2:20 am - Friday November 15, 2019

جمعه 24 آبان 1398 , 50 : 13 ب.ظ

BREAKING

یادنامه های نصرت اله نوح

 

ورود به تهران و آشنایی با گروههای سیاسی

خانه ای که ما در آن زندگی می کردیم و من در آن تولد یافتم خانه ایست که پدر و پدربزرگم نیز در آن زندگی کرده اند. این خانه در بازار سمنان کوچه مقدم واقع است و ساختمانهای آن شمالی – جنوبی و دارای حیاط نسبتاً بزرگی با درختهای انار، انجیر، درختهای مو و یک آب انبار و حوض نیز بود.

ساختمان شمالی آن با زیرزمین های قدیمی ولی ساختمان جنوبی آن نوساز بود. یعنی در جوانی پدرم به ساختمان آن اقدام شده بود.

در همسایگی غربی خانه ما کارگری زندگی می کرد به نام ذبیح اله مدنی که دارای چند فرزند پسر و دختر بود. یکی از پسرانش به نام احمد که از من چند سالی بزرگتر بود سالها قبل در نزد پدرم کار می کرد و پس از درگذشت پدرم، او چند سالی در سمنان ماند و سپس برای کسب درآمد بیشتر راهی تهران شده بود.

احمد بادوستم محمد مفتون پسر عمه، پسر دائی بودند و در نتیجه با من هم دوست بود و در سالهائی که در سمنان زندگی می کرد غالباً با هم بودیم و خانواده های ما هم به سبب همسایگی با هم دوست بودند و رفت و آمد داشتند. در عید نوروز سال 1329 دوستم احمد هم مانند سایر کارگران که برای دیدار خانواده از تهران به سمنان می آمدند به سمنان آمده بود.

او در تهران از ماجرای دستگیری من و زندانی شدنم اطلاع یافته بود و در ورود به سمنان برای احوالپرسی من و مادر و برادرانم به خانه ما آمد. پس از گفتگوهای زیاد وقتی به موقعیت من آشنا شد به من گفت: چرا در سمنان مانده ای اینجا که کار نیست. بیا با من برویم به تهران، همانجا با هم کار و زندگی می کنیم برادرانم حبیب و محمد هم با من هستند. شما هم بیائی همه ما خوشحال می شویم.

من از پیشنهاد او خوشم آمد ولی شهامت دل کندن از زادگاهم را نداشتم. با مادرم و سایر بستگان به مشورت نشستم و آنها هم گفتند: برو، اینجا به درد تو نمی خورد. ز آب خرد، ماهی خرد خیزد. سرانجام تصمیم به حرکت گرفتم و پس از تعطیلات نوروز به اتفاق احمد راهی تهران شدم. تهران را قبلاً یکبار دیده بودم و بخاطر جراحی کوچکی نزدیک به یک ماه در تهران اقامت داشتم.

آن بار نیز دوستم احمد بود که با من به همه جا می آمد و مرا به همه جا می برد و در واقع او بود که مرا با تهران آشنا کرد. البته این بار وضع فرق می کرد و من آمده بودم تا در این شهر بزرگ، کار و زندگی کنم. احمد کارگر ماهری بود و در تهران سابقه داشت. اما من تازه کار بودم و با تکیه به آشنائی با او باید به کار گمارده می شدم.

 

کار و زندگی من در تهران

در اولین کارگاه نجاری که مرا با خود برد روزانه 25 ریال دستمزد به من دادند. خانه ما در جوادیه راه آهن بود و هر روز صبح باید با اتوبوس به محل کارمان در خیابان نواب می رفتیم. در آن موقع هنوز شرکت واحد و بلیطی وجود نداشت و شاگرد راننده یک قرانی ها را جمع می کرد. یک یا دو ماهی در این کارگاه مشغول بودم و کارش به نسبت سمنان سبک تر بود، چون در تهران الوارها را با ماشین چوب بری می بریدند و کارگر فقط آنها را رنده می کرد و بکار می برد. در یکی از روزها احمد به من گفت: امروز تنها به کارگاه برو، من حالم خوش نیست و نمی آیم. من هم تنها به کارگاه رفتم.

