نوشته: دکتر محمدحسین میمندینژاد
مراسم عقدبندان…
در حجلهخانه
شاه تهماسب، نادر و پسرش را به قصری که ترتیبات عقد بستن در آن مهیا شده بود، برد.
نادر به هیچوجه تصور نمیکرد بهمحض وارد شدنش چنین ترتیباتی داده شود. شاید فکر کرده بود چند روزی طول خواهد کشید تا خواستگاری کند، تا اجازه فرمایند و ترتیبات عقد بستن داده شود. اینک که میدید قبله عالم در اولین لحظه ورود میخواهد خلعت شاهانهای به او و پسرش عنایت فرماید، سر از پا نمیشناخت؛ نمیدانست در برابر این همه مهر و محبتی که قبله عالم میفرمایند چگونه تشکر کند.
چند نفر از حجّیج حاضر بودند. خطبه عقد را خواندند. از طرفی نادر و رضیهبیگم، از طرف دیگر رضاقلی و فاطمهسلطانبیگم را برای یکدیگر عقد بستند. مطربها به زدن و کوبیدن مشغول شدند.
حاضرین به نادر و پسرش تبریک گفتند. نادر، در موقع ورود، همین که دانست حساب از چه قرار است، به پیشکارش دستور داد صندوقی از جواهرات که همراه داشت بیاورند. هدایـا و پیشکشهایی که آورده بود، توسط پیشکار نادر به اندرون بردند.
پارچههای فاخری که نادر در طول راه تهیه کرده بود، پس از ارائه به حضور قبله عالم تقدیر گردید. جواهرات سلطنتی که اشرف به همراه برده بود، به حضور حضرت ظلالله ارائه و تحویل گردید.
خاطر مبارک شاه تهماسب از بازیافتن ذخائری که از دست رفته بود، بسیار خوشحال گردید.
نادر فکر میکرد در برابر دو گوهری که به او و پسرش داده شده است، تمام جواهرات دنیا ارزش ندارند.
شاه تهماسب فکر میکرد در برابر آنچه نادر برایش آورده است، خلعتی که به او و پسرش داده، آنقدرها ارزش ندارد.
پارچهها و جواهراتی که از طرف سپهسالار برای اهل حرم و عروسخانمها آوردند، چشم اهل حرم را خیره کرد. نادر کوشیده بود برای همسر آینده خودش و برای عروسش جواهرات ارزندهای تقدیم نماید. اندوخته هشتساله محمود و اشرف به او اجازه میداد بهترین تحف و هدایا را تهیه و تقدیم کند.
رضاقلی کوچک از این همه تشریفاتی که در کنار پدرش و به علت وجود او برایش قائل میشدند، خوشحال بود. او در عوالم خاصی سیر میکرد. متوجه بود پدرش چه میکند تا برابر او رفتار نماید؛ سعی داشت لایق چنان پدری باشد.
کسانی که شاهد چنین جشن عقدبندان و عروسی هستند، نمیتوانند آنچه میبینند و میشنوند، مخصوصاً احساسات درونی افرادی که حاضر هستند، توصیف کنند؛ زیرا دامادان، عروسان، قبله عالم و خاندان سلطنت، هر یک عوالمی دارند. درباریان و اطرافیان آنقدر زیاد هستند که بحث در اطراف وضع روحیه هر یک از آنان امکانپذیر نیست.
قبل از آمدن نادر، قبله عالم پیشبینیهای لازم فرموده بودند. عده زیادی از امرا و بزرگان دعوت شده بودند.
در اندرون قصر، خانمهای اعیان و بزرگان جمع شده بودند.
به مناسبت این عیش و سرور، وسایل آتشبازی شبانه تهیه گردیده بود.
در آشپزخانه قصر، جنبوجوش عظیمی برقرار بود. غذاهای لذیذ و مفصل تهیه دیده بودند.
پیرمردانی که از قدیم در دربار خدمت کرده بودند، از اینکه میدیدند برای مرتبه دیگر عظمت دوره اقتدار صفوی تجدید گردیده است، خدا را شکر میکردند.
در یکی از کاخها، دو حجلهخانه، یکی برای پدر و دیگری برای پسر، برپا ساخته بودند. این دو حجلهخانه، هرچند با هم فاصله داشتند، اما در یک کاخ بودند. بین دو حجلهخانه تالار بزرگی بود. قرار بر این بود آخر شب، در این تالار بزرگ، قبله عالم دست خواهران خود را در دست نادر و پسرش قرار دهند. پس از انجام تشریفات، هر یک از عروس و دامادان به حجلهخانهای که مخصوصشان تهیه شده بود، بروند.
