Cosmology | کیهانشناسی – قسمت پنجم

نویسنده : شهرام خبیر

ب – دلیل، کلی است

از بخش گذشته، دو مسأله فوری و حاد برای ما بازمانده است. مسأله نخست، کوشش بیشتر در تعیین معنای دلیل است زيرا تا این جا فقط توانسته ایم که تعریف مبهمی از آن به دست دهیم. مساله دوم رفع اشکالی است که شرحش چنین است: به فرض آن که بتوانیم دلیل نخستین جهان را پیدا کنیم آیا این دلیل همان عیبهایی را ندارد که علت نخستین داشت؟ اصل نخستین، رازی سر بسته است زیرا معلول علتی پیشین نیست. آیا دلیل نخستین نیز از آن رو که نتیجه هیچ گونه دلیل پیشین نیست و اگر چه دلیل جهان است خود دلیلی از پیش ندارد به همان گونه رازی سر بسته نخواهد بود؟ در این بخش از مساله نخست و در بخش بعدی از مسأله دوم سخن خواهیم گفت.

کائنات از چیزهای منفرد بیشمار پدید می آید. این چیز ها یا مادی اند و یا روانی، مانند ذهن و تصوّر و احساس، ولی در هر حال چیزهایی منفردند. از سوی دیگر، اصل نخستینی که در جستجویش هستیم نمی تواند چیزی منفرد باشد زیرا خود دلیل چیزهای منفرد است، علّت نخستین خود چیزی از چیزها است ولی دلیل، چیزی از چیزها نتواند بود. فرض کنید که به پیروی از افلاطون بگوییم که خدا دليل همه چیز است و هر چیز چنان است که هست زیرا خوب است که چنين باشد، ولی در چنین اعتقادی، خوبی، چیز دانسته نمی شود، بیگمان چیزهای منفرد خوبند. ولی خوبی، خود، این یا آن چیز خوب نیست. به همين سان دلیل آن که در يك سه بر، دو زاویه مجاور قاعده با هم برابرند. شاید آن باشد که آن سه بر متساوی الساقين است. ولی متساوی الساقین بودن چیزی نیست که به خودی خود مستقل از سه برها وجود داشته باشد. هر چیز منفردی در زمان يا مكان وجود دارد. ولی دلایل، چیز هایی نیستند که گویی در فضا شناور باشند. آنها را با تلسکوپ یا ذره بین نمی توان یافت. 

همچنین مانند هستیهای روانی در زمان وجود ندارند. اگر هیچ گونه ذهنی وجود نداشته باشد باز در سه بر متساوی الساقین دو زاویه مجاور قاعده با هم برابرند و دلیل آن نیز همان خواهد بود که همیشه بوده است. پس دلیل، وجودی جداگانه از برای خود ندارد بلکه امری انتزاعی است. ما معمولا از يك چيز و دلیل آن به نحوی سخن می گوییم که گویی دو امر جدا از یك دیگرند. ولی این جدایی فقط در ذهن ما وجود دارد، دلیل یك چیز، جدا از خود آن چیزی امری انتزاعی است. خوبی، انتزاعی است از چیزهای خوب و متساوي الساقين بودن انتزاعی است از سه برهای متساوی الساقین و اصل نخستین یا دلیل نخستین جهان چیزی نیست که جدا از جهان وجود داشته باشد، ولی اگر ما در ذهن خود آن را از جهان جدا کنیم در آن حال جنبه انتزاعی به خود می گیرد. ولی هر چیز انتزاعی، کلی نیز هست، پس دلايل ، کلی هستند و دلیل جهان عموماً کلی است. این نتیجه ای است که ما از راه بررسی مضمون توضیح به آن رسیده ایم. و اینک می بینیم که این همان نتیجه ای است که در فلسفه یونان از راهی دیگر به آن رسیدیم. اصل نخستین جهان یا مطلق یا سر چشمه ای که همه چیزها از آن زاده می شوند ، کلی است و کلّی را باید دلیل جهان دانست که جهان به مثابه نتیجه ای منطقی از آن صادر می شود و عملاً به نحوی استنتاج جهان از آن ممکن می گردد.

  شجریان: سروش مردم، فردوسی موسیقی ایران - قسمت چهاردهم

شاید ایراد کنند که دلیل عبارت است از فراگرد یا جریانی استدلالی و نه مجموعه ای از مفاهیم با کلیات، ولی اگر ما استدلالی معمولی از این گونه را در نظر بگیریم:

همه لاله ها زیبایند

برخی لاله ها سرخند

پس برخی از چیزهای سرخ زیبایند.

