فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی – قسمت 17

نویسنده: سید سعید زمانیه شهری

“فصل سوم سلسله مقالات فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی”

* داستان پاسخ کاووس به زال از شاهنامه: 

زال که پندهای بسیار به کاووس داده و او را از رفتن به مازندران برحذر داشته بود، از کاووس چنین پاسخ شنید که گر چه از رأی و فکر  او بی نیاز نیست، اما از نیاکان خود ـ منوچهر و کیقباد ـ سپاه و گنج بسیار دارد و به آسانی می تواند به مازندران تاخته و یک یک دیوان را به دام آورد و این شادکامی به دست نیاید مگر با پشت سر نهادن راهی سخت و دشوار. پس از آن گفتگوی، کیقباد از زال خواست تا به همراه فرزند پهلوانش رستم با هوشیاری و ذکاوت، پاسدار و نگاهبان ایران باشند، تا دشمنان يارای لشکرکشی بدان سرزمین نکنند، زال که از گفتار شاه هیچ نفهمیده بود، در هر حال خود را مطیع و بنده او خواند و امید داشت تا کار به جایی نرسد که پند و اندرز او پادشاه را یاد آید و از کردار خویش، پشیمان شود.

* داستان پیغام کاووس به زال و رستم از شاهنامه: 

 در میان سپاه کاووس، پهلوانی بود که از لشکر و شاه جدا بود. شاه چون خود و سپاهش را اسیر دید، وی را سوی زابلستان فرستاد تا فرجام بخت بد خویش و این که پندهای او را نشنیده، گرفته و خود سر دست به چنین کاری زده همه را به زال بازگوید:

 نبودم به فرمان تو هوشمند

زکم بخردی بر من آمد گزند

 اگر تو نبندی بدین در میان

 همه سود و سرمایه باشد زبان  

زال دستان چون پیغام کاووس بشنید، نزد رستم رفت و از او خواست تا رخش خویش را زین کرده و کاووس راکه در دام اژدها  گرفتار  آمده، نجات دهد و فرزند را ناجی او دانست که الحق خداوند او را برای مواقع بلا و گرفتاری ايران و ايرانيان آفریده و اوست که اسیران ودربندان را همواره یار و همراه است. اما رستم را بیم و هراس در دل آمده بود و معتقد بود که تا مازندران راهی بسیار دراز در پیش است و شش ماه به طول انجامیده بود تا کاووس به مازندران رسیده بود و اکنون اگر خود چنین کند و به کین خواهی دیو سپید رود، پس ازشش ماه به یقین او از بین خواهد رفت. 

  سالهای جدایی - قسمت 8

زال چون چنین دید، رفتن از راه دیگری بدو پیشنهاد کرد که بیش از دو هفته طول نمی کشید و همانا پر از دیو و شیر و تیرگی و بسیار دهشتناک بود، و زال به فرزند چنین گفت که پس از رفتنش به درگاه یزدان پاک دعا و نیایش خواهد نمود تا فرزندش از  هرگونه گزند وآسیب در امان باشد. تهمتن چون گفتار پدر بشنید، فرمان پذیرفت و عزم خویش جزم کرد و با دعای پدر (زال) و چشم گریان مادر (رودابه) که فرزند با رفتن خویش او را در غمش رها کرده بود رهسپار مازندران شد:

تـن و جـان فـدای سپهبد کنم 

طلسم و تـن جـادوان بشکنم

نه ارژنگ مـاند ، نه دیـو سـپید

نه سنجه، نه پولاد هندی، نه بید

  

* خان اول از هفت خوان رستم

داستان جنگ رخش با شیر از شاهنامه: 

رستم که پیغام کاووس را به واسطه پدر دریافته بود، به سرعت راهی دیار مازندران شد و سوار بر رخش تیز پای به راه افتاد، و به حدی پر شتاب راه دو روزه را به یک روز رساند، که رخشش را دیگر یارای پیمودن نبود، به ناگاه دشتی پر از گور، روبروی خود دید و دلش که در جستجوی یافتن غذایی به جوش آمده بود، آرام گشت. پس کمند کیانی بینداخت و با یک چرخش سر گور را به زیر آورد و بر آتشی که به سان باد افروخته بود، بریان نمود، آنگاه رخش را در میان مرغزاری رها کرد و خود مشغول خوردن شکار  شد سپس در نیستانی که  بیشه شیر بود، بستری ساخت و در حالی که شمشیر خود را به زیر سر نهاده بود، آرام به خواب رفت. چون پاسی از شب گذشت، شیر به منزلگه خویش برگشت، اما ناگهان پیلتن را در جایگاه خویش، خفته دید و اسبی آشفته که درکنارش به پای بود. از این رو به سوی رخش حمله ور شد، اما اسب رخشان، ضربه ای به سرش زد و با دندان تیز خود وی را گرفت و بر زمین کوبید: 

  آداب فرهنگی و آیین ملی در ایران باستان – قسمت 17

همی زدش بر خاک تا پاره کرد

 ددی را بدان چاره بیچاره کرد

 تهمتن چون بیدار شد، رخش را مشغول پیکار با شیر دید، اما بر وی خرده گرفت و بدو گفت که اگر در این رزم کشته می شد، آنگاه او چگونه می توانست کمند و کمان و گرز گران را به تنهایی با خود کشد و راهی مازندران شود، و بار دیگر در بستر خویش آرام خفت. 