بعد از شام خوردن، آتشبازی شروع شد و به تفصیل برگزار گردید. در تمام مدتی که این تشریفات انجام میشد، بزنوبکوب، رقص و آواز توسط خنیاگران و مطربان خانه روبهراه بود.
موقع موعود رسید.
قبله عالم به معیت نادر و پسرش، به تالاری که اهل حرم و خانمهای مدعوین در آنجا جمع بودند و عروسخانمها منتظر بودند، وارد شدند. طبق معمول آن زمان، زنان هله کشیدند، مطربان زنانه زدند و کوبیدند. حضرت ظلالله دست دو خواهر خود را در دست نادر و پسرش گذاشت و برای آنان خیر و خوشی و سعادت و سلامتی آرزو کردند.
دامادان و عروسان دست قبله عالم را بوسیدند. سکههای زری که تهیه شده بود، با نقل بر سر عروسان و دامادان ریخته شد. خواجهباشی که تنظیمکننده امور داخل حرمسرا بود و در تمام این مراسم حضور داشت، از چپ و راست انعام میگرفت و کیف میبرد. قبله عالم پس از انجام این تشریفات و ابراز تفقد نسبت به حضار، به طرف خوابگاه خود به راه افتادند.
نادر و پسرش هم به طرف حجلهخانههایی که برای آنان برپا کرده بودند، رفتند.
در حجلهخانه
افکار تمام مدعوین که در کاخهای سلطنتی گرد آمدهاند، متوجه دو حجلهخانه است. دانستن عاقبت این دو عروسی شاهانه که در یک شب انجام شده، خاطر همگی را به خود مشغول داشته است. همگی مایلند بدانند در حجلهخانهها چه میگذرد؟ بزرگوارانی که این مرحله را طی کرده بودند، به یاد روزهای سپریشده افتاده، آنچه را که از همه کس پنهان داشتهاند به خاطر میآورند. شاید مایلند بدانند سپهسالار بزرگی مانند نادر چگونه رفتار میکند؟! پسر جوانش که هنوز سرد و گرم ایام را نچشیده، از این عوالم خبری ندارد؛ چه رفتاری خواهد داشت؟!
همگی کنجکاو، در عین اینکه به عیش و نوش سرگرمند، فکرشان متوجه جریان این دو عروسی است. هر کس برابر قوه تخیلی که دارد، طرز برگزاری مراسم عروسی و لحظاتی که در حجلهخانه میگذرد را به نحوی تعبیر و تفسیر مینماید.
هیچکس حق ندارد به حجلهخانه وارد شود. فقط به چند تن از ندیمهها و گیسسفیدان حرم سلطان اجازه داده شده در پشت در دو حجلهخانه، از راه گوش دادن، شاهد جریان باشند.
خواجهباشی که برپاکننده این بساط میباشد، او که محرک اولیه و اصلی و واسطه بوده، خوشحال است. انعامهایی که گرفته و بعداً خواهد گرفت، کیف و لذتش را به اوج رسانده است. او مواظب است؛ از پشت در یک حجلهخانه به پشت در حجلهخانه دیگر میرود، بهآهستگی و ملایمت دستور میدهد.
خواجهباشی اجازه نداده است غیر از مأمورینی که برگزیده، هیچکس به حجلهخانهها نزدیک شود. اما خبر ندارد ما که عقربه زمان را به عقب چرخانده، در عالم خیال از دیوارهای قطور و درهای بسته میگذریم، شاهد تمام صحنهها هستیم و همهچیز را میبینیم.
چهارمین مرتبهای است که نادر قدم به حجلهخانه میگذارد. در حدود چهلودو سال از عمرش گذشته، به تمام رموز آشنائی دارد. او سپهسالار مقتدری است و از اینکه داماد ظلالله، قبله عالم، میشود، عظمت و اقتدارش در مراحل اوج سیر میکند.
قبل از آنکه قدم به حجلهخانه گذارد، چند مرتبه قد و قامت عروس را دیده است؛ از ورای حجابی که داشته، از پس رفتن چادر هنگام صحبت، بر و روی محبوب را در لحظهای زودگذر دیده است. او نهتنها از اینکه داماد شاه شده است خوشحال میباشد، بلکه با اینکه عروس را دیده و پسندیده، قلباً او را دوست داشته، آرزوی این وصلت را داشته است. با تمام این احوال، نادر میخواست در لحظات اول ورود به حجلهخانه، عظمت و اقتدار و بزرگی خود را به منصه ظهور رسانده، عروس را واله و شیدای خود سازد.