سرکارگر کارگاه از من پرسید احمد کجاست؟ گفتم حالش خوب نیست و نیامده. غیبت احمد چند روزی ادامه یافت و آنها متوجه شدند که در کارگاه دیگری با حقوق بیشتری به کار مشغول شده است. از همان روز مرا هم از کار اخراج کردند. شب وقتی به خانه آمدم ماجرا را به احمد گفتم. او گفت جای دیگری برایت پیدا می کنم و چند روز بعد مرا با خود به همان کارگاهی که خودش کار می کرد برد.

این کارگاه نجاری در خیابان امیریه مقابل ایستگاه گنجه ای واقع بود و کارفرمای آن گفت: من فقط می توانم روزی یک تومان به تو بدهم.

در منزلی که با احمد و دو برادرش حبیب و محمد با هم زندگی می کردیم هر هفته هزینه خورد و خوراک را حساب می کردیم و بخش بر چهار می نمودیم و هر کسی سهم خود را می پرداخت. چنانچه من باید روزی یک تومان می گرفتم طبیعتاً این مبلغ درآمدم هزینه زندگی مشترک با دوستانم را جوابگو نبود. به همین جهت ضمن کار در مغازه جدید رختخوابم را هم آوردم و شبها را در جلوی همان مغازه یعنی پیاده روی مقابل ایستگاه گنجه ای امیریه می خوابیدم و با همان یک تومان زندگی بخور نمیری را ادامه می دادم. این روزها، سخت ترین روزهایی بود که از نظر مادی در تهران گذراندم.

دوستم احمد یک بار به من گفت: تو استاد عابدین را می شناسی؟ گفتم نه. گفت: او شاگرد پدرت بوده و خیلی به دیدن تو هم مشتاق است. او سر کارگر یک کارگاه نجاری قدری پائین تر از این مغازه یعنی چهارراه معزالسلطان است. من با او صحبت کرده ام اگر دوست داشته باشی به آنجا بروی حقوقت را هم بیشتر می کند.

من هم موافقت کردم و غروب به مغازه ای که می گفت رفتیم. در این مغازه با استاد عابدین و برادرش قدرت آشنا شدم. آنها مرا با روئی گشاده پذیرفتند. استاد عابدین گفت می توانی رختخوابت را بیاوری و در همین مغازه یا پشت بام آن هم بخوابی. حقوقت را فعلاً روزانه 15 ریال و پس از یکماه 20 ریال خواهم پرداخت. من هم رختخوابم را به دوش کشیدم و از ایستگاه گنجه ای به ایستگاه معزالسطان نقل مکان کردم.

استاد عابدین کارگر ماهر و شریفی بود. او با بدن استخوانی و لاغرش بیش از دو کارگر در روز کار می کرد. برادرش قدرت هم که هم سن و سال من بود برایم دوست خوبی بود و من کار و زندگی تازه را با شور و شوقی فراوان استقبال کردم. استاد عابدین همانطور که قبلاً اشاره شد از همشهریان من بود و قبلاً نیز با پدرم کار کرده بود. او مردی با ذوق بود و در ساعات استراحت می گفت: برایم شعر بخوان و قصه تعریف کن.

عصرها غالباً پس از پایان کار که دست و روی خود را می شستیم می گفت: بیا قدری قدم بزنیم و از زندان و ماجرای دستگیری برایم تعریف کن، خیابان امیریه را تا چهار راه پهلوی و آب کرج (بلوار کشاورز فعلی) قدم زنان می رفتیم. در آن تاریخ خیابانها و کوچه های بالاتر از چهارراه پهلوی خاکی بود و تک و توکی ساختمان در دست اقدام بود. آب کرج مانند رودخانه بی قواره ای از کنار درختان کج و معوج خیابانی که بعدها الیزابت و فعلاً کشاورز نام گرفته است می گذشت.

در کناره های رودخانه اشخاص بیکار و یا زنان سرگردان پرسه می زدند و ما هم در عالم خود سیر می کردیم. من برای این کارگر شریف که مرا از بیکاری و تنهائی رهانیده بود شعر می خواندم و داستانهائی از شاهنامه یا امیر ارسلان تعریف می کردم. برادرش قدرت، در خانه خواهرش در ایستگاه دلبخواه خیابان امیریه زندگی می کرد. به من گفت اگر تو نخواهی به جای دیگری بروی من هم از خانه خواهرم می آیم و در مغازه با تو می مانم. من از پیشنهاد او استقبال کردم و او هم به مغازه نقل مکان کرد و از تنهائی شبانه رهائی یافتم.

کارگاه نجاری که استاد عابدین سر کارگر آن بود به مردی به نام احمد صالحی تعلق داشت. این مرد خودش کار بساز و بفروش می کرد و مغازه را به استاد عابدین واگذار کرده بود و او بود که مغازه را می گردانید. احمد صالحی صاحب کارگاه نجاری دو برادر داشت. یکی به نام مصطفی که با ما در همان کارگاه کار می کرد و دیگری استاد ابوالفضل بود که در سر پل امیر بهادر ( دو ایستگاه بالاتر از مغازه ما ) مغازه نجاری داشت.

کند. استاد ابوالفضل قدی کوتاه داشت و نسبتاً چاق بود. روزی که به مغازه برادرش برای دیدن استاد عابدین آمد، استاد عابدین مرا به او معرفی کرد. او ضمن اینکه به قیافه ام دقیق شده بود گفت: چه شعری برای شاه ساخته بودی که ترا به زندان انداختند؟

گفتم چیز مهمی نبود، یکی از دوستانم داستانی را تعریف کرد و منهم آن را به شعر درآوردم. از من خواست که آن را بخوانم و من هم با اکراه آنرا خواندم. گفت: در شعرت کینه هست، ولی کور است و جهت دار نیست. نتیجه ای که از این داستان گرفته ای به غیر از فحش چارواداری چیزی تحویل خواننده نمی دهد. کینه ات هنوز کینه طبقاتی نشده، کم کم خوب می شود. تو کارگری و باید بیشتر به کارگران و رنجی که می برند فکر کنی.

حرفهای او ضمن اینکه مرا ناراحت کرد از او خوشم آمد، قدری پیرامون مسائل سیاسی روز بحث کردیم و گفت باز هم برای دیدن شما می آیم. بعد از رفتن او استاد عابدین به من گفت: استاد ابوالفضل از همه برادرانش بهتر است.

تابستان شروع شده بود و مغازه که سقف شیروانی داشت مانند حمام گرم بود و ما مخصوصاً در بعدازظهرها از گرما کلافه می شدیم. در یکی از بعدازظهرهای گرم تابستان که ما مشغول کار بودیم استاد عابدین گفت: جوانی از جلو مغازه رد شد و خیلی اینجا را نگاه کرد. ببین برادرت نباشد. من از مغازه بیرون رفتم و دیدم برادرم بود با رختخوابی بر دوش به دنبال یافتن من مغازه ها را نگاه می کرد.

او را به داخل مغازه آوردم و از حال و احوال او و خانواده پرسیدم. گفت: دبیرستان تعطیل شده و بیکار بودم. گفتم بیایم تهران کار کنم.

استاد عابدین گفت: بنشین خستگی ات را در کن تا بعد برایت فکری بکنم و به من گفت: استاد ابوالفضل بیک شاگرد پادو احتیاج دارد. اگر داداشت برود خوبست. غروب به اتفاق برادرم محمد علی و استاد عابدین به مغازه استاد ابوالفضل رفتیم و او ضمن خوشحالی از دیدن ما برادرم را برای شاگردی در مغازه پذیرفت.

این موضوع باعث شد که بیشتر بتوانم استاد ابوالفضل را ببینم و با او آشنائی بیشتری پیدا کنم.

 

آشنایی من با تشکیلات مخفی حزب

کم کم با استاد ابوالفضل خصوصی تر شدم و او روزی گفت: تو در کارخانه سمنان کار می کردی هیچوقت به کلوپ حزب هم می رفتی؟ گفتم همیشه می رفتم و داستان مبارزات کارگران و مهندس انصاری را برایش تعریف کردم.

گفت: درست است که حزب غیرقانونی شده ولی تو نباید بیطرف در گوشه ای بنشینی. گفتم: من هم دوست ندارم بی طرف باشم و در گوشه ای بنشینم. اما چون در تهران غریبم و کسی مرا نمی شناسد تنها مانده ام.

گفت: من برایت روزنامه می آورم بخوان و چند روزی بیشتر فکر کن. اگر آمادگی مبارزه را داری تو را به تشکیلات معرفی می کنم و گرنه می توانی بعنوان سمپاتیزان از من روزنامه بگیری و بخوانی. مبارزه سخت است. زندان دارد، شکنجه دارد، اعدام دارد، کسی که عضو می شود باید پیه همه این چیزها را به تن خود بمالد.

گفتم: فکر می کنم آمادگیش را دارم و از چیزی هم نمی ترسم.

از آن روز به بعد روزنامه مردم، رزم و ظفر را که بطور مخفی چاپ و منتشر می شد برایم می آورد و من پس از خواندن به توصیه او آن را به قدرت و مصطفی برادر استاد ابوالفضل می دادم تا آنها هم بخوانند.

گروه چهار نفری ما که در کارگاه نجاری احمد صالحی کار می کردیم سوژه ی تازه ای برای بحث پیدا کرده بودیم: مبارزه، کار، سرمایه، استثمار، استعمار، انقلاب، حزب شاه، حکومت، امپریالیسم، سوسیالیزم و کمونیزم کلمات تازه ای بود که در بحثهای ما بکار می رفت. سرانجام در اوایل پائیز همان سال استاد ابوالفضل، من، قدرت و مصطفی برادرش را به تشکیلات مخفی معرفی کرد و به قول خودم :

 

قطره ای از نهر بودم رو به دریا می نهادم

نیمه دوم سال 1329 دورانی پرجوش و خروش و بقول معروف دوران ساز بود. تلاش برای ملی کردن صنعت نفت به اوج خود رسیده بود و جامعه برمی خاست تا حقوق از کف رفته خود را باز یابد.

جبهه ملی و دکتر مصدق، همچنین دکتر بقائی، حسین مکی، آیت الله کاشانی و همه آنهائی که امروز دستشان برای مردم رو شده است در آن روزگار به مثابه قرمانانی برای پاره کردن زنجیرهای استثمار و استعمار قد برافراشته بودند و کوس لمن الملکی می زدند.

تظاهرات و میتینگ ها هر روز در میدان بهارستان، مسجد شاه و خیابانهای تهران ترتیب می یافت. دکتر بقائی در این تظاهرات، کف بر لب آورده شعار مرگ بر امپریالیسم انگلیس می داد. بورژوازی ملی و بازار می رفت تا حکومت را قبضه کند. روزنامه های طرفدار جبهه ملی چپ و راست منتشر می شد با تیترها و کلیشه های رنگی و شعارهای انقلابی.

فراموش نکنیم که دو سال از غیرقانونی شدن حزب توده ایران گذشته بود و تمام سران حزب و اعضای کمیته مرکزی آن در زندان بودند. میدان برای فعالیت بورژوازی از همه جهت آماده بود.

در همین سال که بورژوازی برای قبضه کردن حکومت، پرچم ملی کردن صنعت نفت را به دوش کشیده بود مبارزات کارگری در خفا و آشکار ادامه داشت و جناح چپ نیز می رفت تا زنجیر غیرقانونی بودن حزب توده ایران را از پا بگلسد و مبارزه مخفی را با مبارزه علنی تلفیق سازد.

در  چهارم اردیبهشت ماه سال 1329 کارگران کارخانه نساجی شاهی دست به اعتصاب زدند. این اعتصاب در واقع نخستین اعتصاب پس از توطئه 15 بهمن 1327 و غیرقانونی شدن حزب توده ایران بود. البته دولت اعتصاب را غیرقانونی اعلام کرد و در هجوم مأموران فرمانداری نظامی به کارگران، پنج تن از کارگران به قتل رسیدند. در همین ماه اعتصاب دانشجویان دانشکده پزشکی دانشگاه تهران شکل گرفت و سایر دانشکده ها نیز برای اعلام همدردی با دانشجویان دانشکده پزشکی اعلام اعتصاب کردند.

در 14 خرداد ماه همین سال جمعیت ایرانی هواداران صلح، به ریاست استاد فقید ملک الشعرای بهار موجودیت خود را اعلام کرد.

تشکیل جمعیت ایرانی هواداران به ریاست استاد بهار، نقطه عطفی در مبارزات کارگری ایران و فعالیت علنی نیروهای مترقی بود. فراموش نکنیم که در آن زمان جنگ کره و چین با نیروهای مداخله گر آمریکا تحت فرماندهی ژنرال مک آرتور به شدت جریان داشت. مردم چین 600 میلیونی و کره می رفتند تا پای آمریکا را از بخش بزرگی از آسیا ببرند و او را وادار به عقب نشینی کنند.

در جهان جنبش بزرگی در هواداری از صلح و علیه جنگ شکل گرفته بود و بزرگترین شخصیتهای جهانی مانند ژولیو کوری و پیکاسو به نهضت ضد جنگ پیوسته بودند. جمعیت ایرانی هواداران صلح نیز با انتشار روزنامه « مصلحت » بعنوان ارگان خود قدم در این میدان نهاد.

شخصیت علمی ادبی بهار بعنوان شاعری بزرگ و نویسنده ای محقق، پشتوانه ای بود برای جمعیت نوپای صلح ایران. بهار با سرودن قصیده غرای « جغد جنگ » که بدون شک یکی از شاهکارهای او و ادبیات فارسی است، فریاد صلح خواهی مردم ایران را به گوش جهانیان رسانید.

اثر این قصده با اینکه در قالب خراسانی و دارای کلماتی سنگین و ثقیل برای عامه مردم بود، چون سنگی در برکه ای راکد باعث موجهائی در پی یکدیگر شد. در شهرستانها و محلات مختلف تهران کمیته های صلح ترتیب یافت و کارگران و دانشجویان در این کمیته ها ثبت نام کردند. نخستین میتینگها بعنوان مخالفت با جنگ و طرفداری از صلح جهانی برپا کردند.

در این میتینگها ضمن اینکه تظاهرکنندگان پلاکاردهائی با شعار « مبارزه علیه جنگ » در دست داشتند تصاویری از استاد بهار و آرم جمعیت که کبوتری سپید بود با خود حمل می کردند. (آرم جمعیت کبوتر سپیدی بود که پیکاسو نقاش بزرگ آنرا کشیده بود).

من نیز با قدرت و مصطفی و استاد عابدین در همه این تظاهرات شرکت می کردیم. در دی ماه همین سال « جمعیت ملی مبارزه با شرکت استعماری نفت جنوب » تشکیل شد. این جمعیت در اولین کنگره خود در پایان دیماه سال 1329 نام خود را به « جمعیت ملی مبارزه با استعمار » تبدیل کرد. روزنامه « شهباز » ارگان این جمعیت بود و رحیم نامور مبارز معروف در رأس این جمعیت قرار داشت.

در 27 بهمن همین سال نخستین میتینگ « جمعیت ملی مبارزه با استعمار » در تهران ترتیب یافت. در این میتینگ که دو سال پس از غیرقانونی شدن حزب توده ایران تشکیل شده بود دهها هزار نفر از کارگران و دانشجویان و سایر طبقات شرکت کردند و برای نخستین بار شعارهای حزب را بطور علنی به میان مردم بردند.

روزنامه « به سوی آینده » نیز به مدیریت محمود ژندی در همین ماه با قطع کوچک در تهران و شهرستانها منتشر شد. این روزنامه یکی از روزنامه های معتبر سالهای 1329 تا 28 مرداد 1332 بود و بعنوان ارگان علنی حزب مشهور شده بود.

 

فرار زندانیان سیاسی از زندان قصر

در 25 آذر ماه همین سال حادثه ای غیرمترقبه ایران را مانند زلزله لرزانید. در شرایطی که مجلس و دولت سپهبد رزم آرا بر سر ملی کردن یا نکردن نفت، مبارزه و کشمکش داشتند روزنامه ها ی تهران خبر فرار سران حزب توده ایران را از زندان قصر منتشر ساختند.

این خبر مانند صاعقه ای بر تهران فرود آمد و هر کس به نوعی آن را تعبیر می کرد. رادیو اعلام کرد همه مرزها بسته شده و تا چند ساعت دیگر فراریان دستگیر خواهند شد. مأموران شهربانی و ارتش همه محلات و نقاط مختلف مشکوک را تحت نظر گرفتند و خانه های افراد مشکوک را بازرسی کردند ولی در هیچ جای اثری از فراریان به دست نیامد.

