نویسنده: هستی موسوی
نوشتن درباره ی بعضی هنرمندان فقط تعریف کردنِ زندگی و آثارشان نیست؛ انگار وارد دنیایی از خاطره ها، ترس ها و احساساتی می شویم که سال ها در ذهن آن ها باقی مانده است. لوئیز بورژوا یکی از همین هنرمندان بود. او تا نود و هشت سالگی زندگی کرد و تا آخرین سال های عمرش همچنان با انرژی و وسواس هنری کار می کرد.
اولین بار که آثار لوئیز بورژوآ را از نزدیک در موزه ی هنر مدرن سان فرانسیسکو ( SFMOMA ) دیدم، باید اعتراف کنم که کاملاً تحت تاثیر قرار گرفتم، چیزی فراتر از آنچه پیش تر در عکس ها و ویدیوها دیده بودم؛ ترکیبی عجیب از تحسین، اضطراب و کنجکاوی. آثار او فقط برای تماشا کردن نبودند، انگار بخشی از احساسات و خاطرات پنهانش را به فضای موزه آورده بود. مجسمه هایش حسی را منتقل می کردند که احتمالاً خود لوئیز هنگام خلق آن ها تجربه کرده بود؛ چیزی میان ترس، آسیب پذیری و قدرت. شاید به همین دلیل است که آثارش تا این اندازه شخصی، زنده و فراموش نشدنی هستند.
وقتی تصمیم گرفتم درباره ی لوئیز بورژوا بیشتر بخوانم و مقاله ای درباره ی او بنویسم، متوجه شدم به تازگی کتابی با عنوان Knife-Woman: The Life of Louise Bourgeois درباره ی زندگی او منتشر شده است. ماری-لور برناداک در این کتاب توضیح می دهد که بورژوا تقریباً همه چیز را نگه می داشت؛ از نامه ها و دفترهای کودکی گرفته تا طراحی ها، لباس ها و یادداشت های شخصی اش. انگار او تمام عمر مشغول حفظ کردنِ خاطره ها و تکه های زندگی خودش بود. شاید همین موضوع توضیح می دهد چرا آثارش این قدر شخصی، احساسی و گاهی ناآرام به نظر می رسند.
لوئیز بارها گفته بود که هنر برایش نوعی درمان است؛ راهی برای کنار آمدن با اضطراب، ترس و خاطراتی که هیچ وقت کاملاً رهایش نکردند. به همین دلیل، وقتی به آثارش نگاه می کنیم، احساس می کنیم فقط با یک مجسمه یا اثر هنری روبه رو نیستیم، بلکه وارد بخشی از ذهن و زندگی او شده ایم. با من همراه باشید تا در ادامه با هم کمی نزدیک تر به زندگی و دنیای این هنرمند نگاه می کنیم.
کودکی بورژوا میان فرش ها و خاطره ها
لوئیز بورژوا در سال ۱۹۱۱ در پاریس به دنیا آمد، اما بخش زیادی از کودکی اش را در فضای کارگاه مرمت فرش خانواده گذراند؛ کسب وکار خانوادگی آن ها تعمیر و بازسازی فرش ها و پرده های قدیمی و آنتیک بود. خانواده ی بورژوا فرش های قدیمی را از مجموعه داران و خانه های اشرافی می گرفتند و قسمت های آسیب دیده ی آن ها را ترمیم می کردند. مادر لوئیز نقش مهمی در این کار داشت و بیشتر کارهای ظریف و اصلی مرمت را خودش انجام می داد.
لوئیز از همان سال های کودکی ساعت های زیادی را میان پارچه ها، نخ ها و نقش های فرش می گذراند. گاهی هم وظیفه داشت بخش های ازبین رفته ی طرح ها را دوباره طراحی کند تا برای مرمت آماده شوند. او بعدها گفته بود بارها مجبور بوده قسمت هایی از بدن، مخصوصاً پاها، را از نو بکشد. شاید به همین دلیل است که بدن، تکه تکه شدن و ترمیم کردن، بعدها بارها در آثارش ظاهر شدند؛ انگار خاطره ی آن سال ها هیچ وقت واقعاً از ذهنش پاک نشده بود.
فضای خانه ی آن ها اما همیشه آرام نبود. رابطه ی لوئیز با پدرش پیچیده و پر تنش بود و همین موضوع تاثیر عمیقی روی ذهن و زندگی او گذاشت. پدرش شخصیتی سخت گیر و سلطه گر داشت و سال ها با معلم خصوصی خانواده رابطه ای پنهانی داشت؛ موضوعی که لوئیز از سن کم از آن باخبر بود و برایش به زخمی عاطفی و فراموش نشدنی تبدیل شد.
