نویسنده: سید سعید زمانیه شهری
“فصل دهم سلسله مقالات فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی”
به نام خداوند رنگین کمان
خداوند بخشنده مهربان
خداوند مهسا، حدیث و کیان
خداوند یک ملت همزبان
که این خانه مادری، میهن است
که ایران زمین، کاوه اش یک زن
* داستان کشته شدن زریر و برانگیخته شدن اسفندیار به نبرد با ارجاسپ از شاهنامه
چو زریر از زینِ اسب اندرنگون شد، پیکر شاهانه اش به خون آغشته گشت:
زِ خسرویش بگذشت جوشن زِ تن
به خون گشت غرق آن یلِ انجمن
بیفتاد از اسپ اندر آن نامدار
دریغ آن سرافرازِ جنگی سوار
چون خبر کشته شدن زریر به گشتاسپ رسید، جامه بر تن درید و در سوگ برادر سخت اندوهگین شد. سپس در اندیشه فرو رفت که چگونه این خبر جانکاه را به لهراسپ برساند و چگونه خون زریر را از دشمن بازستاند تا شاید اندکی از اندوه آن پدر سالخورده کاسته شود. با این همه، هیچ یک از پهلوانان و سپاهیان را یارای پاسخ گفتن به گشتاسپ نبود؛ هیچ کس از جای برنخاست و کسی برای خون خواهی زریر پیش قدم نشد.
داستان رفتن اسفندیار به جنگ ارجاسپ در شاهنامه:
چون خبر کشته شدن زریر به اسفندیار رسید، درفش، سپاه و جایگاه خویش را به برادرش پشوتن سپرد و خود به قلب لشکر آمد و درفش همایون را به دست گرفت. آنگاه سپاهیان را پند داد که از مرگ نهراسند و میدان نبرد را ترک نکنند.
در همان هنگام، بانگ گشتاسپ نیز از فراز کوه برخاست و پهلوانان و نامداران سپاه را فراخواند که از جنگ روی برنتابند و بیم را به دل راه ندهند. سپس به اسفندیار وعده داد که اگر از این نبرد پیروز بازگردد، همان گونه که لهراسپ پادشاهی را به او سپرده بود، او نیز تاج و تخت شاهی را به اسفندیار خواهد سپرد. اسفندیار چون سخنان پدر را شنید، از شرم و غیرت کمر همت بست و بی درنگ بر سپاه دشمن تاخت.
از سوی دیگر، نستور، فرزند دلاور زریر، زره بر تن کرد و برای یافتن پیکر پدر به میدان شتافت. هنگامی که پدر را کشته و غرقه در خون بر خاک افتاده دید، تاب و توان از کف داد، خود را بر زمین افکند و با اندوه بسیار چنین سوگواری کرد:
همی گفت کای ماهِ تابانِ من چراغِ دل و دیده و جانِ من بر آن رنج و سختی بپروردیم کنون چون برفتی، به که اسپردیم؟
سپس از گشتاسپ خواست تا اجازه دهد خون پدر را از دشمن بازستاند؛ اما دستورِ دانا و کارآزموده، شاه را از فرستادن او به میدان بازداشت و پیشنهاد کرد که نخست جاماسپ و سپس نستور برای خون خواهی رهسپار نبرد شوند تا او نیز انتقام پدر را از دشمن بگیرد.
داستان کشتن بیدرفش به دست نستور و اسفندیار در شاهنامه:
گشتاسپ چون رأی پهلوانان و دستور فرزانه را پسندید، اسب بهزاد، زره و خود را به نستور سپرد. نستور نیز سوار بر اسب شد و در برابر صف دشمن ایستاد و بیدرفش را به نبرد فراخواند؛ اما چون پاسخی نشنید، بسیاری از جنگاوران دشمن را از پای درآورد.
در همان هنگام، اسفندیار نیز بی امان بر سپاه توران تاخت و یکایک دشمنان را از دم تیغ گذراند. در این میان، بیدرفشِ بدکردار با درفش خویش به سوی نستور آمد و آن دو با شمشیر و تیر به نبرد پرداختند. خبر این رویارویی به اسفندیار رسید. او بی درنگ خود را به میدان رساند و با شمشیر، بیدرفش را از پای درآورد. بیدرفش از اسب بر زمین افتاد و جان سپرد. سپس اسفندیار جنگ افزار زریر را از او بازستاند و سرش را از تن جدا کرد.
