شهرت در حمام

نویسنده: بیژن باغبانی

قدیمی های محله جورآباد سنندج، حتماً نانوایی«تقربی» را در یکی از شــاهکوچه های خیابان ۱۷ شــهریور به یاد دارنــد. نانوایی نان لــواش که گرداننــدگان آن، همه از خبرههای پُخت نان در سنندج بودند. شــاطر نانوایی شــخصی به نــام آقا «نصراللــه» بود که دوســتانش او را «خالو نصه» خطاب میکردند. خالو نصه از جمله انسانهای به معنای واقعی کلمه بیتکلف و ساده بود، بهطوریکه برای سادهترین موضوع، چشمانش پُر از اشک میشد و چند لحظه بعد، کودکانه میخندید. در یکی از سالهای گذشته، خالو نصه همراه با چند نفر از دوستانش برای تفریح و گردشی دو روزه به تهران رفتند. در آنجا پس از گشــت و گذار در خیابانها و پارکها و دید زدن مغازهها، از کافهای ســر درآورده بودند. در حین خوردن غذا، خالو نصه با شوخی به دوســتانش میگوید: بیایید به خاطر اینکه اســمی از خود در کنیم، این میــز را با غذاها و وســایل روی آن برگردانیم و کافه را شــلوغ کنیم تا ناممان ســر زبانها بیفتد و در سنندج ادعا کنیم که در پایتخت ایران، کافــهای را به هــم ریختهایم، بگذار ما هم در طول زندگیمان کاری بزرگ کرده باشــیم که صدای آن در همه جا بپیچد و… دوســتان همراه خالو نصه او را آرام کرده و ماجرا ختم به خیر شده بود. (این خاطره را دوست و برادر بزرگــوارم جناب آقای «عباس پیرمرادی» که خود در سفر به تهران، همراه خالو نصه بود، برایم تعریف کرده است). و اما غرض از تعریف این خاطره: خالو نصه سواد آنچنانی نداشت، در عمرش کتابی نخوانده و در محفل هیچ روشنفکری هم ننشسته بود، اما در نفس جملهای که در آن کافه به کار برد، رازی نهفته بود، «بگذار ما هم در طول زندگیمان کاری بزرگ کرده باشــیم که صدای آن در همه جا بپیچد»!.