او بعدها بارها درباره ی احساس خشم، خیانت و ناامنی ای که در آن سال ها تجربه کرده بود حرف زد. برای لوئیز، خانه جایی بود که عشق، وابستگی، خشم و خیانت هم زمان در آن حضور داشتند. شاید به همین دلیل است که در بسیاری از آثارش، احساسات متناقض کنار هم دیده می شوند؛ فرم هایی که هم شکننده اند و ترسناک، و هم قدرتمند.
بخش زیادی از آثار لوئیز ریشه در همین خاطرات کودکی دارند. او خودش هم بارها گفته بود که هیچ وقت واقعاً از گذشته جدا نشده است. انگار هنر برایش راهی بود تا بارها به همان خاطره ها برگردد، آن ها را دوباره مرور کند و به شکلی تازه با آن ها روبه رو شود.
شروع مسیر هنری لوئیز
لوئیز در ابتدا ریاضیات خواند و حتی مدتی قصد داشت همین مسیر را ادامه دهد، اما مرگ مادرش همه چیز را تغییر داد. او رابطه ی بسیار نزدیکی با مادرش داشت و از دست دادن او ضربه ی روحی عمیقی برایش بود. بعدها خودش گفته بود که بعد از مرگ مادر، احساس می کرد تعادل زندگی اش را از دست داده است. شاید همین اتفاق بود که کم کم او را به سمت هنر کشاند؛ نه فقط به عنوان یک علاقه، بلکه به عنوان راهی برای کنار آمدن با احساساتی که نمی توانست به سادگی بیانشان کند.
او بعد از آن وارد مدرسه های هنری مختلفی در پاریس شد و در کنار یاد گرفتن طراحی، نقاشی و چاپ، با جریان های مدرن آن زمان هم آشنا شد. پاریس آن سال ها پر از هنرمندان و ایده های تازه بود، اما لوئیز خیلی زود فهمید نگاهش با بسیاری از اطرافیانش فرق دارد. در حالی که خیلی از هنرمندان بیشتر درگیر فرم، زیبایی یا تکنیک بودند، او مدام به حافظه، ترس، اضطراب و احساسات پنهان انسان فکر می کرد.
برای لوئیز، هنر فقط ساختنِ یک تصویر یا مجسمه نبود. او کم کم از هنر به عنوان راهی برای فهمیدن خودش استفاده می کرد؛ انگار هر اثر فرصتی بود برای بازگشت به گذشته و روبه رو شدن با خاطره هایی که هنوز در ذهنش زنده بودند.
در سال ۱۹۳۸، لوئیز بعد از ازدواج با رابرت گلدواتر، تاریخ نگار آمریکایی هنر، به نیویورک مهاجرت کرد. این مهاجرت برای او فقط عوض کردنِ شهر و کشور نبود؛ شروع دوره ای تازه بود که کم کم در آن توانست زبان شخصی خودش را در هنر پیدا کند.
نیویورک آن زمان پر از جریان های تازه ی هنری و هنرمندانی بود که هرکدام سعی می کردند راه جدیدی در هنر باز کنند، اما لوئیز خیلی زود فهمید که نمی خواهد شبیه هیچ کدام از آن ها کار کند. او بیشتر از هر چیز درگیر دنیای درونی خودش بود؛ خاطره ها، ترس ها، احساسات سرکوب شده و چیزهایی که سال ها در ذهنش باقی مانده بودند.
آثار اولیه ی او حال وهوایی شخصی و گاهی ناآرام داشتند. انگار تلاش می کرد احساسات و خاطراتی را که نمی شد با کلمات توضیح داد، به شکلی واقعی و قابل لمس تبدیل کند. همین نگاه بود که کم کم مسیر او را از بسیاری از هنرمندان هم دوره اش جدا کرد و پایه دنیای هنری متفاوتش را ساخت.
در مقاله ی بعدی، بیشتر به سراغ آثار لوئیز بورژوا می رویم؛ دنیایی که در آن بدن، پارچه، دوخت و مجسمه های معروف عنکبوت، به بخشی از زبان شخصی او تبدیل شدند. آثاری که نشان می دهند چطور خاطره ها، ترس ها و تجربه های شخصی او تبدیل به آثار هنری شد که سال ها بعد، هنوز هم روی بیننده تاثیر می گذارند.
