بخشایش ترکان از سوی اسفندیار:
ارجاسپ، هنگامی که از کشته شدن بیدرفش و بسیاری از پهلوانان سپاهش آگاه شد، شکست را قطعی دانست و صلاح را در گریز دید تا جان خویش را از خشم اسفندیار برهاند. ترکان نیز چون گریختن ارجاسپ را دیدند، بزرگانشان از اسب فرود آمدند، جنگ افزار بر زمین نهادند و با زاری نزد اسفندیار آمدند و امان خواستند:
به زاری گفتند: کای شهریار
دهی بندگان را به جان زینهار
همه آذران را پرستش کنیم
به دین اندر آییم و پرسش کنیم
اسفندیار نیز به سپاه ایران فرمان داد دست از کشتار ترکان بردارند؛ زیرا آنان اکنون درمانده و پناه جو شده بودند. پس از این پیروزی، گشتاسپ با بزرگان سپاه به میدان نبرد آمد. چون چشمش به پیکر خونین زریر افتاد، جامه شاهی بر تن درید، بر چهره خویش چنگ زد، از اسب فرود آمد و پیکر برادر را در آغوش گرفت. سپس او را در تابوتی زرین نهادند و دیگر شاهزادگان و جوانان کشته شده را نیز در تابوت ها جای دادند.
آنگاه شاه به وزیر فرمان داد که فردا سپاه و پیکر همه کشته شدگان را به ایران بازگردانند. پس از آن، پادشاهی را به اسفندیار و فرماندهی سپاه را به نستور سپرد و هر کس را به اندازه شایستگی اش گرامی داشت، شهرها را میان بزرگان تقسیم کرد، درهای گنج را گشود و بخشش فراوان به سپاهیان ارزانی داشت. سپس نامه هایی به سراسر کشور فرستاد و همگان را از این پیروزی آگاه ساخت:
شبانِ سیه را چو روزِ سپید
به پیروزی آراست یزدانِ امید
به نفرین شد ارجاسپِ بدخواهِ دین
که داند چنین جز جهان آفرین؟
فرستادن اسفندیار به سراسر جهان از سوی گشتاسپ:
پس از پایان جنگ ایران و توران، گشتاسپ بر تخت شاهی نشست و بزرگان کشور را به بارگاه فراخواند. اسفندیار نیز با کلاه کیانی بر سر و گرز گاوسار در دست، فروتنانه در برابر پدر ایستاد و فرمان خواست. گشتاسپ تاج زرین را بر سر او نهاد، گنج ها را در اختیارش گذاشت و کار سپاه و کشور را به وی سپرد. سپس از او خواست تا آیین زردشت را در سرزمین های گوناگون بگستراند.
اسفندیار فرمان پدر را پذیرفت و به روم، هندوستان و دیگر سرزمین ها رفت و آیین زردشت را به مردم شناساند. پادشاهان آن دیار نیز چون با این آیین آشنا شدند، آن را پذیرفتند و در نامه هایی به اسفندیار نوشتند:
کنون زندِ زردشت زی ما فرست
که ما راست گشتیم و این دین به است
چون جهان به فرمان اسفندیار آرام گرفت و بسیاری از مردمان آیین او را پذیرفتند، فرستاده ای نزد گشتاسپ روانه کرد و او را از کامیابی های خویش آگاه ساخت و شاه از شنیدن آن خبرها شادمان شد.
بدگویی گرزم از اسفندیار:
پس از آنکه آوازه اسفندیار همه جا پیچید و شایستگی او بر همگان آشکار شد، گرزم ــ که از خویشان گشتاسپ بود ــ کینه او را در دل گرفت و هر جا نام اسفندیار برده می شد، از او به بدی یاد می کرد. روزی که گشتاسپ بر تخت نشسته و بزرگان لشکر را به بار داده بود، گرزم پیش آمد و اجازه خواست رازی را با شاه در میان بگذارد و گفت:
مرا شاه کرد از جهان بی نیاز
سزد گر ندارم ز شاه این راز
ندارم ز شاهِ خودم بازبند
اگرچه نیاید مر او را پسند
سپس به دروغ گفت که اسفندیار سپاهی بزرگ فراهم آورده و قصد دارد با پدر به نبرد برخیزد، او را در بند کند و فرمانروایی جهان را خود به دست گیرد. آنگاه افزود که این سخن را از روی راستی بازگفته و اکنون تصمیم با شاه است. گشتاسپ چون این سخنان را از گرزم بداندیش شنید، سخت اندوهگین و پریشان شد. کینه ای از فرزند در دل گرفت، نه خوراکی خورد و نه آرام گرفت و آن شب را نیز بی خواب به صبح رساند. بامداد روز بعد، هنگامی که سپیده از فراز کوهساران سر زد، جاماسپ را با نامه ای نزد اسفندیار فرستاد و از او خواست که بی درنگ نزد پدر بازگردد:
اگر خفته ای، زود برخیز، پای
و گر خود بپایی، زمانی مپای
و…. سرانجام نور بر تاریکی پیروز خواهد شد و ایران، ققنوس وار و نیلوفرانه از خاکستر خویش برخواهد خواست.
بگویید آهسته در گوش باد چو ایران نباشد تن من، مباد















