نویسنده: سید سعید زمانیه شهری
“فصل دهم سلسله مقالات فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی”
به نام خداوند رنگین کمان
خداوند بخشنده مهربان
خداوند مهسا، حدیث و کیان
خداوند یک ملت همزبان
که این خانه مادری، میهن است
که ایران زمین، کاوه اش یک زن
داستان آمدن جاماسپ نزد اسفندیار از شاهنامه:
اسفندیار چهار پسر داشت که همگی رزم آور و نیزه دار بودند. نام بزرگ ترین آنان بهمن بود و سه فرزند دیگر مهرنوش، آذرنوش و نوش آذر نام داشتند. روزی که جاماسپ به فرمان گشتاسپ راهی دیار اسفندیار شد، اسفندیار همراه بهمن به شکار رفته بود. در همان هنگام، یکی از همراهان بانگ برآورد که: «ای شاه جهان، جاماسپ از سوی گشتاسپ به نزد تو آمده است.»
اسفندیار چون این پیام را شنید، لبخندی آمیخته با اندوه بر لب آورد؛ لبخندی که از رنج درونی او حکایت می کرد. با این همه، نخواست بهمن از اندوه پدرآزردگی او آگاه شود. پس برای فرزندش از همه کارهایی که به فرمان گشتاسپ انجام داده بود، سخن گفت؛ از برپا داشتن آتشکده ها در سراسر کشور، گسترش آیین بهی و کوشش برای پذیرفتن آن دین از سوی جهانیان.
بهمن که از رفتار پدر بزرگ خود در شگفت مانده بود، از اسفندیار پرسید که چرا گشتاسپ چنین کینه ای از او به دل گرفته است. اسفندیار در پاسخ گفت که بی گمان دیوی بدکردار خرد پدر را ربوده و او را از راه راستی به در کرده است؛ وگرنه چگونه ممکن است پدری چنین شتابان در اندیشه به بند کشیدن فرزند خویش باشد؟ با این همه، هرچند دل اسفندیار از رفتن نزد پدر گواهی نیک نمی داد، فرمان او را نادیده نگرفت. وی همه سپاه خود را به بهمن سپرد و تنها با چند تن از سواران دلیر، راه درگاه گشتاسپ را در پیش گرفت.
به بند کشیدن اسفندیار
چون گشتاسپ از آمدن فرزند آگاه شد، بزرگان و سران سپاه و وزیران را به بارگاه فراخواند و همگی را بر جایگاه خویش نشاند. هنگامی که اسفندیار به مجلس درآمد، گشتاسپ با لحنی سرزنش آمیز چنین گفت که گویا بهره او از جهان تنها همین تاج و تخت زرین است، زیرا جهان، سپاه و درفش همه از آنِ اسفندیار شده و اکنون نیز فرزند در اندیشه آن است که برای دستیابی به تاج و تخت، خون پدر را بریزد و با سپاهی گران به جنگ او برخیزد.
وزیران نیز، بی آنکه حقیقت را بجویند، سخنان شاه را تأیید کردند و اسفندیار را سرزنش نمودند و کردار او را ناپسند و ننگ آور خواندند.
سرانجام، گشتاسپ فرمان داد تا آن فرزند بی گناه را به دژ گنبدان ببرند و در سیاه چالی تاریک، با چهار بند آهنین بر چهار ستون استوار ببندند و بر گرد دژ نیز چهار نگهبان بگمارند تا هیچ کس راهی بدان جا نیابد. اسفندیار چون فرمان پدر را شنید، خود را از این تهمت بی گناه دانست و گفت که هرگز آرزوی مرگ پدر را در دل نپرورانده است؛ اما اکنون که فرمان شاه چنین است، چاره ای جز فرمان برداری ندارد. آنگاه او را در بند کردند و روزگارش در زندان با اندوه و رنج سپری شد؛ چنان که فردوسی می گوید:
بدان تنگی اندر همی زیستی
زمان تا زمان زار بگریستی
داستان رفتن گشتاسپ و آغاز یورش ارجاسپ از شاهنامه:
چندی از آن روزگار سپری شد. گشتاسپ آهنگ سیستان کرد تا آیین بهی را در آن سرزمین گسترش دهد و آتشکده ها را برپا سازد. از این رو، زالِ دستان و فرزند نامدارش رستم به پیشواز شاه آمدند و او را با گرامی داشت بسیار به زابل بردند و با نهایت احترام پذیرایی کردند.