* خان دوم از هفت خوان رستم

داستان یافتن چشمه آب توسط رستم از شاهنامه: 

چون خورشید سر از کوه بر کشید تهمتن از خواب خوش بیدار گشت و سوار بر رخش رخشان، رهسپار خان بعد شد و بیابانی بی آب و علف با گرمای بسیار شدید، پیش روی خود دید. اندکی بعد تشنگی و گرمی بر هر دو چیره گشت. 

تهمتن ناگزیر از اسب به زیر آمد و با  پای پیاده راه پیمود و چون راه چاره ای نیافت، روبه سوی آسمان کرد و از داور دادگر، یاری جست، تا اگر آن ایزد داد 

می بیند، روزگار تیره و تارش را خوش گرداند و دستگیر بنده خویش شود: 

مکن رنج این لشگرم را به باد

من و لشکر و کشورم دار شـاد

بر این بر و این تشنگی چون کنم 

به مرگ روان بر چه افسون کنم

 رستم چون آن سخنان با ایزد منان بگفت، بر خاک گرم زمین افتاد و زبانش از تشنگی پاک چاک شد. به ناگاه میش زیبایی، از  کنار تهمتن بگذشت و پهلوان دریافت که به یقین باید در آن نزدیکی، آبشخوری باشد که همانا از بخشایش کردگار است، پس به نیروی جهاندار و با تکیه بر شمشیر از جای برخاست و در پی میش به راه افتاد، تا آنکه به چشمه ای رسید و از آن نیکی که بر وی نازل آمده بود، بر کردگار خویش آفرین خواند:

که هر کس که از دادگر یک خدای

بپیچد خرد را ندارد به جای

به جایی که تنگ اندر آمد سُخُن

پناهت به جز پاک یزدان مکن

پهلوان چون زبان از ستایش بر کشید، خود و رخش را از آب چشمه شست و شوی داد و با ترکش پر از تیر، آهنگ شکار کرد و در همان دم گوری بگرفت و در آتش بیفکند، و پس از آن لب نگشاد و آرام به خواب رفت.

  آشنایی با اضطراب نوجوانی و فنون خودیاری در مدیریت آن - قسمت ششم

* خان سوم از هفت خوان رستم

داستان کشتن اژدها توسط رستم از شاهنامه: 

هنوز پاسی از شب نگذشته بود که اژدهایی دهشتناک وارد دشت شد: 

که هشتاد گز بود از دم به دم 

چه گویم از آن اژدهای دژم

 نیارست کردن کس آن جا گذر 

زدیوان و پیلان و شیران نر

 

اژدها چون جهانجوی را خفته دید و اسبی که در کنارش آشفته و بی قرار بود، با خود چنین اندیشید که تاکنون کسی جرأت  نیافته بود تا در جایگاهش چنین آسوده و راحت، بیارآمد، از این رو به سوی رخش حمله ور شد و اسب نیز سم رویین خود را بر  زمین کوفت و رستم را از خواب بیدار نمود، تهمتن چون به بیابان نگریست جز تاریکی محض چیزی ندید. پس بار دیگر به خواب رفت، اما از صدای دوباره رخش، سخت بر آشفت و بدو هشدار داد که اگر بار دگر چنین کند، سرش را با شمشیر خواهد برید و خود با پای پیاده رهسپار مازندران خواهد شد. رستم که برای بار سوم به خواب رفته بود، اژدها بار دیگر شروع به غریدن نمود و رخش  مهربان با شنیدن صدای اژدها، چونان باد به سوی پهلوان دوید و جوش و خروشی عظیم به راه انداخت، اما این بار اژدها از چشم رستم، پنهان نماند و در آن تیرگی شب، او را بدید و هر دو درهم آویختند. رخش چون زور تن اژدها دید، با دندان دو کتف او درید ورستم هم با شمشیر خود، سر از تنش جدا کرد و رودی از خون بر زمین جاری نمود، پس از آن، به سوی یزدان روی آورد و بر دانش و فر و زوری که به وی بخشیده بود، آفرین گفت.

و…. سرانجام نور بر تاریکی پیروز خواهد شد و ایران، ققنوس وار و نیلوفرانه از خاکستر خویش برخواهد خواست.

ادامه دارد…

بگویید آهسته در گوش باد

چو ایران نباشد تن من، مباد

دیدگاهتان را بنویسید

همراهان پیام جوان