این جملــه از خود خالو نصه نبود، احســاس نیازی بود که در ضمیر ناخودآگاهش بــه او نهیب میزد، جمله‌ای طلایی که ســالیانی چند است، بزرگان علم روانشناسی بر آن تأکید دارند. خالو نصه سواد نداشت که جمله را به شــکل علمیاش بازگوید، اما بزرگان دنیای روانشناسی میگویند: «هر انسانی بدین خاطر پا به این دنیا گذاشته که در طــول دوران زندگی، حداقل یک کار بزرگ انجام دهد». بسیاری کسان را میشناسیم که به راستی، رسالت خویش را در انجام دادن «کاری بزرگ» به انجام رساندهاند. آلبرت اینشــتین، زکریای رازی، ابن سینا، ویلیام هاروی، ادوارد جنر، نیل آرمسترانگ، دکتر حسابی، فلورانس نایتینگل، آلبرت شــوایتزر، مــاری کوری و … از ایــن جملهاند. در میــان این زنان و مردان دانشــمند، آلبرت اینشــتین با طرح «فرضیه نسبیت»، زلزلهای در ارکان فیزیک افکند، زکریای رازی علاوه بر اســتادی در زمینهی پزشــکی، با کشــف «الکل» و «جوهر گوگرد»، ویلیام هاروی با کشف «گردش خون»، نیل آرمســترانگ، مهندس هوا- فضا، با ســفر به ماه، تدریس در دانشگاه و خدمت و تربیت افراد متخصــص در نیروهای دریایــی و هوایی، ماری کوری با کشــف «پولونیوم» و «رادیوم» و گذراندن تمام عمر خود در آزمایشــگاهها و کســب جایزهی نوبل در دو رشتهی فیزیک و شــیمی و دیگر مخترعان و مکتشفان و بزرگان علم، هر کدام به نوعی خدمات شایانی به بشریت کردهاند که نقش آن ها در پیشبرد امر راحتی زندگی انسانها انکار ناپذیر اســت و نامشان تا ابد بر تارک آسمان علم خواهد درخشید. در این میان اما، کیست که دانشمند و فیلسوفی چون «آلبرت شــوایتزر» را نشناسد، انسان بزرگی که نه مخترع بود و نه چیزی کشــف کرده بــود، اما نه تنها در فرانســه، بلکه در کل آفریقا و جهان، به عنوان کسی که از لذات و خوشیهای معمول زندگی چشم پوشید و پس از پایان تحصیلات دانشــگاهی و گرفتن تخصص، یک سال دورهی مخصــوص خدمت در مناطق حــاره را گذراند و راهی آفریقا شد، نمود دیگری از انسانیت و شرافت انسانی را به نمایش گذاشــت. وی با کمک و همراهی همسرش، «هلن برســلو»، در منطقهای به نام «لامبارنه» در آفریقا، با هزینه ی خود و همکاری و همراهی همســرش در تمام مراحل کار، بیمارستانی ساخت و همچنین دهکدهای نیز برای جذامیان بنا نهاد و بدون هیچ چشمداشتی به مداوای سیاهان پرداخت. او بارها و بارها بارها ازقبول پُســتهای مهم دولتی و خصوصی در کشــور خود سر باز زد تا به جامعه ی آفریقا خدمت نماید و عاقبت نیز پس از چهل سال اقامت در این قاره، در همانجا زندگی را بدرود گفت. «فلورانس نایتینگل» که از او با عنوان «بانوی چراغ به دست» یاد میشود، فضانورد نبود، مخترع و مکتشف
نبود، اما در جنگ ترکیه و روسیه، با تحویل گرفتن وسایل پزشکی از وزیر جنگ انگلستان، داوطلبانه راهی جبههها شد و بیشتر اوقات تا سپیدهی صبح در میان زخمیهای میدان جنگ، از ســویی به ســویی میرفت و به مداوای مجروحان می پرداخت و از آنان دلجویی مینمود، سرانجام نیز در اواخر عمر نابینا شــد و در اوج بیماری، زندگی را وداع گفت. بزرگ بودن و نام را جاودانه ساختن، تنها اختراع و اکتشاف نیست، راههای گوناگونی میتوانند فرد عادی را همطراز انسان های بزرگ قرار دهند. در زمانهی ما که فشار گرانی، کمبــود و فقر، گریبان عدهای از مــردم را گرفته، برخی میتوانند با انجام اموری انسانی، سبب ماندگاری نام خود شوند. با دستگیری از مستمندان، تأمین معاش چند خانواده‌ی فقیر، پرداخت هزینهی تحصیل چند کودک که به خاطر تأمین معاش خانواده، دست از تحصیل شســته و در خیابان هــا به کار مشغولند، کمک به کسانی که به خاطر نداری، اعضای بدن خود را به معرض فروش گذاشته اند، کمک به بیماران خاص که هر هفته یا هر ماه، بایستی دارویی گران‌قیمــت تهیه کننــد و از خرید آن عاجز مانده اند، کمک به افــرادی که با وجــود کار و تلاش فراوان، ناتوان از پرداخت مخارجی چــون اجــاره خانه هستند، کمک به اندیشمندان، شعرا، نویسندگان و هنرمندان مردمی و متعهد به انسانیت که با وجود تلاش شبانهروزی برای حفظ و اشــاعه‌ی فرهنگ غنی ایران‌زمین، از سادهترین امکانات زندگی محروم مانده‌اند، می‌توان نام خود را جاودانه ساخت، می‌توان به خود بالید و سرانجام اینکه: میتوان دریایی اندیشید، «بزرگ» شد و مهمتر از همه، شب را با آسودگی و آرامش سر به بالین نهاد. خالو نصه هرچند تا وقتی زنده بود نتوانســت به آرزویش برســد و کار مهمی انجام دهد تا نامش سرزبانها بیفتد، اما بــا مرگش، نام او تا مدتها ورد زبان اهالی ســنندج و چندین روز تیتر صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها شــد.

خبر کوتاه بود: فردی به نام نصرالله …. صبح امروز در گرمابه‌ی «رئوف» در خیابان شهدای سنندج، دچار سکته‌ی قلبی شد و درگذشت…. دوســتان، مرگ خبر نمی‌کند، شاید تقدیر، بزرگ بودن مــا را به امروز موکول کرده اســت. قبل از آنکه بی‌خبر و ناگهان، نام‌مان در حمام ورد زبانها شــود، انسانیت را دریابیم و نشان دهیم که واقعاً «بزرگ» هستیم.

hamed
Author: hamed

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *