سلسله مقالات «مولوی، معلم بلخی، شمس شعر شرقی» (۴۳)

نویسنده: سید سعید زمانیه شهری

فصل دوم سلسله مقالات «مولوی، معلم بلخی، شمس شعر شرقی»

به نام خداوند رنگین‌کمان
خداوند بخشنده مهربان
خداوند مهسا، حدیث و کیان
خداوند یک ملت هم‌زبان
که این خانه مادری، میهن است
که ایران‌زمین، کاوه‌اش یک زن است

داستان بدگویی صوفیان از صوفی در حضور شیخ از مثنوی معنوی مولوی

در خانقاهی، صوفیانی که از دست یکی از صوفی‌ها به ستوه آمده بودند، او را نزد شیخ بزرگ خود برده و از او خواستند که درباره او قضاوت نماید.

شیخ پرسید: «شکایت شما چیست و این مرد با شما چه کرده است؟»

صوفیان پاسخ دادند: «این مردک سه خوی بسیار بد دارد که ما از دستش ذلّه شده‌ایم؛ اول آنکه زیاد حرف زده و صدایش هم مانند طبل بلند است، دوم آنکه به اندازه بیست نفر غذا می‌خورد و سوم آنکه خوابش مانند خواب اصحاب کهف، طولانی و آزاردهنده است.»

شیخ با شنیدن آن سخنان گفت: «عزیز من، در هر حالی که هستی سعی کن میانه‌رو بوده و جانب اعتدال را رعایت کنی. مگر تو نمی‌دانی، به‌طور مثال، اعتدال و میانه‌روی در خلط‌های چهارگانه (خون، بلغم، سودا، صفرا) باعث سلامتی گشته و زیاده‌روی در آنها باعث بیماری می‌شود؟ یا ستایش بیش از حد دوستان ممکن است به جدایی ختم شود.»

خلاصه، برای او بسیار مثل زد و نصیحت نمود.

پس از تمام شدن حرف‌های شیخ، آن صوفی درویش شروع به سخن گفتن کرده و از خودش چنین دفاع نمود. گفت:

راه اوسط ار چه حکمت است
لیک اوسط نیز هم با نسبت است

درویش گفت: «درست است که رعایت حد وسط امری عاقلانه است، ولی حد وسط امری نسبی است.»

آب جو نسبت به اشتر هست کم
لیک باشد موش را آن همچو یم

مثلاً آب یک جوی نسبت به قد و قامت یک شتر یا فیل چیزی نیست، اما همان آب برای موش، مانند دریاست (یم).

هر که را بود اشتهای چار نان
دو خورد، یا سه خورد، هست اوسط آن

یا مثلاً هر کس که خوراکش چهار قرص نان باشد، اگر دو یا سه نان هم بخورد، اعتدال را رعایت کرده است.

ور خورد هر چار، دور از اوسط است
او اسیر حرص مانند بط است

ولی اگر همان کس چهارتا نان را بخورد، در واقع مانند مرغابی (بط) گرفتار طمع شده است.

هر که او را اشتها ده نان بود
شش خورد، می‌دان که اوسط آن بود

اگر کسی که اشتهای خوردن ده نان را دارد، چنانچه شش نان خورده باشد، فرد معتدلی است.

چون مرا پنجاه نان هست اشتهی
مر تو را شش گرده هم دستیم؟ نی

حال با این اوصاف، وقتی به چون منی که با پنجاه نان سیر می‌شوم، فقط شش نان بدهید، آیا این انصاف است؟ و آیا اشتها و جثه من با افراد دیگر برابر است که باید با آنها مقایسه شوم؟

تو به ده رکعت نماز آیی ملول
من به پانصد درنیایم در نُحول

آن یکی در پاک‌بازی جان بداد
و آن یکی جان کند تا یک نان بداد

مثال دیگری هم می‌زنم؛ شما شاید با خواندن ده رکعت نماز خسته شوی، ولی من اگر پنجاه رکعت نماز هم بخوانم، تازه نفس‌تر خواهم شد. یا فردی با پای پیاده تا مسافت دور می‌رود و فرد دیگری تا سر کوچه هم نمی‌تواند برود.

یا یکی در احسان نمودن از جان مایه می‌گذارد و دیگری با دادن یک سکه جان می‌دهد.

پس با این وصف، اعتدال درباره چیزهای محدودی که اول و آخر دارد صدق می‌کند؛ یعنی باید یک چیز اول و آخر داشته باشد تا بتوان برای آن حد وسطی تعریف نمود، ولی بی‌نهایت که اول و آخر ندارد، چگونه می‌توانی برای آن حد وسطی را قائل شوی؟

گاهی حالت شخص شبیه خواب است، ولی ناآگاهان آن را خواب می‌پندارند. در مورد من نیز اگرچه چشمم به خواب رفته، ولی دلم بیدار است؛ مانند بزرگی که گفت: چشمان من به ظاهر می‌خوابند، ولی قلبم در برابر پروردگار همیشه بیدار بوده و به خواب نرفته است.

پس مقایسه کردن افراد با یکدیگر بایستی در شرایط یکسان و مشابه انجام پذیرد و چون درست کردن شرایط مشابه و دقیق برای دو فرد یا دو جسم امکان‌پذیر نیست، پس مقایسه کردن هم درست نیست.

حتی دوقلوها ممکن است در شکل ظاهری مثل هم باشند، ولی خصوصیات اخلاقی و شخصیتی آنها کاملاً با هم تفاوت دارد.

در واقع، به قول فیلسوفی، حتی امکان‌پذیر نیست یک نفر بتواند در یک رودخانه در شرایط مساوی و مشابه شنا کند؛ زیرا زمان و جریان آب در آن بسیار تأثیرگذار است. یعنی باید زمان را ثابت نگه داشت تا بتوان همان اتفاق را عیناً تکرار نمود و این غیرممکن است.

جمله خلقان، سخره اندیشه‌اند
ز آن سبب خسته‌دل و غم‌پیشه‌اند

همه مردمان مغلوب و اسیر اندیشه خود هستند؛ به همین دلیل نیز افسرده و غمگین هستند.

به تعبیری، داشتن فکر غلط و مسموم حجم زیادی از انرژی انسان را هدر می‌دهد. چنین شخصی تمام فکرش مشغول این است که چرا من مثل دیگران نیستم؟

پس بیایید تا افکارمان را درست نماییم تا زندگی شاد و خوب داشته باشیم و زندگی‌مان را بر اساس ظرفیت‌ها و توانایی‌های خودمان بسنجیم، نه بر اساس مقایسه و سنجش با زندگی دیگران.

….

همه جان من محو جانانه شد
به معشوق من، سینه کاشانه شد
و آنکه بر او جان چو جانانه گشت
سینه بر عشقش چو کاشانه گشت
وصف بر او در سخن افسانه شد
مستِ بر او این دلِ دیوانه شد