از خاکستر خویش برخواهد خواست.

بگویید آهسته در گوش باد
چو ایران نباشد تن من، مبا

دیدگاهتان را بنویسید

همراهان پیام جوان

با عضویت در خبرنامه پیام جوان، در ابتدای هر ماه، نسخه الکترونیکی مجله را به صورت رایگان در ایمیل خود دریافت کنید.
Loading