نویسنده: سید سعید زمانیه شهری
فصل دوم سلسله مقالات «مولوی، معلم بلخی، شمس شعر شرقی»
به نام خداوند رنگین کمان
خداوند بخشنده مهربان
خداوند مهسا، حدیث و کیان
خداوند یک ملت همزبان
که این خانه مادری، میهن است
که ایران زمین، کاوه اش یک زن است
* داستان مرد بادیه نشین و ریختن ریگ در جوال از مثنوی معنوی مولوی:
مرد صحرانشینی دو جوال بزرگ، یکی پر از گندم و جوال دیگر، پر از شن ریزه را بار شترش کرده و خود نیز وسط آن نشسته و در صحرا رهسپار مقصد بودند. در بین راه با مرد عالم و حکیمی برخورد کرد. مرد عالم از وی سؤال کرد، در این جوال ها چه باری را حمل میکنی؟ مرد جواب داد: در یکی گندم و در دیگری شن ریزه. حکیم با تعجب پرسید، چرا شن ریزه؟ او جواب داد، چون فقط یک جوال گندم داشتم، لذا برای ایجاد توازن و تعادل بار شترم، جوال دیگری، هم وزن جوال اول، پر از ریگ نموده تا حیوان اذیت نشود. حکیم گفت: ای بابا، اگر بار گندمت را به دو قسمت تقسیم میکردی، و هر قسمت را در یک جوال میریختی، در آن صورت هم بارت سبک تر میشد، و هم شتر راحت و سبک تر حرکت میکرد.
مرد بادیه نشین با شنیدن این پیشنهاد گفت، احسنت بر تو ای مرد عالم که اینقدر حکیم و دانا هستی، ولی بگو ببینم، چرا این قدر ژولیده و ظاهری فقیرانه داری؟ لذا دلش به حال او سوخته و تصمیم گرفت او را سوار شترش نماید. مجدداً از او سؤال کرد: حتماً با این همه علم و دانش صاحب منصب یا وزیر هستی؟ حکیم گفت، به لباس هایم نگاه کن، مردی عادی هستم. مرد بادیه نشین پرسید، راستش را بگو، چند تا شتر یا گاو داری؟ حکیم گفت: اینقدر کنجکاوی نکن، نه گاو دارم، نه شتر! مرد بادیه نشین باز پرسید: پس حتماً دکان داری، بگو در دکانت، چه اجناسی را میفروشی؟ حکیم جواب داد: چه دکانی؟ چه مغازهای؟ ما و دکان! مرد ادامه داد، حتماً با این هوش و درایت، باید مرد ثروتمندی باشی؟ حکیم پاسخ داد: بابا دست از سرم بردار، من اصلاً هیچی ندارم، حتی به نان شبم هم محتاجم. و هر کس که به من لقمه نانی بدهد، نزد او خواهم رفت. و از این همه علم و دانش فقط خیالات و دردسر نصیبم شده است.
مرد بادیهنشین در جواب او گفت؛ پس چنین علمی که قادر به تأمین نیازهای تو نبوده، حتماً مضر است، لذا از من دور شو، که ممکن است، نحسی علمت، دامن مرا هم بگیرد. اگر من در جوالی گندم و در جوال دیگر شن ریزه پر کنم، بهتر از این فکرهای بیفایده توست. در واقع، حماقت من پر برکت تر از علم تو است، زیرا که حداقل گندمی برای خوردن دارم، ولی تو چی؟ پس اگر میخواهی از این همه بیچارگی و فلاکت رها گردی، سعی کن تا این علم و حکمت را در وجود خود دفن و معدوم نمایی، زیرا:
حکمتِ دنیا فزاید ظن و شک حکمتِ دینی بَرَد فوق فلک
دانش ظاهری، موجب افزایش گمان و شک شده ولی دانش باطنی شخص را به اوج آسمان خواهد برد. به تعبیری علم و دانش دنیوی فاقد تزکیه و عمل صالح، که صرفاً برای خودفریبی و خودنمایی به دست آورده میشود، باعث ازدیاد خودبینی و شک و تردید خواهد شد. در واقع آنگونه حکمتی که از طمع و حرص و خیال زاییده شده، حکمتی خالی از نور و فیض خداوندی است. ولی حکمت دینی انسان را به اوج افلاک میبرد.
فکر آن باشد که بگشاید رهی راه، آن باشد که پیش آید شهی
علم و فکر درست آن چیزی است که راه صحیح را پیش پای تو بگذارد و راهِ حقیقی، آن راهی است که در آن با مردان بزرگ روبهرو شوی، در واقع مرد کامل کسی است که هر چه بر دانش او افزوده شود بیشتر به نادانی خود پی ببرد. ابو علی سینا حکیم معروف میگوید:
تا بدانجا رسید دانشم که بدانم همی نادان
همه جان من محو جانانه شد
به معشوق من، سینه کاشانه شد
و آنکه بر او جان چو جانانه گشت
سینه بر عشقش چو کاشانه گشت
وصف بر او در سخن افسانه شد
مستِ بر او این دلِ دیوانه شد
ارادتمند شما
خاک پای آستان شما