گشتاسپ در آن دیار آتشکده ها برپا کرد و مردم را به آیین زرتشت فراخواند. او نزدیک به دو سال در زابل مهمان زال و رستم بود؛ اما رستم آن آیین را نپذیرفت و بر رأی و آیین نیاکان خویش استوار ماند. از همین رو، میان شاه و پهلوان اختلاف افتاد و گشتاسپ فرمان داد رستم را در بند کنند.
اندکی بعد، آوازهٔ آمدن گشتاسپ به زابلستان و گسترش آیین بهی در سراسر سرزمین ها پیچید. خبر رسید که شاه ایران مردم را به ترک بت پرستی فراخوانده و بر افروختن آتش های آیینی فرمان داده است؛ اما بسیاری از مردم زابلستان از فرمان او سر باز زدند و بر آیین پیشین خویش پای فشردند. در همان هنگام، ارجاسپ، شاه توران، از حرکت گشتاسپ به سوی سیستان آگاه شد. او دریافت که در بلخ، جز لهراسپ و گروهی اندک از نگهبانان و موبدان، کسی بر جای نمانده است؛ زیرا بیشتر سپاه ایران همراه گشتاسپ به زابل رفته بودند. این فرصت را برای یورش به ایران غنیمت شمرد. از این رو، بزرگان و سرداران سپاه را فراخواند و چنین گفت:
«اکنون که گشتاسپ با سپاهیان خود در زابل به سر می برد و بلخ از پهلوانان و جنگاوران تهی شده است، هنگام آن رسیده که کین دیرینهٔ خویش را از ایران بخواهیم.» سپس سنوه، آن فرستادهٔ زیرک، را روانهٔ ایران کرد تا از درستی این خبر آگاه شود. سنوه چون به بلخ رسید، جز لهراسپ، موبدان و اندک نگهبانانی را که در شهر مانده بودند، کسی را نیافت. آنگاه بی درنگ نزد ارجاسپ بازگشت و هر آنچه دیده بود، بازگفت. شاه توران نیز فرمان بسیج سپاه داد و سرداری لشکر را به کهرم سپرد و او را به اجرای فرمان خویش گماشت. فردوسی آغاز حرکت سپاه توران را چنین وصف می کند:
برفتند گردانِ لشکر همه
به کوه و بیابان و جایِ رمه
گزیده سوارانِ کشورش را
همه بازخواندند لشکرش را
بدین گونه، سپاه توران با فرمان ارجاسپ آهنگ مرزهای ایران کرد و زمینهٔ یکی از خونین ترین نبردهای شاهنامه فراهم شد.
