سرمقاله جولای ۲۰۲۶

نویسنده: شهرداد خبیر

کفالت به رضا پهلوی

درد جاودانگی

“خوکان و قلعه انسانها”

من آنم که در پای خوکان نریزم

من این قیمتی دُرّ لفظ دری را

ادامه داستان در جستجوی عمر جاودان: چان – چون، نیز در برابر تخت، روی قالی نشست و گفت: “من وحشی کوه نشینم و سالیان درازی است در آئین دائو که طریقت ذات اصیل و اعلاست، ممارست می ‌ کنم. من دوست دارم در گوشه ‌ های خلوت و خاموش بسر برم. در بیابان گام بزنم یا آنجا بایستم و در بحر مکاشفه غرق گردم. ولی اینجا در جوار شادروان شهریاری، از این جوش و خروش تحرکات سپاهیان، با اسب و گردونه ‌ های آنان، روان من آرامش ندارد. اجازه هست که به دلخواه خود گاه از پیش و گاه از پس لشکر تو، حرکت کنم؟ “. خاقان گفت: “چنین باد که دلخواه توست. حال بر من روشن ساز که رعد چیست؟ آیا جادوگران و شمن بزرگ ما راست می ‌ گویند که: رعد، غرش خدایان left501 ساکن ماوراء ابرهای آسمان، و بانگ خشم آنان بر آدمیان است؟ آنها می ‌ گویند: خدایان زمانی به خشم می ‌ آیند که: آدمیان از آئین باستان سرمی ‌ پیچند و بجای حیوانات سیاه پوست، حیوانات به رنگ دیگر را برای آنها قربانی می ‌ کنند. آیا این تغییر درست است؟”

چانِ – چون گفت: “سبب خشم آسمان بر آدمیان، کاستی یا افزونی ‌ های قربانی ‌ ها نیست. من حتی از شمن ‌ های تو شنیده ‌ ام که: به موجب آن نباید در موسم تابستان، هیچکس خود یا جامه خود را، در آب نهرها بشوید، نباید نمد بمالند یا به جمع کردن قارچ بپردازند، زیرا این افعال بزعم آنها سبب فزونی خشم خدایان می ‌ گردد و آنگاه رعد و برق بر زمین می ‌ بارند. ولی نشانه بی ‌ حرمتی آدمیان به آسمان، هیچ ‌ یک از این اعمال نیست بلکه تبهکاری ‌ های بی ‌ شماری است که انسان ‌ ها مرتکب می ‌ شوند. من در کتب باستانی خوانده ‌ ام که از بین سه هزار تبهکاری ‌ های گوناگون آدمیان، پلیدترین آنها بی ‌ حرمتی به والدین است. من در راه، بارها دیده ‌ ام که زیردستان تو حرمت والدین خویش را چنانکه بایسته است نگاه نمی ‌ دارند، در مجالس بزم خود به اشباع می ‌ خورند و می ‌ نوشند، ولی پدران و مادران سالخورده خود را گرسنه می ‌ گذارند و همین اهانتِ پسران و دختران در حق والدین، موجب می ‌ شود که : آسمان دادگر، بر آدمیان خشم گیرد و با رعد و برق خویش، آنان را کیفر دهد. شهریارا!: به اصلاح قوم خود و ارشاد آنان به طریق عقل همت گمار.”

جنگیزخان گفت: ” این مرد خردمند سخنان نغز می گوید”. آنگاه دستور داد: تا مترجمان قانون خاصی، در باب ضرورت حرمت والدین را منادی گردانند. (این قانون در یاسای بزرگ جنگیز بعداً به ثبت رسید). وقتی اطعمه الوان در طبق ‌ های زرین بر خوان گسترده، نهاده شد و چان – چون، فقط مشتی برنج پخته و انگور برداشت، خاقان پرسید: “خردمند مقدس! دیریست می ‌ خواهم بدانم که آیا نزد تو معجونی هست که پیر را جوانی دهد و ناتوان را توان تازه بخشد؟ آیا تو می ‌ توانی کاری کنی که ایام حیات من پیوسته و بی ‌ وقفه ادامه یابد و جریان آن به سانِ آب ‌ های رود بزرگ، هیچگاه باز نایستد؟ آیا تو معجونی نداری که انسان را حیات جاودان بخشد؟”.

چنگیزخان در ادامه سخن گفت: “اگر چنین معجونی نزد تو یافت نمی ‌ شود، شاید طریقِه ساختن آن بر تو معلوم باشد؟ و شاید بتوانی خردمند دیگر یا جادوگری را نام ببری که راز جاوید گردانیدن حیات بر او مکشوف باشد؟ اگر تو بتوانی معجونی برای من فراهم آوری که مرا حیات جاودان بخشد، پاداشی عظیم به تو خواهم بخشید. تو را نویان (امیر) می ‌ کنم و به حکمرانی ولایتی بزرگ، برمی ‌ گمارم. توبره اسب ترا از سکه ‌ های زرین پر می ‌ کنم، صد کنیزک حوروش را از ماهرویان کشورهای گوناگون به تو می ‌ بخشم !”. چان-چون، بی ‌ آنکه پاسخی گوید و چشم بلند کند، پنداری سرمایی سخت بر وجودش چیره شده است، بنای لرزیدن گذاشت. خاقان همچنان او را وسوسه می ‌ کرد:”من برفراز کوه جایگاه تو، کاخی چنان زیبا و با شکوه بپا می دارم که گوی سبقت از کاخ «فغفور چین» برباید. تو در این کاخ باشکوه، به مکاشفه در باب ذات اعلی خواهی پرداخت. من حتی به جوانی هم نیازی ندارم. بگذار: با همین پیری و سپیدموی کنونی خویش، باقی بمانم. اما می ‌ خواهم سالیان درازی که پایان آن دیده نشود، بر قلمرو عظیم مغول که خود با دست خویش بنیان نهاده ‌ ام، فرمان رانم”….

