فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی – قسمت 7

نویسنده: سید سعید زمانیه شهری

* داستان آوردن تابوت ایرج نزد فریدون از شاهنامه:

از آن سوی، فریدون تخت فیروزه ای آراسته و چشم به راه آمدن فرزند بود که سواری با تابوتی در کنار، زاری کنان و دل سوگوار از راه رسید، فریدون چون بدن بیجان ایرج را دید از اسب به زمین افتاد و جامه به تن چاک کرد و سپس به سوی باغ ایرج که روزی جشنگاه وی بود، تاخت و خاک سیاه بر آن تخت زرین ریخت و آتشی عظیم اندر آن سرای افکنده و گلستانش بسوزاند و در همان حال که خون می گریست، از داور کردگار انتقام خون ایرج طلب کرد تا بیدادگر همانند آن بیگناه کشته گردد.

* داستان زادن دختر ایرج از شاهنامه:

چون چندی بگذشت، روزی فریدون وارد شبستان ایرج شد و پریچهری در آن دید «ماه آفرید» نام، که ایرج مهر بسیار بر او داشت و از قضا «ماه آفرید» از او باردار بود و از «ماه آفرید» دختری به دنیا آمد. دختر را به شادی و ناز پروراندند و چون هنگام شوی دادنش نزدیک گشت، نیا (فریدون)، پسر برادرش ( پشنگ ) را نامزد وی کرد و از او پسری به دنیا آمد که «منوچهر» نامش نهادند؛

جهان بخش را لب پر از خنده شد
تو گفتی مگر ایرجش زنده شد

فریدون منوچهر را به شادی و ناز پرورید و هر آنچه از جنگ و تخت و کلاه بود به وی بیاموخت و تیغ و تخت و اسبان زرین ستام و جوشن و… را بدو داد و نامداران لشکر بخواند تا نزد او آمدند و به شاهی بر او آفرین خواندند.

* داستان آگاه شدن سلم و تور از منوچهر:

چون خبر تاجوری منوچهر بر دو عموی بیدادگر رسید، دل جفا پیشگان، پرنهیب گشت و بر آن شدند تا مردی باهوش و زیرک نزد فریدون فرستند و از او پوزش بخواهند. چرا که فرمان دیو ناپاکی و رأی اش بر آنها چیره گشته و وادار به چنین بیدادی کرده است و اکنون گرچه گناهشان بس بزرگ است، اما از آن تاجور طلب بخشایش دارند و اگر پدر می خواهد دل ما از کین پاک شود، منوچهر هم چون بنده ای چاکر به پای ما بیفتد تا مورد غضب ما قرار نگیرد. چون فریدون پیغام فرزندان بشنید، فرستاده ای گسیل کرد تا آن دو بی شرم و بیباک را پیغام دهند که گفتار خیره به چیزی نخواهد ارزید و درختی که از خون ایرج رسته است، برگ و بارش باید با خون شسته شود.

مگر کان درختی که از کین برست
به آب دو دیده توانیم شست

فرستاده چون گفتار فریدون شنید، لرزان از جای برخاست و به خاور زمین تازید و آنچه را که دیده بود از منوچهر، رزمجویی او و هزاران غلامان رومی و چینی در برش، تخت و تاج و کلاه و أدوات جنگی … و پیغام فریدون همه را باز گفت. دو برادر که از درد به خود پیچیده و رویشان زرد گشته بود چاره بر آن دیدند تا لشکری از چین و خاور بر سازند و به جنگ منوچهر فرستند.

* داستان فرستاده شدن منوچهر توسط فريدون، به جنگ سلم و تور از شاهنامه:

در همان حال چون به فریدون خبر رسید که لشکریان سلم و تور به رود جیحون رسیدند، منوچهر را فرمان داد تا سپاهی فراهم کرده و باهوش و زیرکی دشمن را به دام آورد. منوچهر نیز سیصد هزار سوار جنگی فراهم کرد و سپاه جنگی بیاراست. سمت چپ لشکر را به «گرشاسب» و سمت راست را به «قباد» داد. خود نیز با «قارن رزمجوی» (فرزند کاوه آهنگر)، طلایه دار لشکر گشت. چون آن خبر به تور رسید، منوچهر را به کنایه پیغام داد که اگر از نژاد ایرج دختر آمده، پس چه کسی به منوچهر تیغ و کلاه داده است؛

اگر دختر آمد از ایرج پدید
به تو تاج و تخت و نگین چون سزید

اما منوچهر با شنیدن آن گفتار خنده ای بر لب زد و آن را سخن ابلهان دانست و چنین گفت:

که داند که ایرج نیای من است
فریدون فرخ گواه من است
کنون گر به جنگ اندر آریم سر
شود آشکارا نژاد و گهر

* داستان تاختن منوچهر بر سپاه تور از شاهنامه:

چون شب فرا رسید، منوچهر سپاهیان گرد کرد و از جنگ با اهریمن و کینه جستن سخن ها راند و با لشکریان عهد کرد که هر کس در این جنگ کشته شود، از گناه پاک و بهشتی خواهد شد. شیر مردان میدان نبرد نیز همگی عهد بستند، تا زنده اند بنده شاه باشند. روز بعد سپاهیان ایران شیپور زنان رو در روی دشمن قرار گرفتند. از سپاه تور پهلوانی «اشیرویه» نام بود که پس از رزم با قارن جلو آمد و به منوچهر آواز جنگ داد که گرشاسب را برای مقابله فرستد چرا که فقط اوست که تاب نبرد با وی را دارد. گرشاسب چون بشنید، غران به طرف وی آمد و با نیزه او را از پای در آورد.

بر آن خاک بر جان شیرین بداد

تو گفتی که شیرو زمادر نزاد

چون روشنایی روز ناپدید گشت و شب چادر سیاه خویش بر زمین پهن نمود، دو برادر با دلی جوشان برای رهایی از دامی که برایشان گسترده بود، چاره کار در آن دیدند تا با صد هزار سوار جنگی به دشمن شبیخون زنند و کار را به فرجام رسانند. از آن سوی منوچهر که از آن ترفند آگاه شده بود، سپاه را به قارن سپرد و خود با سی هزار مرد جنگی وارد کمین گاه شد، تا در هنگامه جنگ یكباره سر بر آورد طوری که «تور» را جای هیچ گونه گذری و مفری نباشد.

و…. سرانجام نور بر تاریکی پیروز خواهد شد و ایران، ققنوس وار و نیلوفرانه از خاکستر خویش برخواهد خواست.

ادامه دارد…

بگویید آهسته در گوش باد
چو ایران نباشد تن من، مباد

دیدگاهتان را بنویسید

همراهان پیام جوان

با عضویت در خبرنامه پیام جوان، در ابتدای هر ماه، نسخه الکترونیکی مجله را به صورت رایگان در ایمیل خود دریافت کنید.
Loading