می بینیم که این استدلال چیزی جز رشته ای از کلیات نیست. “لاله” نمودار يك تصور است، به همین گونه “سرخ” و به همین گونه “زیبا”. “همه”و “برخی” نیز از مقولات کلیت وچند گانگی [ تعددّ] اند.

“هستند” نمودار تصور هستی و شاید تضمّن است، و اگر به پیروی از قواعد منطق صوری بیاییم و استدلال را از موضوع آن جدا کنیم و استدلال بالارا به این صورت در آوریم: 

همه “م” ها “پ” هستند

برخی از “م” ها “س” هستند

پس برخی از “س” ها “پ” هستند 

در این حال علائم “م” و “س” باز نمودار تصوّراتند، ولی تصوراتی به مراتب انتزاعيتر از پیش، بدین گونه حتی از این دیدگاه نیز دلیل فراگردی از کلیات است. این عقیده به آنچه در منطق اصالت تصور [conceptualism] نامیده می شود ربطی ندارد. در این جا انکار نمی شود که موضوع سخن ما چیزها و لاله ها و چیزهای سرخ حقيقيند. ادعا نمی شود که استدلالات ما فقط در باره تصوّرات محض است، فراگرد استدلال مربوط به چیزهاست. ولی این فراگرد که بدین گونه در باره چیز هاست، خود از تصوّرات یا کلّیات فراهم می آید. این سخن که دلیل چون بدینسان نگریسته شود مجموعه ای از كلّيات جامد و ساکن نیست بلکه فراگردی از کلیات است که به یاری آن از يك کلی به کلی دیگر می رسیم اشاره ای به عقاید هگل دارد ولی فعلا ناگزیریم که از تفصیل این اشاره بپرهیزیم. در حال حاضر تنها نکته مربوط به بحث ما آن است که دلیل جهان از کلیات فراهم می آید و با خود همان کلی است. این البته هنوز سخنی بسیار مبهم است. ولی مفهوم این اصل مبهم به تدریج که در گفتار خود پیش می رویم روشن خواهد شد. 

ج- دلیل، خود پیداست 

به فرض آن که بتوانیم دلیل نخستین جهان را بیابیم آیا این نیز مانند علت نخستین رازی غائی وامری توضیح ناپذير نخواهد بود؟ این دومین مسأله ای است که باید درباره اش گفتگو کنیم. هر اصل نخستینی که به یاری آن بخواهیم در پی توضیح کائنات برآییم باید. ناگزیر دارای دو شرط باشد: نخست آن که بتواند جهان را توضیح دهد. باید بتوان دریافت که جهان چگونه به حکم ضرورت از این اصل پدید می آید. این شرط را اصل دلیل نخستین می تواند بر آورد ولی اصل علت نخستین نمی تواند. اگر علت نخستین را بنیاد کائنات بينگاريم توضیح جهان به یاری آن ممکن نیست زیرا محال است که بتوان میان علت و معلول هیچ گونه رابطه ای ضرور درك کرد. ولی اگر اصل نخستین، دلیل باشد و اگر بتوان اثبات کرد که جهان نتیجه ضرور آن است توضیح جهان تا اندازه ای ممکن می شود. زیرا آشکارا می توان دریافت که منطقاً میان دلیل و نتیجه رابطه ای ضرور وجود دارد. شرط دوم هر گونه اصل نخستین آن است که باید خویشتن را توضیح دهد. باید اصلی روشنگر خویش باشد. اگر چنین نباشد ناگزیر رازی غائی است. اگر توضیح آن با چیزی جز خود آن باشد در این حال دیگر اصل نخستین نیست، زیرا لازم می آید که آن چیز دیگر که توضیح دهنده این اصل است خود اصلی برتر و پیشین تر باشد. از این رو اصل نخستین باید چنان باشد که توضیح خود را در خویشتن داشته باشد. علت نخستین حاوی این شرط نیست. زیرا علت نخستین چیزی است که ما همواره در پی دانستن علّت بالاتر آن اصرار می ورزیم. ولی دلیل اصلی خود پیدا یعنی توضیح دهنده خویش است.

  برگ‌هایی از تاریخ، به مناسبت 100 سالگی کودتای رضاشاه؛ از رضا خان به رضا شاه – از احمدشاه به احمد خان – قسمت دهم

این که اصل نخستین باید توضیح دهنده خویش باشد نکته ای بود که اسپینوزا به حقیقت آن پی برد. اصل نخستین اسپینوزا، گوهر است و وی گوهر را چنین تعریف می کند: “آنچه به خودی خود وجود دارد و به توسط خود به ادراک می آید آنچه درکش به درك چیز دیگری به عنوان هستی بخش آن وابسته نباشد. 