داستان کشته شدن لهراسپ و آگاهی گشتاسپ از شاهنامه:
کشته شدن لهراسپ
بدین گونه، کهرم با سپاهی انبوه به ایران تاخت و هرجا که رسید، به تاراج، کشتار و ویرانی پرداخت. آتشکده ها را ویران کرد و بسیاری از نگهبانان و موبدان را از دم تیغ گذراند. چون خبر یورش تورانیان به لهراسپ رسید، اندوهی بزرگ بر دلش نشست؛ اما از پای ننشست و از درگاه یزدان یاری خواست. سپس زره بر تن کرد، کلاه کیانی بر سر نهاد و، با آنکه سالخورده و ناتوان شده بود، آهنگ میدان نبرد کرد؛ زیرا در بلخ هیچ پهلوان نامداری باقی نمانده بود و بیشتر سپاه ایران همراه گشتاسپ به سیستان رفته بودند. تنها گروهی اندک از مردمان شهر در آنجا مانده بودند که برای کارزار آمادگی نداشتند. فردوسی دلاوری لهراسپ را چنین توصیف می کند:
به پیری چو پیل ژیان حمله کرد
به گرز گران، جنگ را تازه کرد
همی گرز بر سرِ دشمن فشاند
ز هر حمله، مردی به خاک اندراند
لهراسپ با آنکه سالخورده بود، بسیاری از دلیران توران را از پای درآورد؛ اما سرانجام بر اثر فرسودگی، گرمای سخت نبرد و نیرنگ کهرم، گرفتار دشمن شد. تورانیان او را تیر باران کردند و آن شاه سالخورده به شهادت رسید. جامهٔ
شاهیاش به تیغ دشمن چاک شد و پیکرش بر خاک افتاد.
آگاهی گشتاسپ از کشته شدن لهراسپ
پس از کشته شدن لهراسپ، بانویی از خاندان شاهی که از آن مهلکه جان به در برده بود، شتابان راه سیستان را در پیش گرفت. چون به گشتاسپ رسید، همه آنچه را بر بلخ گذشته بود، بازگفت؛ از یورش ارجاسپ، اسارت دختران شاه، و سرانجام کشته شدن لهراسپ.
گشتاسپ چون این خبر جانکاه را شنید، سخت اندوهگین شد و دلش از غم و خشم آکنده گردید. بی درنگ نامه هایی به شاهان و فرمانروایان سرزمین های گوناگون فرستاد و از آنان یاری خواست. سپس سپاهی بزرگ از جنگاوران و سواران گرد آورد و آهنگ بلخ کرد.
از آن سوی، ارجاسپ نیز چون از حرکت سپاه ایران آگاه شد، همه نیروهای توران را گرد آورد و برای رویارویی با گشتاسپ آماده شد. فردوسی شکوه آن دو سپاه را چنین وصف میکند:
ز دریا به دریا سپه گسترید
کسی روی هامون پدیدار دید
ز لشکر چو گرد اندرآمد به ابر
سیه گشت گیتی، نتابید مهر
گشتاسپ سپاه خویش را آراست؛ فرشیدورد را بر جناح راست، نستور را بر جناح چپ، و خود در قلب سپاه جای گرفت. ارجاسپ نیز گندر را بر میمنه، کهرم را بر میسره، و خود در قلب سپاه ایستاد. نبردی سهمگین آغاز شد که سه شبانه روز به درازا کشید. در این جنگ خونین، بسیاری از دلیران ایران کشته شدند و سی وهشت تن از فرزندان گشتاسپ نیز جان باختند. این مصیبت شاه ایران را سخت اندوهگین و درمانده ساخت.
سرانجام، گشتاسپ با بازمانده سپاه خویش به سوی کوهی عقب نشست؛ کوهی که راهی پنهان به درون آن داشت و تنها خود از آن آگاه بود. اندکی بعد، سپاه ارجاسپ گرداگرد آن کوه را محاصره کرد و راه بر ایرانیان بسته شد. گشتاسپ، درمانده از این وضع، جاماسپ را نزد خود فراخواند و از او پرسید چه کسی می تواند ایران را از این تنگنا برهاند. جاماسپ بی درنگ از اسفندیار یاد کرد و گفت: «آن پهلوانی که بی گناه در بند کردی، امروز یگانه کسی است که می تواند ایران را از این بلا برهاند.»
