داستان‌های کلیله و دمنه – بخش ۱۳

گردآورنده: فرنگیس حسینی

1. لاک ‌ پشت و دو مرغابی؛ وقتی زبان از عقل جلو می‌زند

لاک ‌ پشت در کنار برکه ‌ ای زندگی می ‌ کرد و دو مرغابی دوست و همدم او بودند. سال ‌ ها در کنار یکدیگر زندگی کرده بودند، اما روزگار تغییر کرد. آب برکه کم شد و خشکسالی همه ‌ جا را فرا گرفت.

مرغابی ‌ ها تصمیم گرفتند به جایی دورتر پرواز کنند؛ جایی که آب فراوان باشد. لاک ‌ پشت نیز از آن ‌ ها خواست که او را با خود ببرند.

مرغابی ‌ ها برایش راهی پیدا کردند. چوبی آوردند و به لاک ‌ پشت گفتند:

«دو سر چوب را ما با دهان خود می ‌ گیریم و تو وسط آن را با دهانت نگه دار. در این صورت می ‌ توانیم تو را همراه خود ببریم. اما یک شرط مهم دارد: در تمام مسیر نباید دهانت را باز کنی.» لاک ‌ پشت پذیرفت.

آن ‌ ها به پرواز درآمدند و از بالای شهر و روستا عبور کردند. مردم با دیدن این صحنه شگفت ‌ زده شدند و شروع به صحبت کردند.

یکی گفت: «چه منظره عجیبی!»

دیگری خندید و گفت: «حتماً این حیوان عقلش را از دست داده است.»

لاک ‌ پشت که از سخنان مردم ناراحت شده بود، نتوانست سکوت کند. دهانش را باز کرد تا پاسخ دهد. همان لحظه چوب از دهانش افتاد و او از ارتفاع سقوط کرد.

نتیجه اخلاقی: گاهی یک جمله کوتاه می ‌ تواند نتیجه تمام زحمات ما را نابود کند.

پیام کاربردی برای زندگی امروز: همه حرف ‌ ها ارزش پاسخ دادن ندارند. در شبکه ‌ های اجتماعی، محیط کار و روابط شخصی، انسان خردمند کسی نیست که به هر انتقادی پاسخ دهد؛ بلکه کسی است که تشخیص دهد **کدام حرف ارزش شنیدن و کدام حرف ارزش سکوت کردن دارد. گاهی سکوت، نشانه ضعف نیست؛ نشانه تسلط بر خویشتن است.

۲ . میمون و نجار؛ دخالت در کاری که نمی ‌ دانیم: روزی میمونی در نزدیکی کارگاه نجاری زندگی می ‌ کرد. هر روز نجار را می ‌ دید که با ابزارهای مختلف روی چوب کار می‌کند.

یک روز نجار مشغول شکافتن قطعه ‌ ای چوب بود. برای آنکه شکاف بسته نشود، میان آن قطعه چوبی قرار داد و برای کاری دیگر از کارگاه خارج شد. میمون که همیشه با کنجکاوی کارهای انسان را زیر نظر داشت، جلو رفت.

با خود گفت: «این کار بسیار ساده است. اگر انسان می ‌ تواند چنین کاری انجام دهد، من هم می ‌ توانم.»

میمون شروع به دستکاری چوب کرد. اما نمی ‌ دانست ابزار و شکاف چوب چگونه کار می ‌ کند. هنگامی که تکه چوب را بیرون کشید، شکاف ناگهان بسته شد و میمون گرفتار شد.او تازه فهمید کاری که از دور ساده به نظر می ‌ رسد، ممکن است جزئیات زیادی داشته باشد که انسان از آن ‌ ها بی ‌ خبر است.

نتیجه اخلاقی: دانستن عیب نیست؛ وانمود کردن به دانستن و دخالت بی ‌ جا می ‌ تواند خطرناک باشد.

پیام کاربردی برای زندگی امروز: امروز اطلاعات زیادی در اختیار ماست و همین موضوع گاهی باعث می ‌ شود تصور کنیم درباره همه ‌ چیز متخصص هستیم.

دیدن چند ویدئو درباره ورزش، تغذیه، سرمایه ‌ گذاری یا تعمیر خودرو، ما را متخصص آن حوزه نمی ‌ کند.

قبل از ورود به کاری باید بپرسیم: آیا واقعاً دانش و تجربه لازم برای انجام این کار را دارم؟

گاهی بهترین تصمیم این است که از یک فرد متخصص کمک بگیریم.

۳ . خر و شیر؛ وقتی ظاهر، حقیقت را پنهان می‌کند

خری در بیابان زندگی می ‌ کرد و همیشه از این ناراحت بود که حیوانات دیگر او را موجودی ضعیف می ‌ دانند.

روزی روباهی حیله ‌ گر به او گفت: «اگر می ‌ خواهی همه از تو بترسند، کاری می ‌ کنم که حتی شیر هم از دیدنت وحشت کند.» روباه پوستی از شیر پیدا کرد و آن را روی بدن خر انداخت.

خر با این ظاهر جدید وارد میان حیوانات شد. حیوانات با دیدن او فرار می ‌ کردند و خر از اینکه همه از او می ‌ ترسند، مغرور شده بود. اما یک روز خر صدای همنوع خود را شنید و بی ‌ اختیار شروع به عرعر کرد. شیر واقعی که در آن نزدیکی بود، با شنیدن صدا فهمید که آن موجود، شیر نیست. ظاهر فریبنده خیلی زود آشکار شد.