خاقان خاموش شد و با دیدگانی فروزان، بر رخسار نزارِ پیرِ خردمند خیره شد. پیرمرد بر خود پیچید و از گوشه چشم به خاقانِ مخوف نگریست و با صدایی آهسته گفت:”مرا که دوستدار کوه ‌ ها و خاموشی و مکاشفه ‌ ام، زر به چه کار آید؟ من که حکومت بر نفس خویش نمی ‌ توانم، حکومت بر یک ولایت چگونه توانم؟ تمام کنیزکانِ حوروش را بر جوانانِ نیکوخصال کابین کن که مرا به کاخ نیازی نیست و روی صخره ‌ های کوه نیز می ‌ توانم در بحر مکاشفه مستغرق گردم….. من حکیمانه ‌ ترین کتب فرزانگانِ نامی چینی را خوانده ‌ ام و دیگر رازی نیست که بر من نهان باشد. من می ‌ توانم حقیقت یقین را به تو بازگویم: برای افزون ساختن نیروی آدمی و درمان دردها و حفظ حیات او معجون ‌ های بسیار هست، ولی اکسیر حیات جاودان، نیست و هیچگاه نبوده است”… چنگیزخان به فکر فرو رفت و سر به زیر افکند و دیری خاموش ماند. سرانجام خاقان به سخن آمد و گفت:”پیران مغول مثلی دارند که: مردِ حقیقت ‌ گو از بیماری نمی ‌ میرد؛

این کینه‌توزان‌اند که پیش از وقت به حیاتِ او پایان می‌دهند!”.

… به همین جهت مردمان می ‌ کوشند: کوهی از دروغ بپا دارند. ولی تو پیر خردمند، که ده هزار «لی (واحد طول)» راه پیموده ‌ ای تا با من دیدار کنی، یگانه کسی هستی که از گفتن حقیقت نهراسیدی و گفتی: اکسیر حیات جاوید وجود ندارد. تو پاک ‌ دل و راستگویی. اگر حاجتی داری بگو! قول می ‌ دهم که حاجتت را برآورم”. چانِ -چون، دو کف دست را به هم جفت کرد و در برابر خاقان سر فرود آورد و گفت: “من جز یک خواهش ندارم و راه های پربرف و کوه ‌ ها و وادی ‌ ها را برای همین پیموده ام و به اینجا آمده ام که آن را به تو بازگویم. اینک گوش دار!: … به جنگ های بی امان خود پایان ده و نیکوخواه اقوام و ملل باش و همه جا در میان آنان صلح و آشتی بپا دار!”. چنگیز خان گره بر ابرو افکند و روی در هم کشید و در حالیکه نفس اش به شماره افتاده بود، چنان نعره زد که قلم در دست کاتبان بر کاغذ لرزیدن گرفت. خاقان بانگ برآورد: “برای آنکه همه جا صلح برقرار شود، جنگ لازم است! بیهوده نیست که پیرانِ ما در صحرا، می ‌ گویند: تنها زمانی که تو دشمن آشتی ‌ ناپذیر خود را از پای درآوری، همه جا آرام می ‌ گیرد! ولی من هنوز دشمن دیرینه خود… بورخان، شاه تنگغوتی را درهم نکوبیده ‌ ام! نیمه دوم عالم نیز هنوز در ید قدرت من نیست… آیا می توانم این وضع را تحمل کنم؟. اگرچه تو مرد خردمندی، ولی خواهش تو عقلانی نیست!. دیگر با چنین خواهش ‌ هایی، خاطر ما را مکدر مکن!”. چنگیزخان تکیه بر دسته ‌ های تخت داد و کمی از جا برخاست و در حالیکه از خشم می ‌ لرزید، بانگ زد:”اجازه رفتن می ‌ دهیم!”.

چان-چون،در«کوک سرای» – قصر سابق خوارزمشاهیان- که در بیرون شهر، در میان باغ ‌ ها قرار داشت، بسر می ‌ برد و همانجا شعر می سرود.

چنگیزخان آن زمستان را در نزدیکی سمرقند گذراند. او محیط تنگ شهرها را دوست نمی ‌ داشت و در اردوگاه مغول بسر می ‌ برد. نخست باران بسیار بارید و زمین را چنان خیس کرد که آمد و شد دشوار گشت. سپس پی در پی برف بارید و هوا چنان سرد شد که بسیاری اسبان و گاومیشان از سرما بمردند و لاشه ‌ هایشان در طول راه ‌ ها برجا ماند. سپس به فرمان او، ترکان خاتون، شهبانوی پیر خوارزم – مادر سلطان محمد، با تمام خاتون ‌ های حرم سابق و خوانین اسیر دیگر، می بایست در مسیر حرکت مغولان، صف بکشند و بر فنای ملک خوارزم، نوحه ‌ سرایی کنند تا تمام سپاهیان از کنار آنان بگذرند. (سال ۱۲۲۳ میلادی)