رضیهبیگم، خواهر ظلالله، با اینکه ۸ سال زجر و ستم کشیده، لحظهای آسایش و راحتی نداشته است، در عین حال که مفتون نادر بود و او را از صمیم قلب دوست داشت، فکر میکرد متانت و وقار خود را حفظ کند. میل داشت برتری خود را بر زنان دیگری که قبلاً نصیب نادر گردیده بودند نشان دهد. میخواست نادر که حس کرده بود عاشق و فریفتهاش میباشد، بیش از پیش مفتون و واله و شیدای خود کند.
رضاقلی جوان برای اولین مرتبه به حجلهخانه میرفت. تا این لحظه که قدم به حجلهخانه میگذاشت، از رفتار و کردار پدرش سرمشق گرفته، مانند او رفتار کرده بود؛ اما از اینجا به بعد میبایستی ابتکار عملیات را در دست گیرد. از پدرش و مربیانی که همراهش بودند چیزهایی شنیده، میدانست همگی منتظرند مردانگی او را ببینند!
فاطمه کوچک، چشم و گوشبسته، توسط خواهرش رضیه، ندیمهها و زنان گیسسفید حرم، جستهگریخته مطالبی شنیده بود. میل داشت بداند چه پیش میآید و آنچه برایش تشریح کرده بودند چگونه عملی میشود؟!
هنگامی که دو عروس و داماد به طرف حجلهخانه میرفتند، هر یک عوالمی سیر میکردند، افکاری در مخیله داشتند؛ اما همین که وارد حجلهخانه شدند، همین که درهای اطاقهایی که به بهترین وجهی آراسته شده بودند در پشت سرشان بسته شد، همین که هر یک از زوجها تنها شدند، وضع دگرگون گردید.
نادر آرزوی وصل رضیهبیگم را داشت. شاید دور از او به چنین لحظهای فکر کرده بود. شاید تعجیل داشت هرچه زود، شربت وصل بنوشد و به آنچه در عالم خواب و خیال ناراحتش ساخته، در لحظاتی که فکرش به نقشهکشی برای جنگ و یا امور دیگر توجه نداشت، سرگرمش ساخته بود، زودتر برسد.
رضیهبیگم از فرط شعف و خوشحالی، سراپایش داغ شده، به سرگردانی و لذتبخشی گرفتار بود و نمیدانست چه کند؟!
قبله عالم دست رضیهبیگم، خواهر والاگهر خود را در دست نادر گذاشته بودند. از آن لحظه به بعد، نادر دست نرم و لطیف محبوبش را در دست داشت و از تماس آن لذت میبرد. اینک که قدم به حجلهخانه میگذاشت، هنوز دست عزیز دل خود را رها نکرده بود. همین که در بسته شد، نادر و رضیه بیاختیار به طرف یکدیگر چرخیدند.
قبله عالم خلعتی گرانبها به نادر داده بودند. با اینکه قبلاً نادر این خلعت را تا حد ممکن ورانداز کرده بود، با اینکه چند نظر او را دیده بود، معالوصف میل داشت هرچه زودتر پرده از آن برگیرد، بدون حجاب آن را ببیند، زیباییاش را ورانداز کند و از ارزش آن بهطور کامل باخبر گردد.
عروس زیبا بود. آرایشی که کرده بود، قشنگی و وجاهتش را بیش از پیش جلوهگر میساخت.
نادر دست بر توری نازکی که روی صورت عروس بود بالا زد. از دیدن چهره زیبایی که خاطرهاش آتش به جان نادر زده بود، دگرگون شد.
بوی عطری که عروس به خود زده بود، مشامش را پر کرد. چشمانش از شدت شوق برق زد.
رضیهبیگم بیش از آنچه فکر میکرد و به خاطر داشت، قشنگ و زیبا بود. تمام حواس نادر در چشمانش متمرکز گردید. دیدگان هوسبازش با تمام قدرت و نیرو در این لحظه به کار افتاد. خلعت گرانبهایی که نصیبش شده بود، ورانداز میکرد. چشمان نادر مانند دو شعله فروزان از شدت شوق میدرخشیدند. چشم و ابرو، بینی و گونه، موهای پرپیچوتاب، لب و دهان محبوب را میدید. عطر دلانگیزی که از گرمی و بخار بدن عروس ساطع بود، مشام نادر را پر کرد. صدای تپش قلب دلبر که در این لحظات بر سرعتش افزوده شده بود، در گوشهای نادر طنین افکند. دستهای نادر از روی حریر نازک، گرمی، نرمی و لطافت تن و بدن زیبای عزیزتر از جانش را لمس میکرد. غوغایی در وجود نادر پدید آمد.
ادامه دارد…