گشتاسپ از کردار خویش سخت پشیمان شد و جاماسپ را نزد اسفندیار فرستاد تا از او پوزش بخواهد و پیام شاه را برساند:
بگویش که آن کس که بیداد کرد
بشد زین جهان با دلی پر ز درد
به پاداشِ نیکی، ببخشم همه
ز بیداد، پیچیده ام این دمه
آزاد شدن اسفندیار، نبرد با تورانیان از شاهنامه:
جاماسپ بی درنگ خود را به زندان اسفندیار رساند و پیام گشتاسپ را به او بازگفت. سپس به یاری آهنگران، بند های سنگین آهنین را از دست و پای او گشود. اسفندیار پس از آن، تن به گرمابه سپرد، زره خسروانی بر تن کرد، سلاح برگرفت و همراه جاماسپ و فرزندانش، بهمن و آذرنوش، رهسپار کوهی شد که گشتاسپ و سپاهش در آن گرفتار بودند. در راه، چون به میدان نبرد رسید، پیکر بی جان برادرش فرشیدورد را بر خاک دید و از کشته شدن دیگر برادران خویش آگاه شد. اندوهی بزرگ بر دلش نشست و با چشمانی اشکبار با خداوند پیمان بست که خون لهراسپ، فرشیدورد و دیگر کشته شدگان ایران را از ارجاسپ بازستاند. او پیکر فرشیدورد را بر اسب نهاد، به دامنه کوه رساند، در زیر درختی سایه دار به خاک سپرد و سپس نزد گشتاسپ رفت.
گشتاسپ با دیدن فرزند، او را در آغوش کشید، چهره اش را بوسید و از کرده خویش پوزش خواست. سپس وعده داد که اگر ایران از این جنگ رهایی یابد، تاج و تخت را به اسفندیار خواهد سپرد. خبر آزادی اسفندیار که در سپاه ایران پیچید، همه بزرگان و پهلوانان به پیشواز او آمدند و شادمانی کردند. آن شب، سپاه ایران خود را برای نبردی تازه آماده ساخت. فردوسی این دلبستگی سپاهیان به اسفندیار را چنین بازمی گوید:
همه پیشِ تو جان گروگان کنیم
به دیدارِ تو رامشِ جان کنیم
در آن سوی میدان، ارجاسپ نیز از آزادی اسفندیار آگاه شد و سخت بیمناک گردید. بزرگان سپاه را فراخواند و از آنان خواست تا برای رویارویی با آن پهلوان نامدار آماده شوند. در این میان، گرگسار داوطلب نبرد با اسفندیار شد. ارجاسپ نیز به او وعده داد که اگر پیروز گردد، فرمانروایی بخش بزرگی از توران را به او خواهد سپرد.
گرگسار تیر بر اسفندیار افکند؛ اما تیر بر زره رویین او کارگر نیفتاد. آنگاه با شمشیر بر او تاخت، ولی اسفندیار کمندی بر گردنش افکند، او را اسیر کرد و دست بسته نزد گشتاسپ فرستاد. پس از آن، اسفندیار بار دیگر به میدان شتافت و بسیاری از دلیران توران را از پای درآورد. ارجاسپ که تاب رویارویی با او را نداشت، شبانه همراه نزدیکان خود از میدان گریخت. فردوسی می گوید:
خود و ویژگان بر هیونان نشست
برفتند و اسپان گرفته به دست
سپه را بر آن رزمگه برنهاد
سوی خلخ، خود راه بگشاد و شاد
چون سپاهیان توران گریختن شاه خویش را دیدند، سلاح بر زمین نهادند و از اسفندیار زنهار خواستند. اسفندیار نیز، چون کین نیا و برادران خویش را گرفته بود، از کشتار آنان دست کشید و جانشان را بخشید. آنگاه همراه سپاه ایران نزد گشتاسپ بازگشت. شاه و سپاهیان یک هفته به شادمانی و سپاسگزاری از یزدان پرداختند و پیروزی ایران را جشن گرفتند.
و…. سرانجام نور بر تاریکی پیروز خواهد شد و ایران، ققنوس وار و نیلوفرانه از خاکستر خویش برخواهد خواست.
بگویید آهسته در گوش باد
چو ایران نباشد تن من، مباد