وی همچنین گوهر را (Cause sui) یا علت خویش می خواند. وی واژه علت را بگمان به معنای وسیعتر از معنایی که در این جا منظور ما بوده است به کار می برد. زیرا دیدیم که اصل نخستین را نمی توان از طبع علّت بدانیم صرفاً نکته ای مربوط به فن اصطلاح شناسی[terminology]  است. منظور اسپینوزا این است که گوهر باید تعیین کننده و توضیح دهنده خود باشد. آنچه به توسط چیز دیگری معیّن شود دریافتی و در نتیجه توضیح دادنی نیست مگر با برگشت به این چیز دوم.

دلیل تنها اصلی است که توضیح دهنده خویش است. درك درست این نکته ممکن نیست مگر پس از ژرف یابی در منطق هگل یا دست کم پس از آشنایی با احکام عمده آن. ولی در عین حال ملاحظات زیرین – که ناگزیر در مرحله حاضر جنبه کلی دارد – مارا از مقدمات بحث آگاه می کند: اگر چیزی جز دلیل به عنوان اصل نخستین چیزها ارائه شود، ذهن آدمی همیشه می تواند که اصلی بالاتر را بجوید. اگر بگوییم که ماده، دلیل جهان است پرسشی که یکباره پیش می آید این است که دلیل ماده چیست؟ ولی این صرفاً از آن جهت است که ماده دلیل نیست و نمی تواند باشد اگر چه می تواند علّت باشد. چنین اشکالی در باره دلیل حقیقی پیش نمی آید. زیرا اگر چه پرسش درباره دلیل ماده باشد یا شّر یا این کتاب یا آن خانه کاملا منطقی است پرسش در باره دلیلِ دلیل، عبث است. هم چنانکه نشان دادیم، معنای جستجو در پی توضیح جهان آن است که می خواهیم بر ما ثابت شود که جهان صرفاً امري واقع نیست بلکه ضرورتی منطقی است، می خواهیم که به ما نشان داده شود که جهان خود را به عنوان يك امر واقع به نحوی جزمی بر وجدان ما تحمیل نمی کند، بلکه چیزی منطقی است که از دلیل سرچشمه می گیرد و تجسّم دلیل است. ما در منطقی بودن جهان شك می کنیم ولی اگر شک ها را رفع کنند و نشان دهند که جهان منطقی است دیگر نمی توانیم در باره منطقی بودن دلیل شک کنیم چشمداشت این که ثابت شود که دلیل منطقی است چشمداشتی بیمعناست. اگر می توانستیم تصور کنیم که دلیل محض خود چیست، چنین دلیلی محض ناگزیر می بایست کلاً منطقی باشد. و دیگر جای پرسش باقی نمی ماند. دلیل، خویشتن را دلیل است. (“آفتاب آمد دلیل آفتاب”) دلیل از روی ذات خویش خود پیدا یعنی توضیح دهنده خودو خود سامان یعنی تعیین کننده خویش است.

  شعر سعید عرفان - معمای هستی

شاید ایراد کنند که اگر چه ممکن است که این گفته ها به طور کلی در باره دلیل درست باشد در باره این یا آن دلیل خاص درست نیست. فرق میان دلیل عام و دلیل خاص همانند فرق میان علّیت و علت است. سرما علّت است، ولی سرما علّیت نیست. متساوی الساقين بودن دلیل خاص است. – یعنی دلیل خصوصیات گوناگون یک سه گوشه- ولی دلیل عام نیست. و هم چنانکه می توانیم علت هر علّت را بجوییم، می توانیم از دلیل هردلیلی نیز پرسان شویم: هر رشته استدلالی می تواند از قضایایی فراهم آید که می توان آنها را “الف” و “ب” و”ح” و”د” و غیره نامید. “ج” دلیل “د” است و “د” نتیجه است. ولی همین “ج” خود نتیجه دلیل پیشین یعنی “ب” است. به همین ترتیب می توانیم حتی در پی دانستن دلیل دلیلی بر آییم که به عنوان نخستین دلیل چنانکه باید در پی دانستن علت نخستین دلیل جهان شناسانده شده است. همچنانکه باید در پی دانستن علت نخستین نیز برآییم.

این ملاحظات نشان می دهد -و پاسخ به ایراد بالا نیز همین است – که دلیل نخستین جهان دلیل خاص، یعنی این یا آن دليل نیست، بلکه عین دلیل و دليل عام و بنیاد دلیل است. زیرا تنها چیزی که دیگر دلیلش را نتوان پرسید امرمدلّل و معقول است و خواهیم دید که منطق هگل، دلیل به طور عام یا کلی یعنی مبدأ عقل را سر چشمه و بنیاد جهان می داند. ولی شرح جزئیات این نکته را باید به زمان دیگر واگذاشت.

ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

همراهان پیام جوان