برای مردم این نکته جالب بود که فراریان با یک کامیون ارتشی به همراه سرباز و افسر از زندان تحویل گرفته شده بودند تا برای محاکمه به دادرسی ارتش برده شوند. در آخرین لحظه افسر نگهبان زندان قصر به عنوان اینکه می خواهد همراه متهمین به دادگاه برود با آنها رفته بود و خبری از او بدست نیامد. کسانی که از زندان قصر فرار کرده بودند عبارت بودند از: دکتر مرتضی یزدی، دکتر حسین جودت، دکتر نورالدین کیانوری، علی اکبر شاندرمنی، احمد قاسمی، عبدالحسین نوشین، صمد حکیمی، خسرو روزبه و بزرگ علوی.

گروه ها و سازمانهایی که نمی خواستند به تشکیلات مخفی حزب و سازمان نظامی آن بها بدهند می گفتند: سپهبد رزم آرا آنها را آزاد کرده تا از روسها آوانس بگیرد! از طرفی میدیدند غیرقانونی بودن حزب بیشتر آن را منسجم و ضربه ناپذیر کرده است. چون هشت ماه پس از غیرقانونی شدن حزب، روزنامه « مردم » ارگان حزب که بطور مخفی منتشر می شد در سراسر کشور انتشار یافت.

روزنامه مخفی « مردم » درست در دهم مهرماه سال 1328 که مقارن با هشتمین سال تأسیس حزب بود منتشر شد. نسخه هایی از این روزنامه برای روزنامه ها، وزرا، وکلای مجلس و سایر مقامات فرستاده شد و این دهن کجی بود به غیرقانونی کردن حزب.

چهارماه بعد درست در 15 بهمن سال 1328 (یکسال پس از غیرقانونی شدن حزب) نیز نخستین شماره روزنامه مخفی «رزم» ارگان سازمان جوانان منتشر شد. البته پس از انتشار روزنامه های مخفی مردم و رزم، « ظفر » نیز که بعنوان ارگان شورای متحده مرکزی کارگران بود منتشر شد. تشکیلات مخفی حزب در تهران و شهرستانها شبکه بندی شده بود و رسیدن روزنامه به آنها مانند آبی بود که به زمین تخم پاشیده می رسید.

همه اینها دولت و مخصوصاً شاه را وحشت زده کرده بود. چون در میان سران حزب که فرار کرده بودند خسرو روزبه، افسری که شاه از ترس او شبها راحت نمی خوابید وجود داشت.

اینهمه طرح و نمادی بود از جوّ جامعه در سال 1329 که من و قدرت و مصطفی عضو سازمان جوانان و تشکیلات مخفی شده بودیم.

پس از اینکه استاد ابوالفضل به هر یک ما « قرار تماس » جداگانه ای داد و هفته ای طول کشید تا با تماس گرفتند. نخستین مسئول من یک دانشجوی دانشگاه بود که به مغازه آمد و نام مرا برد.

من به طرف او رفتم و او قرار تماس را گفت. من هم پاسخ دادم. قرار شد همان شب پس از پایان کار با من تماس بگیرد.

همان شب ساعت 8 مسئول من به در مغازه آمد و در درون مغازه که در آن را بسته بودم در زیر نور کمرنگ چراغ نفتی روی دستگاه نجاری نخستین جلسه را تشکیل داد. او از وضع کار و زندگی من پرسید و وقتی فهمید در همان مغازه می خوابم گفت: پس جلسه شما را با قدرت و مصطفی هر هفته در همین مغازه تشکیل میدهیم و جلسات ما ادامه یافت.

معمولاً رسم بر این بود که اعضای تازه وارد شش ماه اول را بعنوان آزمایشی کار کنند و سپس عضو رسمی شناخته شوند. من بیشتر مطالعه می کردم و آمادگی بیشتری برای اداره ی جلسات نشان داده بودم. چند عضو جدید را نیز به تشکیلات معرفی کرده بودم و گاهگاهی اشعاری را نیز که می ساختم از طریق حوزه به مرکز می فرستادم.