نتیجه اخلاقی: ظاهر می ‌ تواند دیگران را برای مدتی فریب دهد، اما حقیقت دیر یا زود خود را نشان می ‌ دهد.

پیام کاربردی برای زندگی امروز: در دنیای امروز، ظاهر موفقیت بسیار آسان ‌ تر از خود موفقیت ساخته می ‌ شود. ممکن است فردی در شبکه ‌ های اجتماعی زندگی فوق ‌ العاده ‌ ای نشان دهد، اما واقعیت زندگی او کاملاً متفاوت باشد.نباید ارزش خود را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه کنیم. آنچه دیده می ‌ شود همیشه تمام حقیقت نیست.

۴ . چهار دوست و گوزن؛ دوستی واقعی در روز سختی شناخته می‌شود:

گوزنی در جنگل زندگی می ‌ کرد و با چند حیوان دیگر دوستی عمیقی داشت. آن ‌ ها هرکدام توانایی متفاوتی داشتند. یکی تیزبین بود، دیگری توانایی بریدن طناب داشت و دیگری می ‌ توانست سریع بدود.روزی گوزن در دام شکارچی افتاد.او تلاش کرد خود را نجات دهد، اما طناب محکم بود.دوستانش از دور متوجه شدند چه اتفاقی افتاده است. هرکدام توانایی خود را به کار گرفتند. یکی شکارچی را زیر نظر گرفت، دیگری طناب را جوید و دیگری برای منحرف کردن شکارچی نقشه ‌ ای طراحی کرد.سرانجام گوزن آزاد شد.هیچ ‌ کدام به تنهایی نمی ‌ توانستند این کار را انجام دهند؛ اما همکاری آن ‌ ها دوستشان را نجات داد.

نتیجه اخلاقی: دوست واقعی کسی نیست که فقط در روزهای خوش کنار ما باشد؛ کسی است که در روز سختی برای نجات ما کاری انجام دهد.

پیام کاربردی برای زندگی امروز:دوستی را نباید با تعداد دنبال ‌ کنندگان، تماس ‌ ها یا پیام ‌ ها سنجید. گاهی یک دوست واقعی که در لحظه سخت کنار ما می ‌ ایستد، ارزشمندتر از ده ‌ ها رابطه سطحی است. همچنین باید خودمان نیز چنین دوستی باشیم.

۵ . دوست نادان؛

نیتی خوب که به نتیجه ‌ ای بد رسید: مردی با فردی بسیار نادان دوستی کرده بود. آن شخص به دوستش علاقه داشت و همیشه می ‌ خواست از او مراقبت کند. روزی مرد خوابیده بود و مگسی روی صورتش نشست. دوست نادان که می ‌ خواست مگس را دور کند، وسیله ‌ ای سنگین برداشت و به سمت مگس پرتاب کرد. مگس فرار کرد، اما ضربه به صورت دوستش خورد و به او آسیب رساند.او قصد بدی نداشت؛ مشکل این بود که **نیت خوب، جای عقل و تشخیص درست را نگرفته بود.

نتیجه اخلاقی: برای انجام کار خوب، نیت خوب کافی نیست؛ باید روش درست را نیز بدانیم.

پیام کاربردی برای زندگی امروز: این حکایت در روابط خانوادگی بسیار کاربردی است.

گاهی انسان می ‌ گوید: «من فقط می ‌ خواستم کمکت کنم.»

اما کمک بدون شناخت نیاز واقعی طرف مقابل ممکن است نتیجه معکوس داشته باشد. در تربیت فرزند، رابطه زوجین، دوستی و حتی محیط کار، قبل از کمک کردن باید بپرسیم: «واقعاً چه کمکی لازم است؟»

سخن پایانی؛ حیوانات کلیله و دمنه هنوز کنار ما زندگی می ‌ کنند

شاید اگر امروز نویسنده کلیله و دمنه در میان ما بود، به جای جنگل و برکه، داستان ‌ هایش را در دفترهای کاری، شبکه ‌ های اجتماعی، خانواده ‌ ها و خیابان ‌ های شهر روایت می ‌ کرد.

امروز هم «لاک ‌ پشت»هایی وجود دارند که نمی ‌ توانند در برابر هر حرفی سکوت کنند؛ «روباه ‌ هایی» هستند که با تعریف و فریب به دنبال منفعت خود می ‌ گردند؛ «شیرهایی» که قدرتشان را بیش از اندازه باور کرده ‌ اند و «میمون ‌ هایی» که بدون داشتن دانش کافی در کار دیگران دخالت می ‌ کنند.

اما در میان این شخصیت ‌ ها، انسان ‌ های خردمند نیز وجود دارند؛ کسانی که پیش از تصمیم گرفتن فکر می ‌ کنند، پیش از قضاوت سؤال می ‌ پرسند، هنگام بحران آرام می ‌ مانند و ارزش دوستی و اعتماد را می ‌ دانند.

شاید بزرگ ‌ ترین درس کلیله و دمنه همین باشد: دنیا تغییر می ‌ کند، آدم ‌ ها تغییر می ‌ کنند و ابزارهای زندگی تغییر می ‌ کنند؛ اما طبیعت انسان و پیامد انتخاب ‌ های او چندان تغییر نکرده است.به همین دلیل است که حکایت ‌ های قدیمی هنوز می ‌ توانند آینه ‌ ای برای زندگی امروز ما باشند؛ آینه ‌ ای که گاهی تصویری از دیگران نشان می ‌ دهد و گاهی، تصویر خودمان را.