نوشته: دکتر محمد حسین میمندی نژاد
دو قلبی که در تپش بود…
نادر و پسرش مورد تفقد قرار گرفتند…
در آن جائی که اهل حرم نشسته بودند و عبور سپاهیان را تماشا می کردند یک جفت چشم متوجه شخص نادر، یک جفت چشم دیگر متوجه رضاقلی بودند.
رضیه بیگم به سواران و سربازانی که رژه می رفتند توجهی نداشت. فکرش در عوالمی بالاتر از این عوالم سیر می کرد، چشمانش نادر را می دیدند و در دلش غوغائی بر پا بود. او را بزرگ تر، محبوب تر از آن روز که از هم جدا می شدند از گرمی و حرارت لب های نادر روی دستش جان گرفته بود، در این لحظات آرزو داشت هر چه زودتر به محبوب برسد، باز هم آن گرمی و حرارت را از نزدیک حس کند.
فاصله سلطان بیگم که برای اولین مرتبه پسر نادر را می دید و او را با پدرش می سنجید لذت می برد، کیف می کرد. گاهی به نادر، زمانی به رضاقلی نظر می نمود، آن دو را با یکدیگر مقایسه می کرد و می دید قیافه ها شبیه است، منتها صورت رضاقلی صاف و هنوز خطی بر عذارش نروئیده است. در این لحظه که میدان عالی قاپو در زیر قدم های استوار سربازان و سم ستوران به لرزه درآمده بود، در قلب های این دو خواهر که نامزد نادر و پسرش بودند آرامش وجود نداشت. نادر و پسرش که در پائین عمارت عالی قاپو ایستاده بودند نمی دانستند غیر از مردم که به آنان نظر می کنند، دو جفت چشم به نظر خریداری، با کمال عشق و محبت به آن دو نظر می نمایند.
شاه تهماسب دستور داد سپهسالار و فرزندش رضاقلی را به حضورش بیاورند. لحظه ای بعد نادر و رضاقلی در ایوان به حضور قبله عالم رسیدند. قبله عالم در این لحظه به جدی مفتون سپهسالارش بود که بی اختیار از جای خود بلند شد، نادر را که خم شده بود دست قبله عالم را ببوسد در آغوش کشید، او را بوسید و گفت: از این که به عهد خود وفا کردی متشکریم. نادر عرض کرد: وظیفه چاکری را انجام دادم.
در همین موقع چشم قبله عالم به رضاقلی افتاد.
نادر عرض کرد: غلام زاده برای عرض پابوس به حضور قبله عالم رسیده است.
رضاقلی جلو رفت، در برابر شاه تهماسب زانو زد تا پا و دامن و دست قبله عالم را ببوسد. شاه تهماسب دست برد رضاقلی را از زمین بلند کرد. رضاقلی دست قبله عالم را در دست گرفت و بوسید. قبله عالم هم بوسه ای بر پیشانی رضاقلی زدند. شاه تهماسب گفت: بزرگ شده، برای خلعتی که برایش در نظر گرفته ایم شایسته و لایق به نظر می آید.
سپاهیان و مردمی که در میدان جمع شده بودند حرکات را می دیدند اما از گفتگوها چیزی درک نمی کردند. فریادهای: زنده باد قبله عالم! زنده باد سپهسالار! اجازه نمی داد کسی حرفی را بشنود. قبله عالم مراتب رضامندی خود را ابلاغ نموده امر فرمودند: سپاهیان مرخص شوند، بروند استراحت کنند. فرمان ملوکانه ابلاغ گردید. همگی شاد و خرم شدند، باز هم زنده باد کشیدند.
قبله عالم می خواستند به سپهسالار و فرزندش خلعت بدهند، خلعت شاهانه ای که برای آن دو زیبنده باشد.
از ایوان به طرف قصر به راه افتادند، از سپهسالار و رضاقلی دعوت فرمودند به همراهی ذات مبارکشان وارد قصر گردند. برای این که به سپهسالار بفهمانند بیمار بوده اند اظهار ناراحتی فرمودند.
نادر عرض کرد: خدای نکرده عارضه کسالت بر وجود مبارک مستولی گردیده است. به یاری خدا بلا دور است.
شاه تهماسب نفسی تازه کرد و گفت: خیلی خسته و کوفته بودم اما دیدن روی سپهسالار ما را دگرگون ساخت. حس می کنم راحت تر شده ام. برای این که منتهای محبت و علاقه خود را به نادر نشان دهند به بازوی سپهسالار تکیه کرده به طرف قصر به راه افتادند.
در این لحظات نادر سر از پا نمی شناخت، در برابر آن همه محبت و لطف شاه تهماسب خرسند بود، مزد تمام زحمات خود را به چنگ آورده بود. شاه تهماسب هم از این که چنان پشت و پناهی داشت و می توانست به او تکیه کند کیف می برد.
تمام کسانی که در سر راه بودند و می دیدند چگونه قبله عالم به سپهسالار تکیه زده برادر وار می گویند و می خندیدند لذت می بردند.
شاه تهماسب به نادر گفت: هر چه فکر کردیم چه خلعتی در برابر خدماتی که انجام دادی به تو بدهیم که ارزش داشته باشد چیزی به خاطرمان نیامد. در موقعی که شاه تهماسب این صحبت را می کرد و پیش می رفت خواجه باشی که برای دیدن نادر قرار و آرام نداشت جلو آمد. همین که چشم شاه تهماسب به او افتاد گفت: خواجه باشی خلعتی پیشنهاد کرد که به نظر ما ارزنده آمد.
نادر از دیدن خواجه باشی خوشحال شد، از این که دانست او بوده است که شاه را حاضر کرده مسرور گردید. قیافه پر چروک خواجه باشی از هم شکفته شد در حالی که سر خود را تا به زانو خم نموده بود در برابر قبله عالم و سپهسالار ادای احترام کرد.
نادر گفتگوهائی که با خواجه باشی نموده قولی که به او داده بود به خاطر آورد و عرض کرد: قبله عالم منتهای لطف و محبت را نسبت به غلام درگاه فرموده اند، زبانم قاصر از ادای تشکر است. اما راجع به خواجه باشی به خاطر دارم نذری کرده بود، اگر از چنگ اشرف خلاص شود به زیارت برود، حالا که نذرش قبول شده است اگر قبله عالم اجازه فرمایند نذر خود را ادا کند.
شاه تهماسب گفت: البته، البته باید نذر خود را ادا کند اما بعد از آن که پیشنهادش عملی گردید.
خواجه باشی عرض کرد: از الطاف بی پایان قبله عالم سپاسگزارم. حتما بعد از جشن دامادی حضرت سپهسالار و فرزند والاگهر شاه در صورت اجازه حضرت ظل الله اگر قسمت باشد نذر خود را ادا خواهم کرد.
ادامه دارد…












